تبلیغات
فن فیک یونجه ای - Dear God_OneShot
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 28 بهمن 1394 :: نویسنده : N_N
نام داستان  : خدای عزیز
نام نویسنده : miss-sanzo
گروه سنی : PG
ژانر : تقریبا تراژدی
خلاصه : یونهو و دوست همیشگیش.



یک عدد فیک

OT5

یونهو سنتریک

اخطار : این داستان واقعیه ، غیر از قسمت هایی که از زبان یونهو نقل میشه و حرف دلش یا خاطراتشه بقیه ماجراها در واقعیت اتفاق افتاده!

اخطار دوم : اگه گروهو نمیشناسید احتمالا یه سری سوالات براتون پیش بیاد که بنده در خدمتم!

آخرین پست مربوط به تفلد یونهو یونی

воздушные сердечкиHAPPY BIRTHDAY TO BAE'EST OF ALL BAE,Sвоздушные сердечки

این داستان 2010 نوشته شده ولی الان ما دیگه میدونیم که جواب دعاهاشو گرفته یا نه



6ام فوریه 1995 بود ، روزی که جانگ یونهوی 9 ساله یاد گرفت هیچوقت تنها نخواهد بود.

در حالی که کنار پدرو مادر و پدربزرگ و مادر بزرگ عزیزش مقابل پیرمردی ایستاده بود که هرگز ندیده بودش ، یونهو سعی کرد بفهمه اطرافش چه اتفاقی داره می افته.مادربزرگش داشت رشته های کلمات رو با سرعت بالا زمزمه میکرد ، اونقدری که برای یونهو غیر ممکن بود کلمتش رو بفهمه.مادرش چشماش رو بسته بود ، به نظر میرسید اون هم داره تلاش میکنه بفهمه مادر بزرگ چی میگه.پدرش خواهر کوچکترش رو بین بازوهاش نگه داشته بود و تمام توجهش به مرد پیر ریز جثه بود.

یونهو به مادرش تکیه کرد ، و چشم هاشو مقابل لباسش مالید.خواب آلود بود.امروز زودتر از برنامه بیدارش کرده بودند و بهش گفته بودند حمام کنه و بهترین لباس هاشو بپوشه."امروز تولدته یونهو یا"مادرش گفته بود " امروز قراره هَلمونی (مادربزرگ)و هَرَبوجی رو ملاقات کنیم و باهاشون غذا بخوریم"با به یاد آوری قولی که بهش داده شده بود، خمیازه در حال توسعه اش به یه لبخند بزرگ پهن تبدیل شد.اون مطمئنا میتونست هرچیزی رو تحمل کنه تا بتونه با پدرومادر ، جی هی کوچولو وپدربزرگ و  مادربزرگش غذا بخوره.

یونهو دست مادرشو کشید و زمزمه کرد "مادربزرگ داره چیکار میکنه اُما؟"

"داره دعا میکنه یونهو یا "

"دعا میکنه ؟"

"آره.داره با خدا صحبت میکنه ."

"خدا ؟ خدا کیه ؟"

"خدا" مادرش زمزمه کرد و خم شد تا با یونهو هم قد بشه " دوست همیشگی و وفادار ماست ، کسی که در کنار من ، پدرت ، جی هی ، مادربزرگ و پدربزرگ داری.خدا حتی با ماست وقتی کس دیگه ای نباشه.با خدا ، ما هیچ وقت تنها نخواهیم بود."

یونهو پلک زد

"منم میتونم با خدا حرف بزنم ؟"

"البته"مادرش لبخند زد و دست یونهو رو در دستش گرفت.

"خدا به من گوش میکنه ؟"

"بله"مادرش سرشو تکون داد"خدا پسر خوبی مثل تو رو دوست داره،همونطوری که من عاشقتم" مادرش اضافه کرد و وقتی یونهو خندید ، لبخند زد.

خدای عزیز

امروز مادرم گفت که من تورو دارم ، که در کنار خانواده ام ، من تو رو دارم.بنابراین نامه ای برات نوشتم چون من خیلی خجالتی ام و نمیتونم مثل مادر بزرگ برات زمزمه کنم.من نمیخوام جی هی بشنوه چون میخوام ازت بخوام که مراقبش باشی.وقتی من از پدربزرگ پول گرفتم ولی اون نگرفت داشت گریه میکرد.امروز روز تولدش نیست ولی نمیخوام گریه کنه.همین الانم که داشت میخوابید هنوز داشت گریه میکرد.شاید فردا نصف پولمو باهاش تقسیم کنم.پس برای امشب ، اجازه بده  خواب های خوب ببینه.اوممم، نمیدونم دیگه چی بگم.ولی لطلفا مراقب من و خانواده ام ( و همسایه هامون) باش.خدایا عاشقتم (چون ماما گفت توهم عاشقمی)

 

یونهو دست مادربزرگشو نگه داشته بود ودر طول قبرستان قدم هاش رو دنبال میکرد.راه باریک و ناهموار بود اما تعادل مادربزرگش بهم نخورده بود.به نظر میرسید ناصافی های راه رو جوری بلد بود که کف دستشو میشناخت.مطمئنا اینجا زیاد می اومده.

"هَلمونی ، هوای امروز خوبه " و وقتی به مقصدشون رسیدند دست مادربزرگش رو رها کرد.گل ها رو روی سنگ قرار داد ،و بعد اسم نوشته شده روی سنگ رو با انگشتاش لمس کرد.بنظر میرسید همین دیروز بود که پدر بزرگش در کنارشون بوده.

خدای عزیز ، پدربزرگم با توهه ؟امروز قبرشو ملاقات کردم و یه جورایی حضورشو اطرافم حس کردم.اجازه دادی یکم اطراف سرگردان بشه چون میدونستی هَلمونی به دیدنش میاد؟اگه همچین کاری کردی ، ممنونم.هَلمونی هم به نظر خوشحال تر می اومد.شاید بخاطر اینکه مدت زیادی از آخرین باری که اون و پدربزگو ملاقات کردم میگذره.از این به بعد نوه بهتری میشم.لطفا مراقب خانواده ام باش.

آغوش محکمی که شونه هاشو درد می آورد بهش نشون داد خواب نمیبینه ." جایگاه اول یونهو یا !اول!" بارها و بارها کار گوشش فریاد زده میشد و اون لحظه رو براش واقعی تر میکرد.

"چه جوری یاد گرفتی اون جوری حرکت کنی؟"

یونهو لبخندی به سوال پرسیده شده توسط یکی از داوران زد.حتی نمیدونست چی و چطوری جوابشو بده.

"شما دوتا یک گروه دو نفری فوق العاده میسازید."

یونهو این بار خندید.حس کرد آغوش دورش تنگ تر شد ، جوری که حس کرد شونه هاش دارن متلاشی میشن.دوستش کاملا هیجان زده بود ، دقیقا همونطوری که خودشم بود.

یونهو سرشار از احساسات و افکار بود چون این اولین بار بود که یک نگاه اجمالی و سریع به آینده اش می انداخت.قادر بود حرکاتشو به دنیا نشون بده ، هنرشو ، احساسشو.بالاخره.

من امروز در رقابت رقص جایگاه اولو بدست آوردم.خدای عزیز تو فوق العاده ای.

یونهو مطمئن بود اون پسر با چشم های بزرگ داره با قصد و غرض نگاهش میکنه.این اصلا تعجب آور نبود با توجه به این که اون یکی از تعداد معدودی کارآموزایی بود که شروع به کار کرده بود.(بنابراین اون یکی از رقبای با پتانسیل و توانا به حساب آورده میشد) اما یه جورایی ، یونهو نمیتونست این نگاه رو نادیده بگیره.یونهو سرشو بطرف اون پسر چرخوند.میخواست مچشو در حال انجام کار بگیره.

اون واقعا بهش خیره شده بود.

یونهو چشم هاشو برگردوند ، حس میکرد هرگز نمیتونه این جنگ خیره شدن رو مقابل اون چشم ها ببره.

"این دیگه چه کوفتیه ؟"یونهو با خودش زمزمه کرد در حالی که بطرف جاهاش شلوغ راه افتاد تا دنبال صورت هایی بگرده که میشناسدشون.میدونست باید با کارآموزهای جدید قاطی بشه چون ممکنه بعضی از اون ها حتی هم گروهی آینده اش باشند.اما در اون لحظه نمیخواست همچین کاری بکنه.

وقتی هیچکدوم از دوستاشو ندید آهی کشید تصمیم گرفت جلوی در ورودی منتظرشون بمونه.هوای تاه تر و سروصدای کمتر، برای خودش یاد آوری کرد و بطرف ورودی رفت.

اون پسر هم نزدیک در ایستاده بود.

یونهو میخواست از کنارش بگذره

"سلام.من جانگ یونهو هستم"

اما دیگه نمیتونست وانمود کنه اون پسره وجود نداره.

"کیم جه جونگ"

"کیم جه جونگ؟" یونهو لبخندی زد و تکرار کرد ،در حالی که به اون چشم هایی که از نزدیک خیلی زیبا بودند نگاه میکرد.

"یونهو هیونگ"

یونهو برگشت و با جونسو روبرو شد.

"جونسو" یونهو لبخند زد"این کیم جه جونگه،وکیم جه جونگ این کیم جونسوئه"

"میدونم"جونسو گفت  و به جه جونگ لبخند زد.

اون ها ایستادند و بهم خیره شدند برای چند ثانیه حتی حرکت هم نکردند،مثل این که انگار طنابی بهم بسته بودشون.

خدای عزیز امروز من و جونسو یه پسر با چشم های زیبا دیدیم.اسمش کیم جه جونگه.

به یونهو گفته شده بود که یه پسر از آمریکا بهشون ملحق خواهد شد.نمیتونست برای دیدنش صبر کنه.نفر آخری که اون ها رو کامل میکنه.

"فکر میکنی بلونده؟" جه جونگ از چانگمین ساکت پرسید که اونم سرشو تکون داد و یک "من نمیدونم"آروم در جواب سوال زمزمه کرد.

جونسو وارد اتاق شد و دور پشت سرش بست.

"دیدمش.اصلا بلوند نیست.شبیه بروس لیه"[فندخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!]

یه خنده آروم از گلوی چانگمین خارج شد و بعد در باز شد.

"برای این که مدت طولانی منتظر شدید عذر میخوام.پارک یوچان هستم"

یونهو با وحشت به صورت لطیف مقابلش خیره شد.

خدای عزیز ، احتمالا تو یه ایده ی دیوونه داری که دوتا پسر خوشگلو تحت مراقبت من میذاری.(به اضافه چانگمین خجالتی و جونسوی شیطون ) آره من میدونم تو میدونی حتی قبلنم بهت گفتم من لیدر گروهم.از این به بعد ، باید بهم قدرت اضافی بدی.میخوام اونا بهم اعتماد کنند.من میخوامم خودم هم بیشتر به خودم اعتماد داشته باشم.

یونهو به طرف راستش نگاه کرد ، 4 صورت نگرانو دید که نگرانی خودشو منعکس میکردند.

"عصبی هستی هیونگ؟"

چانگمین پرسید

"یه خورده" یونهو دروغ گفت

یه خورده کتمان حقیقت بود.قلبش هر لحظه ممکن بود منفجر بشه ولی در عین حال ، میخواست به ته تغاری گروه نشون بده که اون یه لیدر خونسرده که میتونه خیلی خوب عصبی بودنشو کنترل کنه.(حتی با وجود عرق سردی که روی پیشانیش رد به جا گذاشته بود.)

اوه خدا

یه جریان آرامش دهنده از ناکجا ظاهر شد.

یونهو هرگز آرزوی هیچ چیز فوری رو نداشت.بنابراین ، همیشه زمان کافی صرف میکرد تا برای دوست همیشگیش بنویسه.فراموش کرده بود که بدون کاغذ و خودکار ، هنوزم درک میشه ، هنوزم شنیده میشه.حتی اینو نمیفهمید اگر برای اولین بار در طول زندگیش یهویی  در یه موقعیت بحرانی چیزی نمیخواست. اون الان [آرامش] میخواست و بین 4وجود پریشان ایستاده بود و منتظر بود تا اسمشونو صدا کنند.

" شیا جونسو ،میکی یوچان،یونگ وونگ جه جونگ ، چوی کانگ چانگمین ، یونو یونهو ...آشنا بشید با ....دونگ بنگ شین کی"

خدایا ...هر5 تای ما ....اجازه بده پرواز کنیم!

 

یونهو چشماشو باز کرد و با دیدن صورت جه جونگ پلک زد (جه جونگ تنها فرد حاضر در اتاق بود)لب های بی حسشو حرکت داد ،میخواست چیزی بگه اما کلمه ای خارج نشد.

"هیچی نگو"لمس آرومی روی گونه اش کشیده شد"الان ، هنوز چیزی نگو.حالت خوب میشه.من جایی نمیرم"یونهو میدونست که جه جونگ جایی نمیره

تا وقتی یونهو میخواست می موند.یونهو با نگاه به چشماش که قرمز ملایم بودند آب ذهنشو فرو داد و در گلوش احساس درد کرد.واقعی بود.مسموم شده بود.نفس کشید،اما به جای اینکه عصبانی بشه احساس راحتی میکرد.

به دلایل مختلفی احساس راحتی میکرد.

خودش بود [که مسموم شده بود] نه یکی از اعضای گروهش،زنده بود،وقتی داشت زندگیشو از دست میداد پایین کشیده شده بود.متوجه شده بود کسی هست که نگران سلامتیش باشه،کسی که براش گریه کنه ،بخاطرش عصبانی بشه.دستشو بگیره و شب رو بمونه."دونگ سنگ هامون رو فرستادم خونه ،میدونم میخوای استراحت کنند پس در موردشون نگران نباش"

هم چنین یه کسی هم بود که ذهنشو بخونه.کسی مثل نیمه دیگه اش.

"درمورد هیچی نگران نباش،همه چی خوب میشه"جه جونگ زمزمه کرد و دستشو گرفت

یونهو چشم هاش رو بست .تسلیم چشم های خسته اش شد.

خدای عزیز،دستای فرشته ات خیلی گرمن.باید بخاطر این که یکی از فرشته هاتو  برام فرستادی ازت تشکر کنم.ممنونم.

چشم های یونهو بین چشم های چانگمین حونسو،جه جونگ و صدای فریادی که از در حمام می اومد جابه جا شد.صدای یوچان بود ، پر از کلافگی و درد.یونهو میدونست [موقعیت] داره بیشتر و بیشتر غیر قابل تحمل میشه.

زبان،فرهنگ،انتظاراتی که ازشون میرفت،فشار انجام دادنش از اول [شروع به کار از صفر در ژاپن] تنهایی.همه اینا داشتند میکشتندش.همه اینا داشتند همه شونو میکشتند.

"هی یوچان آ" به محض اینکه از حمام خارج شد  یونهو لبخند زد.صورت و موهاش خیس آب بودند."بیاید یه بازی بکنیم"

"چه بازی هیونگ؟"

درحالی پرسی که وانمود میکرد همه چی عادیه.درحالی که وانمود میکرد همین الان در حموم تحملش تموم نشده بود

"STRIP POCKER"

یونهو پوزخند زد.یک بازی دیوونه برای ذهن های دیوونه پیشنهاد داده بود.باید کاری میکرد آروم بشن.

"من هستم"جه جونگ حرکت کرد تا کنار یونهو بشینه

"منم همینطور"جونسو دستشو بلند کرد

"چیزی نیست که در موردش هیجان زده بشی وقتی هر5 تامون پسریم اما منم هستم"

چانگمین خرخر کرد و باعث شد یوچون بخنده.

خدای عزیز قدرت کم من ، قدرت شکست ناپذیر جه جونگ ، قدرت هرگز نامیرای جونسو،قدرت استواری چانگمین و قدرت تغییر یوچان..لطفا اجازه بده همه مون قدرتامونو باهم شریک بشیم.

هرچی میخواید گریه کنید،ما انجامش دادیم.

یونهو آرزو میکرد میتونست هرچی که در ذهنشه رو بلند بگه اما این لحظه براش شکننده تر از اون بود که بتونه حتی کلمه ای زمزمه کنه.میترسید کلمه ای بگه و این لحظه بشکنه.یونهو به همگروهی هاش نگاه کرد.یوچان و جونسو گریه میکردند جه جونگ اشک هاش رو عقب میزد و چانگمین با ناباوری  به صدای خرخرها و آب دماغ بالا کشیدن های  بین آهنگ سرشو تکون میداد.

اما برای یونهو این زیبا ترین "proud" ای بود که شنیده بود.آهنگ در قلبش طنینی می انداخت و در تمام وجودش منعکس میشد

خدای عزیز به عشقت افتخار میکنم.

اونها Tokyo dome رو تسخیر کردند.یونهو حس  میکرد داره در یه آسمون پهن با ستاره های آبی خیره کنند ه پرواز میکنه.

کنارت میمونم.

خدای عزیز ممنونم که به یکی از دعاهام جواب دادی.یکی از دعاهامون.میتونی لطفا  به تمام کسانی که در کنسرت حضور داشتند سلامتی و خوشحالی بدی؟همونطور که اونا منو خوشحال کردن ^_^

"ما انتظار بالایی از تو به عنوان لیدر داریم یونهو.تو تا الان کارتو خوب انجام دادی.نمیتونم باور کنم خراب کاری کردی.باید بهشون اخطار میدادی با ما در نیافتن.اونا دارن در مبارزه بی ارزش میجنگن.باید بدونی خیلی بی فایده است که با ما مخالفت میکنند.توام برنامه ریخیتی که بری؟"

یونهو میدونست داره تهدید میشه پس ساکت موند.

"ما اینجا کمکتون کردیم.فکر میکنی بدون ما قادر خواهید بود به جایی برسید؟بدون این که ما از پشت هلتون بدیم؟بیرون.وقتی حاضر بودی بیا باهام حرف بزن."

یونهو از اتاق خارج شد.در طول راهرو قدم زد و جلوی آسانسور وایستاد.

"یونهو هستی؟ من در مورد چیزی که اتفاق افتاده شنیدم.من هرگز فکر نمیکردم تو خراب کاری کنی"

یونهو به مردی که کنارش ایستاده بود و منتظر همون آسانسور بود تعظیم کرد.هیچ حرفی برای جواب نداشت

"سعی نکن بشکنیشون[مدیرای اس امو یعنی =/]اونا اول میشکنندت"

یونهو چشم هاش رو به کف سالن دوخت

"یونهو..."

اگر کلمه "خراب کردن" رو یک بار دیگه میگفت یونهو شرط میبست که فریاد میکشه.همین الانشم کم مونده بود داد بکشه.

"بیشتر خراب نکن"یونهو سرشو تکون داد و از پله ها دور شد.وقتی در متصل شده به پله ها پشت سرش بسته شد داد کشید.بذار دوربین های مدار بسته ضبط کنند.دیگه اهمیتی براش نداشت.

خدایا بهم بگو چه کاری رو اشتباه انجام دادم.

"من خونه ام"

یونهو آروم زمزه کرد و وارد آپارتمان خالی شد.چانگمین بیرون بود.ژاکتش رو روی مبل انداخت و بعد خودش روش افتاد.نفس میکشید ، دم و بازدم . به تاریکی خیره شد.حوصله نداشت چراغو روشن کنه.

"هی چانگمین..."صدا زد آرزو میکرد یه صدایی جوابشو بده.

"جونسو؟"

"یوچونی ، اونجایی ؟"

"هی..جه...جونگ" یونهو چم هاشو بست.بی نهایت احساس خستگی میکرد.

"هی خدا"نفس کشید" معذرت میخوام خیلی وقته چیزی برات ننوشتم.من همیشه با تو توی قلبم حرف میزنم.واقعا صدامو میشنوی؟...شوخی میکنم میدونم صدامو میشنوی.من اصلا فراموشت نمیکنم.لطفا ازم عصبانی نباش.گاهی  در دنیای من کسی غیر از تو نیست.غیر از تو کسی رو ندارم که به کلافه گی هام گوش بده.میدونم که تو میفهمی.قول میدم بیشتر برات بنویسم."

خدای عزیز ، روحم داره تیکه تیکه میشه.بهترین دوستام ازم گرفته شدند.لطفا اجازه نده این ادامه پیدا کنه.اگر تو نه ، پس به کی میتونم تکیه کنم ؟نمیتونم چیزی که در ذهنمه رو بلند بگم.میدونی که قدرتی ندارم.

یونهو دهم دسامبر

خدای عزیز ، وقتی اجازه میدی کسی به دنیا بیاد باید یه نقشه ای براش کشیه باشی.امیوارم هر برنامه ای برای کسی که امروز متولد شده داشته باشی پر از عشق و خوشحالی شدن باشه.اون لیاقتشو داره.میدونی اون لیاقتو داره که به همه آرزوهاش برسه و لیااقت تمام خوشحالی های توی دنیا رو داره.

یونهو 15 ام دسامبر 2009 [تولد جونسو]

خدای عزیزصدام شنیده نشد.نمیدونم دیگه چیکار کنم ..

.یونهو

خدای عزیز ، دارم این وسط تیکه تیکه میشم.غیر از تو کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم.دارم ایمانمو از دست میدم.دارم آرزومو از دست میدم.لطفا بهم بگو چیکار باید بکنم؟

یونهو

خدای عزیز،بهم بگو امید چیه،ایمان چیه.بهم بگو.نشونم بده.

یونهو

خدای عزیز لطفا مراقب اعضای گروهم باش ، مهم نیست چه الان کجا هستند یا چی کار دارند میکنند یونهو

امروز 26 ام ژانویه  من چیزی برای خواستن دارم سال دیگه در این تاریخ چی برای من داری؟اجازه میدی جایی باشم که اون هست؟اگه نه ، اجازه میدی یه سال بعدش کنارش باشم؟اگر اینم نه ، چند سال قراره طول بکشه ؟ بخاطر قدر ندونستن دارم چیزایی رو از دست میدم ؟ اگه کنارش نباشم لطفا کاری میکنی با راحتی نفس بکشه ؟بذاری در آرامش باشه ؟میتونی تنها رهاش نکنی؟راحت تنها میشه لطفا اجازه نده تنها باشه نه امروز.نه فردا لطفا هرگز اجازه نده تنها باشه.

باعشق ، یونهو

چانگمین آ تولدت مبارک.خدای عزیز ، لطفا اجازه بده جلوی چشم هام بزرگ شه.من انتظار زیادی ازش دارم و تو میدونی که اون عالی انجامش میده.اون فوق العاده خواهد بود.همیشه .

یونو

خدای عزیز.تو راه مونو با عجیب ترین حال ممکن یکی کردی.تو یکی از ماهارو مجبور کردی سالها صبر کنه تا بتونه شروع به کار کنه اما قبل از اینکه بتونه ، صداشو گرفتی و وقتی بهش برش گردوندی که بتونه با ما باشه [جونسو]یکی مونو با خانواده زیباش فرستادی آمریکا فقط برای اینکه دوباره برش گردونی کره ، به آغوش ما ، خانواده پرنقص عجیبش.[یوچان].تو باعث شدی یه وجود جوان اونقدر استعداد داشته باشه که دیگه سن و سال مهم نباشه . پس ما تونستیم یه برادر کوچک داشته باشیم که اذیت و خرابکاری کنه [چانگمین].تو منو فرستادی.برامون یه پسر با تن صدا کر کننده [سنگین!جبهه نگیریدا این تعریفه] با یک شخصیت متزلزل رو فرستادی تا بتونه همه مونو کامل کنه تا بتونه این 5 شخصیت متفاوت رو بهم بچسبونه.تمام چیزی که الان میخوام...تمام چیزی که الان دارم براش دعا میکنم یه تغییر دیگه است.لطفا اجازه بده راه ما 5 تا دوباره از کنار هم بگذره.اگر انجامش بدی دیگه هیچی نمیخوام.قول میدم چیزی نخواهم خواست

یونهو

خدای عزیز ، یه تب بالا دارم.موقع نوشتن این تنم داره میلرزه.میخوام کاری کنی حس بهتری داشته باشم اما فک کنم میتونم این دردو تحمل کنم.لطفا آرزوی قبلیمو برآورده کن.

یونهو

خدای عزیز ،لطفا.دارم تلاش میکنم اما صدام شنیده نمیشه.شنیده نمیشه.دل هاشون روباز کن و بذار ببینن چیرو دارن میشکنن.

یونهو

دیگه چیزی نمیخوام.لطفا.مهم نیست چه مدت ، صبر خواهم کرد.لطفا.

воздушные шарики сердечкишарики сердчкивоздушные шарики сердечкишарики сердчки

 





نوع مطلب : Dear God_OneShot (نفس)، 
برچسب ها : Dear God_OneShot،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 17 تیر 1395 06:27 ق.ظ
مای نفس ..
دلم براش کباب شد ..
مای یونی ..
مای یونی کوشولو ..
مای یونی پسرم ..
مای یونی عزیزکم ..
.
.
.
.
مای چانگییییییییی .........
مای هومین ..
N_N
منم همینطور
حالا بغض نکن اشکال نداره
.
.
این بونز چی بود این وسط به اون چه ربطی داره ؟
*ای رول* کامنت بی ربط گذاشتن کار خوبی هست عایا ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر