تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۵ پارت ۳
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 14 تیر 1398 :: نویسنده : nova




نام فیک: 
Too Deep To Explore
قسمت ۲۵ پارت ۳
ژانر:
خانوادگی, انگست
پارت ۳ از ۳

***

یونهو با حالتی آشفته اولین دروغ زندگی اش را به پدر و مادرش گفت, اینکه  دانشگاه چند هفته ای تعطیل شده و اینکه یکی از دوستانش قرار است چند روزی را با آنها بگذراند. چند روزی که بیشتر از حد انتطارش داشت سپری میشد. 

اوضاع خانه مثل بیشتر اوقات برایش اصلا خوب نبود, پدرش, سالها بود که با بیماری اش دست و پنجه نرم میکرد, خیلی نمیتوانست حرکت کند, خیلی هم حرف نمیزد. مادرش هم همینطور! با وجودی که همه جایش درد میکرد, یک تنه خودش را سر پا نگه میداشت. 

البته که هیچ بچه ای نمیتواند به مادرش دروغ بگوید, در مورد او هم همین مساله صدق میکرد. مادرش باور نکرد که هیرو دوستش باشد. چند باری به اختلاف واضح سنی شان اشاره کرد, چند باری هم از او خواست که راستش را بگوید, اما او هر بار بهانه ای می آورد و خودش را به راه دیگری میزد. 

با بازگشتش به این خانه یاد گذشته افتاد, آنموقع که از قبولی در این دانشگاه ذوق کرد, فکر کرد میتواند افتخاری برای پدر و مادرش باشد, فکر کرد میتواند پول بیشتری برایشان به خانه بیاورد, اوایل همه چیز خوب پیش میرفت. چند باری از دانشگاه برایشان وام گرفت, وقتی به جای برخی استادها, در کلاس تدریس میکرد, پول خوبی دستش را میگرفت که همه را خرج دوا و درمان میکرد. اما حالا چه؟؟

یعنی حالا باید به همه ی ارزوهایش پشت میکرد؟ حالا که در استانه ی اخراج بود, باید به کدام اشتباهش اعتراف میکرد؟؟ اینکه با برادر بهترین دوستش سکس کرده و عاشق برادر دیگر او شده؟؟ اینکه ابروی پدرش و هفت نسل پشت پدرش را ریخته؟؟

رفتار هیرو اما در حال حاضر تنها نگرانی اش بود. میترسد که  آنها بویی ببرند. پسرک با آن لباس ها و تیپ های عجیب, توجه پدر و مادرش را حسابی جلب میکرد, آنها تا قبل از این پسری با این طرز رفتار و اخلاق حتی در خوابشان هم ندیده بودند.

میفهمید که هیرو همه ی اینکارها را میکند تا لجش را دربیاورد, اما همینقدر که جرات نمیکرد حرفی از ازدواج, پیششان بزند خودش برایش کافی بود. با این حال اصلی ترین دغدغه اش اتاقی بود که باید زودتر کرایه میکرد و او را از خانه ی پدری اش میبرد. 

در این چند روزی که از آمدنشان میگذشت, سعی کرد خیلی کم با هیرو حرف بزند, پیش از هر چیز, اتاق مهمان را برایش آماده کرد تا خانواده اش به چیزی شک نکنند, بعد جلوی آنها جوری رفتار میکرد که انگار هیرو واقعا دوستش هست, اما در باقی روز کوچکترین محلی به او نمیگذاشت که البته اینکارش آن پسر را کفری تر میکرد.

هیرو چند باری سعی کرد تا سر حرف را با او باز کند, اما بهش  اجازه نداد. میدانست که چه ازش میخواهد و در حال حاضر نمی خواست که خواسته اش را براورد کند. 

اولویتش اول بدست آوردن کمی پول بود, بعدش باید ابروی ریخته اش را جمع میکرد و به دانشگاه برمیگشت, بعدش باید اعتماد از دست رفته ی چانگمین را جور میکرد و در اخر یوچان را پیدا میکرد و از او هم معذرت خواهی میکرد.

دلش برای جه هم تنگ بود. آنقدر که وقتی چشمانش را میبست, از درون بغضش میگرفت اما خیلی زود خودش را جمع و جور    میکرد. باید فراموشش میکرد! باید تا ابد از او میگذشت! با کاری که با او کرد دیگر حتی به خودش اجازه نمیداد, در موردش فکر کند. عشقی که با یک رابطه کثیفش کرد, دیگر اثبات شدنی نبود. تنها سهمش انگار از جه همان یک بوسه ای بود که بهش تحمیل کرد! و ارزو میکرد که کاش آنکار را نکرده بود.

او حالا به همراه پدر و مادرش سر میز منتظر آمدن هیرو بودتا شام را شروع کنند. مادرش با چشم های دلسوز نگاهش کرد. زن بیچاره هر چه سعی میکرد نمیتوانست که نگرانی اش را برای خودش نگه دارد. " پدر و مادرش میدونن که اینجاست؟؟"

" البته .."

دروغی گفت چون چاره ای جز این نداشت. دلش نمیخواست دردی به دردشان اضافه کند. 

" خودشون کجا هستن؟؟ ..."

" درگیر کار ....."

"...اگه اتفاقی براش بیوفته ....میتونی مسیولیتشو قبول کنی؟؟"

" برای چی باید اتفاقی بیوفته؟؟...."

"... تو هیچوقت دوستی نداشتی که از خودت کوچیکتر باشه...مطمنی که چیزی رو ازم مخفی نمیکنی؟؟"

"...چند وقتی میشه که توی خوابگاه باهم هستیم ...من و هیرو و چانگمین .....چانگمین در جریانه ......چیو باید مخفی کنم اخه؟؟..."

"... چرا اوردیش اینجا؟؟"

" چون چانگمین درگیر خانوادش بود, نمیتونستم اونجا تنها بزارمش ..."

"مگه بچه هست که نتونه تنهایی از پس خودش بربیاد؟؟حس میکنم که از خونه فرار کرده و داری بهم دروغ میگی......"

" خودش دلش نمیخواست که باهام بیاد .....اصرار خودم بود....لطفا شما نگران هیچی نباشید....خیلی زود از اینجا میریم..."

" اون بچه ی خیلی خوبی هست.....اینا رو نپرسیدم که یعنی دلم  میخواد از اینجا برید.....فقط ....من و پدرش ...خب ...چه جوری بگم ....یه جورایی نگرانیم"

" نگران چی؟؟...."

" اینکه توی دردسر بیوفتی...."

" توی دردسر بیوفتم؟؟؟........"

خانم جانگ نفسی کشید و ادامه داد." به نظر میاد که خیلی با بقیه فرق میکنه....نمیدونم چه جوری برات توضیح بدم, حس میکنم که با خودش دردسر میاره, حس من هیچ وقت اشتباه نکرده........."

" حرفی بهتون زده؟؟ ....."

" یکم پیش وقتی رفتی بیرون, باهاش حرف زدم, یه چیزایی گفت که نگرانم کرد......."

" چی گفت؟؟......"

".....گفت باید یکیو ببینه که براش خیلی مهمه و اگه نبینش, زندگیش عوض میشه.....گفت یه جوری غیر مستقیم ازت بخوام که برش گردونی.....یونهو چرا برداشتی بچه ی مردمو به زور اوردی اینجا؟؟ ......"

" چون میدونستم که تنهاست ........باید میزاشتم که تنها اونجا بمونه؟؟ ..."

" چرا نمیتونست که تنها بمونه؟؟"

" چون برادرش اونو به من سپرده....نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم ....."

" در مورد کسی که باید ببینه چی؟ چرا فکر میکرد که اگه نبینش زندگیش عوض میشه؟؟؟ بهتر نیست که خودتو درگیر نکنی؟؟ .... "

" فقط بهم اعتماد کنید..."

" معلومه که بهت اعتماد میکنم پسرم ....... باور کن خیلی خوشحالم که اینجایی....از بودن اون بچه هم خوشحالم ....فقط یه جوری ازم خواهش کرد که حس کردم.... توی خطره ......."

" بسپریدش به من ....."

میفهمید که خیلی هم نتوانست مادرش را قانع کند, در این چند روز کارش همین بود, که آنها را از نگرانی دربیاورد. اما خیلی هم موفق پیش نمیرفت, چون هیرو هر بار دردسر تازه ای درست میکرد. حالا هم که با این حرف دلشوره را به جان مادرش انداخت. 

وقتی بالاخره در اتاق پسرک باز شد, خانم جانگ با چشم هایی گرد به سمت هیرو خیره شد. آقای جانگ هم نگاهی عجیب به او انداخت. 

علت کنجکاوی  مشخص آنها, اما برایش اهمیتی نداشت به همین خاطر اصلا سمت هیرو برنگشت و چشم هایش را به ظرف مقابلش دوخت. فقط حس میکرد که جو کمی اطرافش عوض شد.  نگاه متفاوت پدر و مادرش را سمت آن پسر به خوبی می توانست متوجه شود. چند لحظه بعد صندلی کنارش به عقب کشیده شد و بدن هیرو را کنارش حس کرد همراه عطری خوب و البته تند.

خانم جانگ مشغول کشیدن غذا شد و البته که زیرچشمی چشم از هیرو برنداشت, مثل هر زن دیگری در مورد این غریبه کنجکاو بود, پسر زیبایی که هیچ چیز در موردش نمیدانست و به شدت دلشوره به دلش می انداخت. هیچ کدام از حرف های پسرش را باور نمیکرد اما سعی داشت به او اعتماد کند. برای اینکه گرمی به فضای یخ بینشان بدهد, لبخندی زد " چه قدر عوض شدی؟؟"

" بهتر شدم یا بدتر؟؟" هیرو, اینطور جوابش را داد و کمی روی صندلی جا به جا شد. 

خانم جانگ, اول از همه مقداری غذا برای هیرو کشید و ادامه داد" قیافه ی خودت... بهتر بود....به هر حال ...سعی کردم که یه غذای خوب درست کنم ....به نظر میرسه که اصلا از دستپخت من خوششت نمیاد پسرم ....این چند روز اصلا درست و حسابی غذا نخوردی...."

آقای جانگ فوتی کشید و نگاهش را به چشم های پسرش انداخت. سکوتش از هر حرفی برای او در این لحظه بدتر بود. البته که پدرش فرد کاملا مهمان نوازی بود اما  خیلی هم از هیرو خوشش نمی آمد. دلیلش شاید ظاهر عجیبی بود که هیچ به پسرها نمیخورد. 

هیرو در جواب خانم جانگ خنده ای کرد " اینطوری نگید, فقط   اشتها ندارم ....به خاطر اینکه بی احترامی برداشت نکنید, میام  سر میز .." و بعد ناخن هایش را برای نمایش, عمدا دور لیوان کشید. رنگ لاک مشکی براقش توجه هر سه نفر دیگر را جلب کرد.

 با خشم لبش را گاز زد و به سرفه افتاد. هر چه قدر که هیرو غیر طبیعی تر رفتار میکرد, پدر و مادرش مسلما مشکوکتر میشدند. اما باز هم سرش را بالا نیاورد تا نکند که نگاهش به هیرو بیوفتد و عصبانی تر شود.

خانم جانگ اما سعی کرد که حواسش را از آن لاک های عجیب بگیرد و خودش را به راه دیگری بزند " ولی اینطوری مریض میشی ....نا سلامتی تو پیش ما امانتی ....اگه اتفاقی بیوفته, پدر و مادرت از ما ناراحت میشن...."

" من ...پدر و مادر ندارم...." هیرو با صدایی ضعیف پاسخ داد و جوابش دل خانم جانگ را بیشتر لرزاند.

انگشت هایش را محکم فشار داد,  و برای اینکه بحث را عوض کند تا دروغش معلوم نشود, فقط گفت. " خیلی خب ....بهتره شام بخوریم"

" نه یه لحظه صبر کن یونهو ...من همین الان ازت پرسیدم که پدر و مادر  هیرو میدونن که اون اینجاست و تو جواب دادی که میدونن ....پس این حرف یعنی چی؟؟" لحن خانم جانگ کاملا جدی شد. یکباره دوباره همه ی آن اعتماد از بین رفت. 

میفهمید اوضاع داشت از کنترلش خارج میشد, پس دستش را روی دست هیرو گذاشت و باز هم نگاهش نکرد"....فقط شامتو بخور و بعدش برو توی اتاقت ...." وقتی جمله اش تمام شد, دستش را بلافاصله عقب کشید.

آقای جانگ سرفه ای کرد و خانم جانگ بیقرارتر از قبل از جایش پرید. " به جای این حرف زشتی که به دوستت میزنی, جواب منو بده ...چرا بهم دروغ گفتی؟؟ ...."

"برای من که اصلا عجیب نیست, یونهو همیشه اینطوری باهام حرف میزنه ...."هیرو عمدا سعی میکرد خانم جانگ را علیه او تحریک کند. مکثی کرد و بعد گفت. " بهم قول داد میگرده دنبال برادر ناتنیم ...." با اشاره به یوچان, صدایش کمی لرزید و از جایش بلند شد. " دلم میخواد برگردم پیش هیونگم, اینجوری همه راحت تریم.."

" برای ما سخت نیست عزیزم.....چرا اینطوری فکر میکنی؟ من فقط دلم میخواد که راستشو بدونم.....به نظر میاد که یونهو به ما دروغ گفته و ما الان از اون جواب میخوایم ....." خانم جانگ سعی داشت که اوضاع را آرامتر کند, اما به نظر میرسید همه چیز داشت بدتر میشد.

 نگاه یونهو, در آن لحظه به چشم های پدرش افتاد که از خستگی داشت روی هم میوفتاد. اصلا دلش نمیخواست که بازی های بچه گانه ی هیرو وقت و انرژیی از پدر و مادرش بگیرد, به همین خاطر صدایش را کمی جدی کرد. " بشین!! ..." اینبار کاملا عصبانی شد.

لحنش بیشتر از اینکه برای هیرو عجیب باشد, برای پدر و مادرش باورنکردنی بود. نگاه آقا و خانم جانگ از سمت هیرو یکدفعه به طرف او برگشت." این چه طرز حرف زدنه؟" خانم جانگ ازش جواب میخواست و او فقط داشت طفره میرفت.


هیرو طبق معمول اهمیتی به صدای بلندش نداد و بدتر لج کرد و خواست از آنها جدا شود که او بازویش را گرفت. اما وقتی همانجا نگاهش بالاخره به چهره ی هیرو افتاد, قلبش برای لحظه ای انگار ایستاد.   لنزهایی نزدیک به رنگ چشم های جه, درون چشم های هیرو قرار داشت که زیبایی اش را صد برابر میکرد. حالا میفهمید که چرا پدر و مادرش چند لحظه پیش شکه شدند. خودش هم جوری یکباره از جایش پرید که حس کرد به جای هیرو, جه کنارش ایستاده اما خیلی زود به خودش برگشت.

هیرو که به هدفش یعنی در آوردن لج او رسید, از آنها فاصله گرفت و سمت اتاقش رفت, غافل از اینکه  او با عصبانیت به  دنبالش راه افتاد, طوری که دهان خانم و آقای جانگ از تعجب باز ماند.


" این چه قیافه ایه ....؟؟...فکر کردی اینجا کجاست؟؟" صدای فریادش به قدری بالا بود که مسلما به گوش پدر و مادرش بیرون اتاق می رسید. اما در این لحظه برایش اهمیت نداشت. تنها چیزی که دلش میخواست این بود که این بچه را ادب کند. 

هیرو زبانش را روی لب پایینش کشید و با حالتی نمایشی نزدیکش شد. " فکر میکردم که خوشت بیاد ....اوه....چون بیشتر شبیه جه شدم..... ازم ناراحتی؟؟؟"

پسرک قدم بهش نزدیکتر شد و تابی به آن موهای مشکی اش داد" چرا بهم نگاه نمیکنی یونهو؟؟.............این چند روز اینقدر بهم بی محلی کردی که مجبورم کردی برای جلب توجهت خودمو شکل برادرم درست کنم ....یکم موهامو کوتاه کردم, لنز گذاشتم اگه بخوایی میتونم بیشتر از اینا شبیهش بشم.........."

خون داشت خونش را می مکید, عصبانی شد, چون این بچه رسما داشت دستش می انداخت. جدای از این لباس های تنگ, و آرایشی که روی موهایش داشت, حالا با این لنزها سعی داشت که مسخره اش هم کند. موفق هم بود, قلبش داشت از سینه اش بیرون میزد, اما سعی داشت ارام بماند.

" .....فکر کردم اگه اینجوری ازت چیزی بخوام, بهم نه نمیگی ....." 

" برو ...درشون بیار...."جدی شد, آنقدر که خودش هم باورش نمیشد. دست انداخت و بازوی هیرو را گرفت, آنقدر محکم که چهره ی آن بچه درهم شد.

" آآآآآآآخ....."

" دلت میخواد بهت نگاه کنم؟؟"

" ولم کن ... باید برگردم ...بزار برگردم ......"

بی توجه به خواهش هیرو او را جلوتر کشید. "اگه یه درصد هم میخواستم برگردیم, حالا دیگه نمیخوام ........"

" میخوای عقلمو از دست بدم؟؟ میخوای یه کار کنم که حالت بیشتر از خودم و خودت بهم بخوره یونهو؟؟" هیرو با عصبانیت اینرا گفت و با زحمت دستش را عقب کشید.با کرم پودری یک درجه تیره تر از  صورتش و این لنزهای تمام نقره ای, با جه مو نمیزد. نفسی  کشید تا خودش را آرامتر کند و بعد ادامه داد. " ....فقط اگه حرف نزنم دیگه ....هیچ فرقی با جه نمیکنم......مگه نه؟؟"

پسرک که متوجه خشم درون صورت او میشد, ادامه داد. " میخوایی منو پیش خودت نگه داری تا باهام بازی کنی؟؟ .....میخوای مثل اونشب, من برای تو ....جای جه نقش بازی کنم؟؟ میخوای عشق بازی کنی ............میدونم که چه قدر دلت میخواد که  ببینیش...اون لحظه که چشمت بهم افتاد, برقو توی نگاهت دیدم .....نمیتونی مخفی کنی که الان چه قدر تحریک شدی.....ولی مطمن باش که دیگه رضایت منو نداری, نمیزارم بهم دست بزنی, فقط اینجوری دور و برت میچرخم تا اعصابتو بریزم بهم.....اینقدر اینکارو میکنم تا خودت خسته بشی و بزاری برم ...."

سکوت او, اما اصلا به خاطر تحریک شدگی نبود, بیشتر عصبانی بود و حس میکرد که مادرش حق داشت, ذره به ذره ی وجود هیرو دردسری برایش میساخت " اینطور فکر میکنی؟؟"

"آره ...."

"برو ...اینا رو از چشمات دربیار ......و دیگه ازشون استفاده نکن ....هیرو یه کاری نکن که اینجا ...دستم روت بلند بشه.. و همین یکم احترامی که به خاطر یوچان برات قایل هستم, از بین بره......فکر کردی با کی طرفی؟؟ یکی مثل خودت؟؟ ....فکر میکنی پا به پای این بازی احمقانه باهات جلو میام؟؟....مثلا میخوایی منو تحریک کنی؟؟؟...اینقدر روی اعصابم راه نرو........"

پسر کوچکتر خودش را جمع و جور تر کرد, لحنش یکباره از آن حالت اروتیک به حالتی غم زده عوض شد. " تو بهم قول دادی و حالا زیر قولت زدی .....گفتی چند روزه برمیگردیم ...و الان دقیقا ۸ شب لعنتی گذشته....."

 "فقط هشت شب؟؟ خیلی بیشتر از اینا باید بگذره و خیلی بیشتر از اینا باید ازم خواهش کنی ...."

" اینقدر بدبختی که میخوایی منو پیش خودت به زور نگه داری؟؟"

" آره ...میخوام دقیقا کاری رو باهات بکنم که تو باهام کردی ..."

" نگران نیستی به پدر و مادرت بگم؟؟ ..."

 باز هم روی نقطعه ضعفش دست گذاشت, نفسی کشید و  جلوتر آمد و  لب هایش را کنار گوش پسر کوچکتر برد. " جرات اینکارو نداری"

" چرا دارم ....فقط دارم بهت فرصت میدم" هیرو که اصلا از این نزدیکی خوشش نمی آمد, با صدایی لرزان جواب داد و خواست خودش را عقب بکشد, اما فشار دست هایش روی پهلوهای او,  سر جای خودش نگهش داشت. بیشتر دستپاچه شد. " بزار برم ...هم تو از دستم راحت میشی...هم من ....."

" کجا بزارم بری؟؟"

" ...تا الان شهامت اعتراف به کسی که عاشقشمو....نداشتم ......اما .....دیگه نمیتونم این شرایطو تحمل کنم ....بیا از هم جدا بشیم ..........لطفا ...اینکارو در حقم بکن .......کمکم کن...تا دیرتر نشده...."

" ..خیلی کنجکاوم بدونم اون کیه که به خاطرش....داری التماس میکنی..."

" کسی که به خاطرش.... زندگیم نابود شد ...کسی که بهم خیلی بد کرد....کسی که نمیبخشمش ...اما عاشقشم!!...."

" به خاطر اون زندگی منم داغون کردی.......چرا فکر میکنی که فقط زندگی خودتو داغون کردی؟؟..."

" ....مگه خودت نگفتی که جه رو دوست داری؟؟ ....پس میتونی  که درکم کنی!! ..."

" درکت نمیکنم!!.....چون این وسط منو خراب کردی ..کاری که من هیچوقت نمیکردم....."

" حالا دیگه کار از کار گذشته, باید بهش بگم ....باید بهش بگم که نمیخواستم بهش خیانت کنم .....باید بهش بگم هنوزم همونقدر دوسش دارم!!...."

" فکر میکنی قبولت میکنه؟ پسری که توی یه شب با دو نفر رابطه داشته و حالا هم ازدواج کرده .....برای کی جذابه؟؟...مگر اینکه ازش مخفی کنی...و نزاری هیچ وقت این گند کاری هاتو  بفهمه...."

" همه چیو فهمیده ....." هیرو با بغض گفت و اشک هایش دانه دانه روی گونه اش ریخت.  

تابی به یکی از ابروهایش داد و بالاخره آن بچه را رها کرد.  " نباید بهش میگفتی...."

" نمیتونستم بهش دروغ بگم ....."

" اونوقت چی بهت گفت؟؟"

".......گفت  فاحشه........." 

هیچ از حرف های هیرو سر در نمی آورد, نمیفهمید هیرو اصلا کی فرصت کرد تا با آن فرد تماس بگیرد اما حدس میزد که زمانی که خانه نبوده, این اتفاق افتاده, در فکرش به خودش یادآوری میکرد تا از مادرش بخواهد که تلفن های هیرو را چک کند, اما حالا که دیگر فایده ای نداشت. " ... وقتشه که دیگه به خودت بیایی...تو با من ازدواج کردی........با وجودی که هیچ حسی بهم نداریم ....اما حداقل یه جایی رو داری که شبا بخوابی ....اگه بری پیش اون, از خیابون سر درمیاری..فقط فراموشش کن........"

"  مگه تو تونستی که جه رو فراموش کنی...که از من میخوایی همه ی زندگیمو فراموش کنم؟؟...."

" من فراموشش کردم!! .......از همون لحظه که همه چیو به یوچان گفتم ، از همون لحظه که پای اون برگه ی لعنتی رو امضا زدم و از همون لحظه که تو رو اوردم اینجا..........دیگم سعی نکن با این مسخره بازی ها توجه منو بخری ....همونقدر که تو برام بی اهمیتی, جه هم بی اهمیته...."

" پس از اول عاشقش نبودی .....اگه دوسش داشتی, نمیتونستی اینقدر راحت فراموشش کنی!! ....."

 " شاید حق با تویه.....اما هر چی که بود, برام تموم شد..... اینجوری هم  به نفع منه و هم به نفع اون ......هم به نفع تو و هم به نفع اون پسری که مشخصا محل سگ بهت نمیده........."

" من نمیتونم فراموشش کنم......حتی نمیتونم یه لحظه بدون فکر بهش نفس بکشم ..تو خیلی وقته از این حالم خبر داری, تو اولین کسی بودی که باهاش درد دل کردم .....خیلی قبلتر از همه ی این اتفاقا که برامون بیوفته....حالا داری از همون نقطه ضعفم, تنبیهم میکنی؟؟؟ ....ولم کن و بزار برم.....التماست میکنم, اگه بخوایی به پاهات میوفتم, هر کاری بگی میکنم, فقط اون برگه رو بده من, تا وقتی که قانونی با تو ازدواج کردم, نمیتونم برم پیشش........"

" برادرت....مجبورت کرد که با من ازدواج کنی تا ...دست از این کثافت کاری هات برداری ...."

 "کدوم کثافت کاری؟؟ ....مجبور شدم که با هیوک بخوابم, بعدشم که تو بودی...  چرا به خاطر یه اشتباه باهام اینجوری میکنی؟؟ اگه جه به جای من بود, اگه یه شب اشتباهی با یکی دیگه رابطه داشت, اونوقت بازش بهش میگفتی هرزه؟؟"

  "نه!!"

 "پس چرا فقط به من میگی؟؟!!"

"چون همه اینا رو نقشه کشیدی...چون تو میخواستی با هوجون فرار کنی, بعدش که موفق نشدی ...منو وارد بازیت کردی...بازم موفق نشدی و با یه نقشه ی احمقانه ی خودکشی همو رو مجاب کردی که گی هستی ...بعدش با هیوک رابطه داشتی اما چون هیوک میخواست که تو رو ببره یه جای دیگه, ترسیدی و باز اومدی سمتم......دلت میخواست یه ازدواج الکی کنی و بعدش ازاد بشی و بری سراغ اون آدم ......اما کور خوندی, چون همه ی نقشه ای که کشیدی دست من و یوچان رو هست .....یوچان عمدا تو رو انداخت زیر دست من, چون میدونست بهت اجازه نمیدم, که هر غلطی خواستی بکنی ...... یوچان اینجوری خواست ازت محافظت کنه و منم ...تا روزی که زندم......خواسته ی یوچان رو برآورده میکنم .....اون برگه ی ازدواج فقط وقتی باطل میشه که یوچان بهم اجازه بده ......"

" همه ی اینا تا یه حدی نقشه بود, اما دلم نمیخواست که تو رو اذبت کنم, فکر میکردم, بعد ازدواج راهمون جدا میشه ....حدس نمیزدم که تو این وسط عاشق برادرم میشی و چون من شبیه اونم, منو به زور پیش خودت نگه میداری!!!! ..."

 " بهت گفتم دیگه در مورد جه حرف نزن!!"

صدای در اتاق باعث شد که صدایش را پایین بیاورد, هیرو را از مقابلش کنار زد و سمت در رفت. مادرش با چهره ی نگران آن پشت ایستاده بود. 

" بهم نگو که چیزی نشده ....." 

صدای زن بیچاره وجودش را اتش کشید, تا کجایش را نمیدانست که باید به این زن دروغ میگفت. خواست جوابی بدهد اما هیرو پیشدستی کرد. 

" خانم جانگ ....شما جای مادر نداشته ی من هستید......"

چشم های اشکی هیرو و کبودی روی دستش و صدای لرزانش, همه و همه باعث شد تا خانم جانگ به همه چیز مشکوکتر شود.

 او اما مچ دست هیرو را قاپید و اجازه نداد که پسرک حرف بیشتری بزند." تو حرف نزن!!..."

هیرو گیج نگاهش کرد و در عوض از جایش تکان نخورد. 

خانم جانگ اخمی بهش کرد." این سر و صداها برای چی بود؟؟ چرا اشک این بچه رو در اوردی؟؟...چه اتفاقی افتاده؟؟؟ چرا بهم دروغ گفتی؟؟؟؟"

" مادر لطفا ..."

"یونهو ...تمومش کن!! ....بهم حق بده که نگران باشم!! اولش فکر میکردم که این بچه از خونشون فرار کرده, اما حالا یه جوری رفتار میکنی انگار اونو دزدیدی....اگه دلش نمیخواد اینجا باشه, برای چی اینجاست؟؟"

 هیرو که در لحظه فکری به سرش زد, اشکش را پاک کرد. " یونهو یه طلبی از برادرم داره ....به همین خاطر منو پیش خودش نگه داشته .....باور کنید که برادرم صبح تا شب داره کار میکنه تا اون پولو جور کنه ...."

فک او و خانم جانگ از این حرف باز ماند. خانم جانگ نگاه تندی بهش کرد و او فوتی از سر درماندگی کشید, البته که دیگر به این اخلاق هیرو عادت داشت, اما این دروغ زیادی بزرگ بود! خنده ای هیستریک کرد و به طرف هیرو برگشت. " چی کفتی؟؟....." 

هیرو به نشانه ی موفقیتش چشمی برایش باریک کرد اما همان لحظه خانم جانگ سیلی توی گوش یونهو زد و بر سرش داد کشید.

" من اینجوری بزرگت کردم یونهو؟؟ ...."

دستش را روی صورتش گذاشت و نگاه چپی به هیرو کرد. آخ که چه قدر بد جلوی خانواده اش کوچک شد!

" خیلی نمک نشناسی پسر ...همین امشب این بچه رو ببر پیش برادرش ....اون پولم بهشون ببخش....." خانم جانگ با عصبانیت  اینرا گفت و از آنها دور شد. 

جو فوق العاده تاریکی بینشان بوجود آمد. هیرو که از عاقبت دروغش میترسید, یواش یواش عقب رفت.

و او که واقعا دلش میخواست برایش تلافی کند, عین گرگی زخم خورده در اتاق را بست و به طرف هیرو برگشت و نگاهی ترسناک به او انداخت. 

تا قبل از جمع کردن وسایلشان و برگشت دوباره به خیابانها, حسابی وقت داشت تا او را تنبیه کند! 

***
 
پ.ن:
قسمت بعدی خیلی مهمه, از جهت اینکه هیرو بالاخره یوچانو میبینه 
و با اتفاقاتی که اونجا میوفته, یکبار دیگه جهت داستانو به کل عوض میکنه.
منتظر نظراتتون  و انتقادادتون هستم, 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 15 تیر 1398 05:32 ب.ظ
خیلی خوب بود خسته نباشی
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
همچنان طرفدار هیرو...
nova سلامت باشی.
قسمت بعد خیلی اتفاقا میوفته,
هیرو مشخصا تو این داستان ....خیلی بیشتر از جه طرفدار داره.
اما یه اتفاقی میوفته که جه داستانش تازه شروع میشه.
به مراتب سرنوشتش ترهم برانگیز تر میشه.
از نظر خودم حتی میتونه از هیرو هم جلو بزنه یه جاهایی.
هیرو هر چی سرش میاد, نتیجه ی کارای خودشه
اما جه هیچ کنترلی روی شرایط اطرافش نداره و این مهمترین فرقشونه
شنبه 15 تیر 1398 01:53 ب.ظ
چرا هفته پیش آپ نکردی؟
باید بگم خودخواهی هیرو رو دوست دارم، با وجود همه دردسر سازیش.سریعتر اینارو به سرو سامون برسون
nova حالم خوب نبود.
اره با وجودی که زندگی همرو خراب میکنه اما کماکان شخصیت خوب میمونه.
زودتر که ....یه اتفاق خیلی مهم میوفته و معادله ی به هم رسیدن پیچیده تر میشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر