تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۶ پارت ۱
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : nova




نام فیک: 
Too Deep To Explore
قسمت ۲۶ پارت ۱
ژانر:
خانوادگی, انگست

پارت ۱ از ۴
***
به خاطر دروغ بزرگی که آن شب به خانم جانگ گفت, یونهو بالاخره کنترلش را از دست داد و دستش را رویش بلند کرد.

 جوری او را زد که کبودی واضحی روی نصف صورتش نقش بست و بعد هر چه از دهنش بیرون آمد, بهش نسبت داد و بعد بی توجه به سر و صدای بیرون اتاق و اعتراض خانم و آقای جانگ, وسایلشان را همانشب جمع کرد و کشان کشان از آن خانه بیرون کشیدش. 

رابطه شان از آن شب, به کلی تغییر کرد. همان یک ذره احترام هم بینشان از بین رفت. دیگر حتی دلش نمیخواست کلمه ای با یونهو حرف بزند و البته که یونهو هم کلمه ای با او صحبت نمیکرد.

شبی که تا خود صبح توی خیابان ها اشک ریخت و نهایتا همراه پسر بزرگتر سوار قطار شد و به سیول برگشت, همان چیزی که دلش میخواست و به خاطرش آن تنبیه را به جان خرید.

اما بیشتر از اینکه از دست یونهو ناراحت باشد, از دست یوچان ناراحت بود, چون اگر فقط کمی هوایش را داشت, در این لحظه اینقدر درد نمی کشید.

باورش نمیشد که یونهو بتواند اینجور برایش تلافی کند, اما وقتی به بی کسی خودش نگاه میکرد, به او و هر کس دیگری حق میداد که هر کاری دلش بخواهد بکند.

درست شبیه پلک زدن, چهار هفته از برگشتشان میگذشت. چهار هفته ای که همراه یونهو در یک اتاق زیر پله زندگی میکرد و البته که هنوز خبری از یوچان نداشت.

یونهو بیشتر روزها به بهانه ی کار و دانشگاه تنهایش میگذاشت و او البته که میتوانست فرار کند! اما هر بار که کیفش را برمیداشت, ترسی از درون جلویش را گرفت.

ترس اینکه گم شود و زیر دست آدم بدتری بیوفتد و هیچ وقت نتواند دوباره یوچان را ببیند. حداقل اینطور به دیدنش امیدوار بود.

یوچانی که همه ی زندگی و رویایش را در بر گرفته بود. هر شب توی خوابش او را میدید, بغلش میکرد, میبوسیدش, آن بدن ورزیده اش را لمس میکرد و حتی بعضی شب ها کاملا توی رویا با او سکس میکرد. کسی که خواب, خوراک و حتی نفس کشیدنش را ازش سلب کرده بود.

 با وجود نفرتی که حالا از یونهو داشت, اما میفهمید که او داشت دنبال یوچان میگشت. هر وقت که موقع دوش گرفتن, گوشی اش را روی میز جا میگذاشت, سراغش میرفت و پیام هایش را میخواند. همان پیام ها تنها قوت قلبش بود و همینکه میدانست یونهو دنبال یوچان است, خوشحالش میکرد. 

روزها برایش هیچ وقت تا این اندازه طولانی نبود. تک و تنها داخل یک اتاق کوچک, بدون هیچ نور و پنجره ای که بی شباهت به یک قفس تنگ نبود, سر میکرد و شب ها فقط کنار یونهو, روی تنها تخت اتاق, دراز میکشید. توی بالشتش اشک میریخت اما یونهو کوچکترین محلی به گریه هایش نمیداد. 

گاهی وقت ها دلش میخواست که یونهو بغلش کند, با حرفی دلگرمش کند, مثل خیلی قبلتر ها کمکش کند. 

اما چه انتظار نا به جایی داشت! با آن همه بلایی که سر او آورد نباید حالا اینطور در موردش خیال پردازی میکرد. 

چند روز پیش, بعد از رای قطعی وقتی فهمید که کمیته ی دانشگاه از اخراج یونهو صرف نظر کرده, از ته دل برایش خوشحال شد. 

هیچ وقت دلش نمیخواست که زندگی یونهو را خراب کند اما ناخواسته کرده بود.

صدای باز شدن در, باعث شد تا از جایش بلند شود و فکرهایش را کنار بزند.

یونهو همراه چند کیسه خوراکی و لباس وارد شد. بدون حتی یک سلام, کفش هایش را کند و سمت کمد کوچک انتهای اتاق رفت تا وسایلش را بردارد و دوشی بگیرد. 

او هم نفسی کشید و مثل هر روز در را پشتش بست, و آن کیسه ها را روی کابینت گذاشت, بعد از یک ماه زندگی, دیگر همه ی اخلاق یونهو دستش آمده بود, وقتی اینطور خرید میکرد, حتما روز خوبی را پشت سر گذاشته بود. اطرافش را نگاهی کرد به امید اینکه گوشی او را پیدا کند. خوشبختانه یونهو کتش را روی دسته ی مبل جا گذاشت. با احتیاط جلو رفت و مثل هر بار شروع به خواندن پیام ها کرد.

+از یونهو به جسی: 
خبری شد؟؟

+از جسی به یونهو:
امروز هانا داشت از قرار دیشبش با یوچان حرف میزد.

+از یونهو به جسی:
ادرسشو پیدا کن

+از جسی به یونهو:
چی این وسط گیر من میاد؟؟

+از یونهو به جسی:
هر چی بخوایی

+از جسی به یونهو:
تو که دیگه رسوا شدی, با اون ازدواج, گند زدی به اعتبار خودت, کاری نمیتونی برام بکنی....اما نگران نباش....پیدا کردم...

+از یونهو به جسی:
جبران میکنم برات....فقط باید از شر این ازدواج مزخرفی که کردم راحت بشم ....تنها راهشم یوچان هست ...برام بفرست ادرسو...

+از جسی به یونهو:
با وجودی که اصلا ربطش رو نمیفهمم ....ولی باشه...اینجوری نه....بیا امشب توی کافه ی رو به رو دانشکده ....بهت میدم..

از هیجان فریاد خفه ای کشید و دستش را روی قلبش فشرد تا خودش را آرام کند. لحظه ی دیدارش داشت نزدیک میشد و اصلا آمادگی اش را نداشت. ناراحتی دیدار هانا با یوچان هم البته که تنهایش نمیگذاشت. از طرفی جسی  مثل بقیه هنوز نفهمیده بود که رابطه ی او با یوچان چیست, از طرفی از حرف های بیرحمانه یونهو دلخور شد اما همه ی این حس ها در برابر آن خوشحالی هیچ نبود! با لرزشی که به دست هایش افتاد, گوشی را سر جایش برگرداند. بی اختیار چشم هایش باز اشکی شد.

به زحمت از جایش بلند شد تا هم قهوه ای برای یونهو بریزد و هم خودش را جمع و جور کند. دیگر خیلی خوب میدانست که یونهو هر قهوه ای را لب نمیزند, به اندازه شیرین و به اندازه گرم! 

صدای بسته شدن شیر آب و صدای باز و بسته شدن کمد و بعد صدای جیر جیر صندلی کهنه ای که یونهو رویش نشست, پشت سر هم شنیده شد و او خودش را مشغول آماده کردن قهوه کرد. وقتی بالاخره احساساتش را کنترل کرد, آنرا درون فنجانی ریخت و حالا فقط چند ثانیه وقت داشت تا  فنجان را مقابلش بگذارد. " همراهش شیرینی هم میخوایی؟؟"

یونهو سرش را از داخل گوشی اش بالا نیاورد. " میل ندارم , ببرش..."

" ولی همونجوری که دوست داری برات ..."

" گفتم نمیخورم..."

لحن صدای یونهو باعث شد که حرف بیشتری نزند. فنجان را برداشت اما لرزش دستش باعث شد که همانجا رهایش کند و همه ی قهوه روی میز خالی شد. مثلا میخواست که آرام بماند اما به کل همه ی فکرش پیش پیام های جسی بود." الان جمعش میکنم...." با نگرانی اینرا گفت و خواست دستمالی بیاورد که یونهو صدایش کرد.

" ولش کن ....بیا اینجا کارت دارم ..."

" منو؟؟"

" کس دیگه ای هم هست اینجا؟؟"

این اولین دفعه بود که بعد یک ماه, یونهو سر حرفی را بینشان باز میکرد, امیدوار بود که در مورد یوچان به او بگوید, پس کنار یونهو رفت.

 پسر بزرگتر از جایش بلند شد و مقابلش ایستاد. " یه چند ساعت قراره برم جایی ....قراره با ادرس یوچان برگردم.."

جوری وانمود به هیجان زدگی کرد که انگار نه انگار آن پیامها را خوانده. " واقعا؟؟" لبخند پررنگی بعد از مدت ها روی صورتش نشست. 

" یکی از دوستای هانا قراره کمکمون کنه...."

" متشکرم...."

"اینکارو برای تو نمیکنم........"یونهو جواب سردی داد و خواست از کنارش رد شود که دستش را گرفت.

 " یونهو ...." یک ماه میگذشت از روزی که جرات میکرد اسمش را دوباره اینطور صدا بزند, اما آنقدر بابت خبر یوچان  خوشحال بود که با هر حس دیگری در این لحظه میتوانست کنار بیاید. " متاسفم .....به خاطر همه ی کارایی که برام کردی و ....همه ی بدی هایی که در حقت کردم ....."

"گفتم که به خاطر تو نیست ....به خاطر خودمه ....دلم میخواد یه زندگی تازه شروع کنم ....حالا که یه کار خوب پیدا کردم, حالا که میتونم توی دانشگاه بمونم ....باید لکه های ننگ گذشتمو جبران کنم .....فقط خواستم از بزرگترین لکه شروع کنم ....یعنی  تو ...."

حرف حق یونهو وجودش را سوزاند. اما دلش نمیخواست که حال خوبش را خراب کند, پس پلک هایش را تند تند بهم زد و از مقابل پسر بزرگتر کنار رفت, اما یونهو اینبار مچ دستش را گرفت. 

" وقتی یوچونو پیدا کردیم, ازش معذرت میخوایم و بهش میگیم که اشتباه کردیم و ازش میخواییم که با طلاقمون موافقت کنه چون به اشتباهمون پی بردیم...اما اگه یوچان با جداییمون موافقت نکرد, بعدش دیگه اصرار نمیکنیم ......"

گیج ابرویی بالا انداخت چون متوجه منظورش نشد. " یعنی اونوقت بدون اینکه یوچان بفهمه, از هم جدا میشیم؟؟ ..."

" نه ...یعنی اونوقت رسما ازدواج میکنیم..."

" ولی ما که رسما ازدواج کردیم ..."

".....اگه یوچان با جداییمون موافقت کرد, هر کی میره راه خودش...اگه موافقت نکرد....همینطوری ادامه میدیم........." 

حالا کم کم داشت متوجه می شد. سرش را چند باری تکان داد. " من تحت هر شرایطی باید ازت جدا بشم....چه با رضایت اون, چه بدون رضایتش...."

" من حرفمو زدم ..."

یونهو دستش را رها کرد و قدمی به عقب برداشت. دلش لرزید از این حرف پسر بزرگتر.

" امکان نداره یونهو .... ما به هم علاقه ای نداریم ...این چند هفته هم به زور همدیگرو تحمل کردیم ....."

" تحمل کردنت اونقدرا هم سخت نیست هیرو ..."

" برای من هست......تو کوچکترین اهمیتی بهم نمیدی...به خاطر یه دروغ, منو اونجوری زدی ....یه ماهه که باهام حرفم نمیزنی...حالا بهم میگی اگه یوچان موافقت نکرد, همین زندگی مزخرفو ادامه بدیم؟؟؟......"

" به خاطر دروغی که گفتی, مادرم دیگه حاضر نیست که ازم پول قبول کنه ...دیگه نمیتونه مسکن هاشو درست حسابی بخره و بخوره و به لطف همون دروغ, داره خیلی بیشتر درد میکشه ...وضعیت پدرمو هم که دیدی ....بدتر از اون......بعد این چند هفته تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که ..... تو خیلی بی وجدانی... به خاطر خودت, بقیه رو زیر پاهات له میکنی..."

با ناراحتی جلوتر رفت." میتونم برای مادرت توضیح بدم ..."

" بایدم بهش توضیح بدی.....بعدا سر فرصت بهش زنگ بزن و بگو دروغ گفتی.."

" حتما اینکارو میکنم....واقعا دلم نمیخواست که اینجوری بشه...."

" هیچوقت دلت نمیخواد....اما همیشه گند میزنی"

" خواهش میکنم که حرفتو پس بگیر ..........بیشتر از این اذیتم نکن...."

" من همه ی حرفامو زدم, حالا فقط باید منتظر حرف یوچان باشیم ....اگه به من بود, همین الان میزاشتم بری دنبال اون پسره و خودتو به فاک بدی ...باور کن به هیچ جام نیست هیرو ....اما چون به یوچان قول دادم, در برابرت مسیولیت دارم.....فقط میتونی امیدوار باشی که یوچان تا حالا ... هر دوی ما رو بخشیده باشه ......در غیر این صورت....رابطمون ادامه پیدا میکنه تا روزی که یوچان اجازه بده...."

اصلا دلش نمیخواست که حرف های یونهو را باور کند. ته قلبش میفهمید که یونهو هم دلش جدایی میخواهد اما نمیفهمید چرا حاضر هست این شرایط را ادامه دهد؟؟ فقط مسیولیت؟؟ یا شاید چیز دیگری که دلش نمیخواست مطرحش کند؟؟ اما اگر یوچان بعد از شنیدن اعترافش به عشق, باز هم پسش میزد چه؟؟ به این جایش اصلا فکر نکرده بود! اما انگار تنها کاری که باید میکرد این بود اصلا اجازه ندهد یونهو متوجه حرف هایش با یوچان شود. اگر یوچان دست رد به سینه اش میزد, حداقل باز یک جایی پیش یونهو داشت که به آن برگردد. هر چه بیشتر فکر میکرد, بیشتر به بدبختی خودش پی میرسید. اما نه! یوچان حق نداشت که ردش کند! آنهم بعد آنهمه بلایی که سرش آورده بود! 


***

فردای آن روز دل توی دلش نبود که یونهو برگردد. پسر بزرگتر چند دقیقه پیش پیامی برایش فرستاد و از او خواست تا آماده شود چون قرار است بعد برگشتش مستقیم به سمت ادرس جدید یوچان بروند.  همه ی دیشب به این فکر میکرد که در ملاقات پیش رویش با یوچان چه اتفاقی خواهد افتاد, حرف هایش را بیشتر از بیست بار با خودش مقابل اینه تمرین کرد. اینکه چه بپوشد, چه قدر به خودش برسد, چه عطری بزند, همه را از پیش برنامه ریزی کرد. و حالا کاملا آماده فقط منتظر آمدن یونهو بود.

تصمیم داشت که اول از همه یوچان را بغل کند, حس میکرد قبل از گفتن هر چیز باید عطر بدنش را بو کند. بعدش باید از دلتنگی این یک ماه و چند روز گذشته برایش تعریف میکرد, حتی باید بهش میگفت که یونهو رویش دست بلند کرد, اما نه! شاید این آخری را حذف میکرد چون دلش نمیخواست که رابطه ی یوچان و یونهو بدتر شود.

 بعدش باید از حال جه و جونسو میپرسید و ازش خواهش میکرد که اجازه دهد تا آنها را ببیند. و نهایتا باید سنگین ترین حرفش را میزد, اینکه دوسش دارد! سخت بود! خیلی سخت! اما این راه تنها راهی بود که قلبش را ارام میکرد.

با وجود همه ی بدی هایی که یوچان در حقش کرد, اما دلش لک میزد برای تماشا کردنش. کنار این هیجان اما آشوب زیادی هم حس میکرد. اگر یوچان مثل همان یک ماه پیش هنوز از دستش ناراحت بود, چه؟؟!! اما بیشتر دلش نمیخواست با این فکرها انرژی اش را از دست بدهد.

 یکبار دیگر ظاهرش را چک کرد. همان لباس آبی رنگی را که یوچان برایش هدیه گرفت با یک شلوار جین ست کرد. موهایش را باز هم شانه کرد و چندین پاف دیگر اسپری رویش پاشید تا درخشندگی اش بیشتر شود. کرم همیشگی اش را روی پوستش مالید و به خودش نگاه کرد.

نسبت به ماه گذشته باز هم وزن از دست داده بود, چشم هایش هم کمی پف داشت اما مثل همیشه اش هنوز زیبا بود. نگاهی به دست هایش کرد که کمی میلرزید. نفس هایش تندتر از حد معمول بود و اصلا ارام و قرار نداشت. 

با شنیدن صدای در با اضطراب برگشت. یونهو نگاهی از سر تا پا بهش کرد. " لباس بیشتری بپوش ....راه زیادی داریم ...."

" همینجوری خوبم ..." جوابی سربالا داد چون اصلا وقت نداشت که تیپش را دوباره بهم بزند. " چیزی نمیخوری؟؟"

یونهو فوتی کشید و پالتوی خودش را از چوب لباسی برداشت. " نه ...عجله کن ...دیر میشه..." 

نفسی کشید و با نگرانی به دنبالش رفت. 

***





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر