تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۶ پارت ۲
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : nova




نام فیک: 
Too Deep To Explore
قسمت ۲۶ پارت ۲
ژانر:
خانوادگی, انگست

پارت ۲ از ۴
***

یک ساعتی طول کشید تا همراه یونهو بالاخره از تاکسی موتوری که گرفته بودند, مقابل خانه ای پیاده شد. یک خانه در محله ای متوسط و البته کم جمعیت که نسبت به جای خودشان به مراتب بهتر بود.

انتظار جای بدتری را داشت اما خیالش کمی راحت شد از اینکه جای جه و جونسو و یوچان در این مدت از جای او و یونهو بهتر بوده.

 حس میکرد که به خاطر سرما فشارش پایین آمده اما از طرفی هیجان, ضربان قلبش را بیشتر میکرد. وقتی یونهو زنگ خانه را فشار داد انتظار داشت که در, برایشان باز شود. انتظار داشت جونسو با ذوق به استقبالشان بیاید و بغلش کند و از دلتنگی هایش بگوید, انتظار داشت که جه را ببیند و ساعت ها برایش حرف بزند و جه همه ی حرف هایش را با تمام وجود گوش دهد, اما فقط چند ثانیه بعد در باز شد و یوچان یکه و تنها مقابلشان آمد با چشم هایی کاملا سرخ و متفاوت, صورتی کاملا رنگ پریده و ظاهری به مراتب اشفته و داغون! 


پسر بزرگتر نگاهش کرد, یک نگاه کوتاه و چند ثانیه ای اما خیلی سریع رویش را سمت یونهو کرد. " چی میخوایی؟؟" 

جا خورد از این واکنش, یک ماه جدایی و این همه سردی !! قلبش بی قرارتر زد و همه ی آن رویا پردازی هایش یکباره مقابلش فرو ریخت. همه ی آن اعتماد به نفس تنهایش گذاشت. 

صدای یونهو را نا واضح کنارش شنید. " میخواستیم باهات حرف بزنیم"

" حرفی نداریم ..." یوچان خواست که در را روی صورتشان ببند, اما یونهو پایش را لای آن گذاشت. " ...حداقل به حرفای هیرو گوش بده ....."

نفسش را نگه داشت و همان لحظه باز چشم های سرد یوچان بهش خیره شد. " مگه نگفتم دیگه نمیخوام ببینمتون..؟؟...اومدید اینجا چیکار؟؟؟"

خواست حرفی بزند, اما به جایش اشک ریخت. نه یک قطره! یکباره ابشاری از اشک روی گونه اش سر خورد! اما اصلا قرار نبود که جلوی یوچان گریه کند! اینطور که همه ی کرم های صورتش پاک میشد! فورا آنها را کنار زد و سعی کرد که خودش را جمع و کور کند. شکه بود از اینکه یوچان اینطور اذیتش میکرد. آنهم بعد همه ی آن بلاهای که سرش آورد. کسی که اینجا باید شبیه طلبکارها رفتار میکرد, خودش بود نه یوچان. چرا هنوز هم مثل یه غریبه رفتار میکرد؟؟

از یونهو انتظار کمک نداشت اما باز هم خواهشش را شنید که گفت" ...فقط چند دقیقه بهش وقت بده ....من تنهاتون میزارم........" و بعد عقب عقب از آنها فاصله گرفت.

اصلا آمادگی تنها شدن با یوچان را در این لحظه نداشت. حضور یونهو تا حدی بهش قدرت میداد و حالا که بالاخره با یوچان تنها شد, احساس خلا میکرد. اینطور کنار خیابان, عین بدبختها باید حرفش را میزد؟؟ یعنی حتی اینقدر ارزش نداشت که به داخل خانه دعوت شود؟؟ یعنی حق نداشت بعد این همه مدت برادرانش را ببیند؟؟ اما چون فرصت زیادی برای تلف کردن نداشت, پس همه ی این سوالاتش را برای بعد گذاشت. باید فکرش را زودتر جمع میکرد و حرفش را میزد " هیونگ ..."

" نیستم ......" یوچان با اخم جواب داد.

پسر بزرگتر انگار که به زور سرپایش ایستاده بود. انقدر فاصله بینشان افتاده بود که حس میکرد دیگر او را نمیشناسد. یوچان و این همه سردی! در هیچ کجای ذهنش نمیگنجید.

 "میدونم که هیونگم نیستی ....اما لطفا حرفامو بشنو ....نمیدونی چه قدر با خودم کلنجار رفتم ....نمیدونی چی کشیدم که بتونم خودمو قانع کنم که برای یه بارم شده توی همه ی زندگیم باهات روراست باشم ....خیلی باهام بد کردی, ولم کردی, کاری باهام کردی که حس کنم یه موجود سربار بدبختم .....تحقیرم کردی, تنبیهم کردی .....در عوض همه ی اینکارا ......حداقل الان به حرفم گوش کن ......"

" پشیونی؟؟ میدونستم پشیمون میشی....به غلط کردن افتادی..؟؟ میدونستم که میوفتی ...ولی فکر نمیکردم اینقدر زود........"

" پشیمونم که بهت دروغ گفتم .....پشیمونم که این همه سال خودمو اذیت کردم ......این مدت برای من اصلا کم نبود ....مثل یه عمر برام گذشت, دوری اَزَ ...."

" بهش عادت میکنی...." یوچان وسط حرفش پرید و دستش را بالا آورد و به شانه اش زد با حالتی پر از تمسخر خنده ای کرد که قلبش را فشرد. 

" هنوز مونده که به حرفم برسی....."

" از وقتی یه بچه بودم, فهمیدم که هیچ حسی به دخترا ندارم ..."

" گرایش بیمارگونه ی تو اهمیتی برام نداره بچه ....هیچ چیز تو دیگه برام مهم نیست ..."

 مشخص بود که یوچان اصلا تمایلی به شنیدن حرف هایش  نداشت.

به هق هق افتاد و ادامه داد. " قسم میخورم که تو این مدت با یونهو رابطه نداشتم ....نه اون خواست و نه من ......فقط به احترام حرفی که زدی ما ...."

" چاره اش  یه لیوان مشروب برای اون هست و یکم توانایی توی تحریک کردنش که تو داری .....داری دیگه ...نه؟؟..."

لحن بد یوچان, حالش را بدتر کرد, نفس هایش داشت کندتر میشد, اما اهمیتی به حالش نداد. در عوض قدمی جلوتر رفت " لطفا بهم گوش بده...حق یونهو این نبود....همه چی تقصیر من بود....مجبور شدم که به دروغ اسمشو بیارم ...تا تو شک نکنی....."

" ...شک نکنم؟؟...به من چه ربطی داشت که بخوام شک بکنم یا نکنم؟؟.."یوچان پرسید با ابرویی که بالا انداخت.

" بهت ربط داره ...ربط داره که الان اینجام ..." شکسته شکسته اینرا گفت و سرش را پایین انداخت و دست مشت شده اش را مقابل یوچان باز کرد.

یوچان نگاهی به آن حلقه ی قدیمی نا آشنا انداخت و منتظر باقی حرف هایش ماند.

" ........یه مدت همه ی پول تو جیبی هایی که بهم میدادی رو جمع می کردم....حتی مشق بقیه بچه ها رو انجام میدادم و پول ازشون میگرفتم ...باورت نمیشه که چه قدر از جه هم قرض کردم....تا برای کسی که دوسش داشتم هدیه بخرم.....نمیخواستم دست خالی بهش اعتراف عاشقانه کنم, فکر میکردم اینجوری بیشتر باور میکنه.....با همه ی اون کارا...ولی پولم نرسید, هنوزم چند صد دلار کم داشتم .....تا یه شب که به  سرم زد و رفتم یواشکی از توی جیب بابا برداشتم .....همون شبی که ازش بدجوری کتک خوردم و شانس اوردم که تو رسیدی و منو بردی بیمارستان..........."

یوچان آن شب را به خوبی به یاد آورد و او با سختی ادامه داد. 

" وقتی بالاخره خریدمش, به خودم قول دادم که نگهش دارم تا  روزی که بتونم اینو بهش بدم .....اما نتونستم ....به هزار و یک دلیل همه ی این سالها این عشقو از همه مخفی کردم ....اما حالا دیگه وقتشه ....که بالاخره همه چیو بگم ... این انگشتر ....برای تو هست .." حرفش را زد و بعد همه جا دور سرش شروع به چرخیدن کرد. برای اینکه تعادلش را از دست ندهد, یک دستش را به دیوار کنارش زد.  

یوچان اما انگار که خیلی متوجه نشد, حرفی نزد یا شاید هم شکه شد و ترجیح داد که حرفی نزند. هر چه بود که ثانیه ها ی سکوت یوچان برایش  خیلی کند داشت میگذشت. حدس میزد  که یوچان عصبانی شود, باز هم دستش را رویش بلند کند, فحشش بدهد یا همینجا در حد مرگ کتکش بزند. اما پسر بزرگتر چینی به پیشانی اش داد. " چی گفتی؟؟"

" فکر میکردم که برادرمی ....فکر میکردم که دوست داشتنت گناهه ....هر کاری کردم که فراموشت کنم, اما نشد ....نتونستم ... ...نه با هیوک ....نه با یونهو ...نه با هیچ کس دیگه ...."

دست یوچان یکباره روی پیشانی اش قرار گرفت. " فکر کنم داری هذیون میگی ......." 

سرش را عقب کشید و در عوض همان دست یوچان را درون دستش فشرد." وقتی اینو برات خریدم ....یه بچه بودم ....خیلی سال گذشته...."

"...میتونم حدس بزنم که تو این مدت چه قدر بهت سخت گذشته ...اما یعنی اینقدر سخت گذشته که عقلتو از دست دادی؟؟"

" میترسیدم بهت بگم .....حتی الانم میترسم ازت ....میترسم که باورم نکنی .....میترسم که ردم کنی...." با ترس اینرا گفت و نگاهش به چشم های عصبانی یوچان دوخته شد.

پسر بزرگتر فوتی کشید. اما لبخندی فوق العاده تلخ روی صورتش نقش بست. انگار که داشت فکر میکرد که چه طور میتواند از عصبانیتش کم کند. " یعنی عاشق من بودی؟؟ ...."

" هستم ..."

" از کی؟؟"

" از وقتی فهمیدم که دوست داشتن یعنی چی..."

" حالا نظر منو میخوای؟؟" یوچان پرسید و جلوتر آمد, آنقدر که درست مقابلش ایستاد. فاصله ی بینشان به زور به یک اینچ میرسید. 

نگاه یوچان را روی تک تک قسمت های صورتش حس میکرد. چشم هایش را پایین انداخت اما انگشت های یوچان یکباره چانه اش را گرفت و با قدرت بالا کشید. 

"...این چرت و پرتایی رو که گفتیو, همینجا فراموش کن ....دیگه هم سمت من نیا ......."

اشک ریخت, باورش نمیشد که همه چیز اینقدر بد پیش برود؟؟!! اشکهایش روی گونه, چونه و انگشت های یوچان را خیس کرد. مگر قرار نبود که بغلش کند؟؟ قرار نبود به خاطر این همه سال عاشقی باورش کند؟؟!! مگر نباید از او معذرت میخواست؟؟ آخ که چه قدر احمق بود!! یوچانی که عین دیوانه ها دوستش داشت, به هیچ کجایش حسابش نمیکرد!! عاجزانه دستش را بالا آورد تا دست یوچان را بگیرد اما پسر بزرگتر دستش را عقب زد. 

" چی با خودت فکر کردی که اومدی و این مزخفاتو بهم گفتی؟؟ ...با وجودی که میدونی من حالم از این حرفا بهم میخوره؟؟ من هنوز با این موضوع که برادر ناتنیم یه همجنسگرا هست کنار نیومدم ...حالا بهم میگی که عاشقمی؟؟ ....فکر کردی منم بغلت میکنم یا عین هیوک و یونهو باهات عشق بازی میکنم؟؟"

" این همه ی ارزوییه که دارم ...."

" ...دیگه برام مهم نیستی, نه حتی به عنوان برادر, چه برسه به عنوان چیز بیشتری.....ولی اگه ببینم یه بار دیگه ...فقط یه بار دیگه اینجا بیایی, میکشمت...میدونی که اینکارو میکنم ..." 

" من...تو رو دوست دارم!!!! و هر چه قدر که لازمه صبر میکنم!!! تا باور کنی!!! ....فکر میکنی از تهدیدت میترسم؟؟؟...ارزومه که منو بکشی...ارزومه که توی بغل تو بمیرم!!!"

"همین الان دست یونهو رو بگیر و برو هر چه قدر که میخوای ازش بخواه تا بکنت!! ....از من چیزی گیرت نمیاد.." یوچان اینرا در صورتش فریاد زد و همان لحظه رهایش کرد و بدون هیچ حرف دیگری پشتش را به او کرد و سمت خانه برگشت.

 باید سمتش میدوید! باید التماسش میکرد! نباید همه چیز اینطور برایش تمام میشد! قدمی به سمتش برداشت اما صدای آژیر ماشین پلیس نگاهش را از کمر یوچان گرفت. سری چرخاند و پلیس هایی را دید که فقط طی چند لحظه مقابلشان ظاهر شدند و دور تا دورشان را گرفتند. با نگرانی به آنها نگاه کرد. صدای یکی از پلیس ها را خیلی مبهم شنید که به یوچان داشت دستبند میزد. " پارک یوچان....شما به جرم پخش و فروش مواد دستگیر هستید"

کسی با او کاری نداشت, همه ی آن مامورها حالا دور یوچان را گرفتند. میخواستند که عشق زندگی اش را با خودشان بردند. با اشک سمت آنها دوید و جیغ زد. " یوچان!!! ...کجا میبریدش!!!!....یوچان...."

اما یوچان اصلا نگاهش نکرد. فقط چند ثانیه بعد آن پلیس ها کشان کشان یوچان را سوار ماشین کردند. دیدش تار و تار تر شد و همانجا روی زمین افتاد.

***

یونهو چند لحظه قبل مخفیانه  اعتراف هیرو را از پشت دیواری که بینشان فاصله انداخته بود, شنید. این عجیبترین چیزی بود که اصلا حدسش را نمیزد! اینکه هیرو عاشق یوچان باشد.اما هر چه بیشتر در خودش فکر میکرد, بهتر ربطش را میفهمید. همه ی اصرار هیرو به اینکه یوچان در مورد تمایلاتش  نفهمد و همه ی آن بی قراری ها و مخفی کاری ها و همه ی آن اشک ها و دروغ ها, مسلما میتوانست توجیه خوبی برای این نوع عاشقی باشد.  

باقی حرف های بینشان را هم  یکی یکی شنید. آن اعتراف و آنطور رد شدن, مسلما غرور هیرو را بیشتر میشکست. دلش خنک شد که اینطور احساسش سنگ روی یخ شد!! البته که احتمال دیگری هم نمیداد. یوچان هیچ رقمه این طور احساسات را درک نمیکرد. با این همه نباید و نمیخواست به روی هیرو بیاورد که حرف هایش را شنیده. فعلا تصمیم نداشت که بیشتر از این خردش کند. اما با شنیدن صدای آژیر, یکباره ترس به جانش افتاد, از مخفیگاهش بیرون آمد و یک نظر صورت یوچان را دید که به زور پلیس دستگیر شد و بعد هیرو را دید که پای همان دیوار روی زمین افتاد.  شرایطی که مسلما وضع همه شان را بدتر میکرد. آنجا یک لحظه انگار واقعا دلش برای هیرو سوخت. پسری که بعد سالها کلنجار با خودش بالاخره حرف دلش را زد اما دیگر برای همه چیز دیر بود. دستگیری یوچان بدترین اتفاقی بود که بر سرشان آمد. به سمتش رفت. 

"  هیرو ...."

" یونهو ...کمکش کن!!! ...."

" خیلی خب آروم باش ...."

" بریم دنبالش!!! ...."

" میریم ...سعی کن ....یکم ارومتر نفس بکشی ...." با وجود همه ی دلخوری هایش از او, کنارش نشست و بغلش کرد تا ارامش کند, مسلما که حالا خیلی بیشتر از قبل از دست هیرو عصبانی بود اما در این لحظه دلش برایش سوخت. نفس های هیرو اصلا طبیعی پیش نمیرفت و هق هق هایش همه ی خیابان را برداشته بود. همسایه ها یکی یکی از سر کنجکاوی از خانه هایشان بیرون می ریختند و به هیرو نگاه میکردند و پشت سر یوچان پچ پچ میکردند. بعد فقط چند ثانیه, صدای گریه ی جونسو که با عجله از پله ها پایین دوید به گوششان اشنا آمد.  هیرو را کمی از اغوشش جدا کرد و جونسو با اشک به اغوش هر دویشان پناه گرفت. " هیرو هیونگ ....یونهو هیونگ .....دلم برات تنگ شده بود....."

یونهو دست هایش را محکمتر دور کمر هیرو و جونسو گرفت و سعی کرد که از روی زمین بلندشان کند, و همان لحظه عطر اشنایی را پشتش حس کرد. عطری که شک نداشت به جه تعلق داشت. با هیجان از جایش بلند شد و برگشت و بالاخره او را دید. با چشم هایی اشکی که پشتش ایستاده بود و هر جایی را نگاه میکرد جز او. موهایش نسبت به یک ماه پیش بلندتر شده بود, طوری که روی چشم هایش را میپوشاند. 

 هیرو با زحمت از جایش بلند شد تا جه را بغل کند و جه با نگاهی نگران به سر و وضع آشفته ی هیرو در اغوش برادرش رفت.

" یوچون هیونگ .....رو کجا بردن؟؟" جونسو با هق هق پرسید و او آن بچه را بغل کرد تا بیشتر از این بی تابی نکند. 

" باید بریم دنبالش" هیرو بالاخره سرش را از شانه ی جه جدا کرد و از جایش بلند شد. لباس های تمام خاکی اش را تکاند و ملتمسانه بهش نگاه کرد. " یونهو ..."

برای جه مسلما تماشای رابطه ی هیرو با او اصلا چیز خوشایندی نبود. اینرا میفهمید اما چاره ای نداشت. دست هیرو را گرفت چون هر لحظه امکان داشت که از حال برود.  و بعد با دست دیگرش جونسو  را بلند کرد. " همین الان میریم دنبالش ........"

جه هم کمی عقبتر پشت سر آنها راه افتاد.

*** 

یونهو برای آنها غذا خرید,  با وجودی که هیچ کدام اشتهایی به خوردن نداشتند اما وقتی ساعت ها در صف انتظار دیدار با  پلیسی که پرونده ی یوچان را بدست داشت منتظر ماندند بالاخره گرسنه شدند و کمی از آنرا خوردند. 

حقیقتا که یونهو از همه بیشتر نگران بود, چون میدانست که جرم یوچان تا چه حد سنگین است. اینکه بعد از این, باید چه طور از جونسو و جه هم مراقبت میکرد, نگرانی اش را بیشتر میکرد. 

هیرو در حالی که سرش را به دیوار چسبانده بود, داشت به اخرین حرف های یوچان فکر میکرد, آنقدر اشک ریخته بود که قلبش کمی سبک شود. اما چه سبک شدنی؟؟وقتی آنطور خرد شد؟؟ حالا باید چه طور این دوری را تحمل میکرد؟؟ هر وقت که چشمانش را میبست آن لحظه جلوی چشمش تکرار میشد که یوچان را درست مقابل چشمش گرفتند, آن لحظه که با همه ی وجودش جیغ زد و یوچان اصلا محلش نگذاشت! یادش که میوفتاد باز بهم میریخت. 

کنارش جه نشسته بود و جونسو را روی پاهای ظریفش نشانده بود. هر از گاهی بوسه ای به موهای جونسو میزد, نیم نگاهش به یونهو بود که مقابلشان مدام راه میرفت و با استرس داشت با دوستانش تماس میگرفت. سرش را روی شانه ی کوچک جونسویی گذاشت که فاصله ای تا به خواب رفتن نداشت.  


" به هانا زنگ نزن ..." هیرو اینرا به یونهو گفت و از جایش بلند شد. 

" پولش میتونه به برادرت کمک کنه" یونهو که دلیل این حرف هیرو را میدانست خودش را به راه دیگری زد. " الان فقط باید یوچانو از اونجا بیرون بیاریم ..فکر نمیکنم که مهم باشه هانا یا هر دختر دیگه ای بهش کمک کنه...."

هیرو فرصت نکرد جوابی بدهد چون کارآگاه کیم بالاخره از دفترش بیرون آمد. 

جه با نگرانی از جایش پرید و جونسو تکانی در اغوشش خورد. و چشم هایش را باز کرد. جه آن بچه را پایین گذاشت و کنار  هیرو و یونهو ایستاد. هیرو با ترس به لب های مرد خیره شد و یونهو جلو رفت و گفت. 

" آقای کیم ...ما خانواده ی پارک یوچان هستیم ....چند ساعت پیش اوردنش اینجا ...."

" باید تا روز دادگاه صبر کنید ..."

" کی ازاد میشه؟؟"

آقای کیم نگاهی به هیرو و جه و جونسو کرد. و بعد پوزخندی به یونهو زد. " شوخی میکنی دیگه؟؟ ....آزاد بشه؟؟ حالا حالاها نمیتونید ببینیدش ..."

هیرو که اصلا این حرف ها سرش نمیشد, اینبار دست آقای کیم را گرفت. " اون بی گناهه ...شما حق ندارید که اینجا نگهش دارید..."

آقای کیم دست هیرو را پس زد و باز هم سمت یونهو برگشت. " این بچه ها رو از اینجا ببر ....اون پسر ...حداقل ۵ سال محکوم میشه...."

این حرف مرد, باعث شد تا همه ی انرژی هیرو و جه از بین برود. به هر چیزی فکر میکردند جز این حکم! یونهو وقتی متوجه رنگ پریدگی صورت هایشان شد, همزمان مچ دست جه و هیرو را گرفت.

هیرو خودش را به زور از یونهو جدا کرد و سمت آقای کیم دوید. " من باید ببینمش!!!"

جه هم می خواست دستش را از درون دست یونهو عقب بکشد اما واقعا داشت از حال میرفت, فقط چند ثانیه به یونهو نگاه کرد و بعد روی زمین غش کرد.

تعدادی از افراد حاضر در اتاق دست های هیرو را گرفتند و او را وحشیانه از آن مرد جدا کردند. 

سر و صدای گریه های هیرو و جونسو همه ی آنجا را برداشت و یونهو با نگرانی جه را از روی زمین بلند کرد.
***







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر