تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۶ پارت ۳
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : nova




نام فیک: 
Too Deep To Explore
قسمت ۲۶ پارت ۳
ژانر:
خانوادگی, انگست

پارت ۳ از ۴
***



جه اصلا در جریان حقیقت احساسی بین هیرو و یونهو قرار نداشت. فکر میکرد که بعد یک ماه ازدواج, حتما رابطه شان با هم خوب است چون چیزی که امروز در اداره ی پلیس شاهدش بود, همین معنی را میداد. یونهو خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را میکرد هوای برادرش را داشت و همین مساله که  هیرو کسی مثل یونهو را کنارش دارد, خوشحالش میکرد. کسی که خودش هنوز نتوانسته بود در عرض این یک ماه فراموشش کند!

یک ماهی که برایش خیلی سخت گذشت, همراه با یوچانی که بیشتر شب ها مست میکرد و جونسویی که مدام بهانه میگرفت. اما حالا همه چیز برایش بدتر شد.

بعد از شنیدن حکم حبس پنج ساله ای که چند ساعت پیش بالاخره در مورد یوچان قطعی شد,  از حال رفت. دیگر متوجه اتفاقات اطرافش نشد, حتی نفهمید که یونهو چرا او و جونسو را به خانه ی خودش آورد. فقط با گیجی از روی تخت نا اشنای آنها بلند شد. تصمیم داشت که هر چه زودتر خودش را جمع کند و  دست جونسو را بگیرد و به خانه ی خودشان برگردد. 

نباید اینجا میماند و کسی نباید از حس درون قلبش چیزی میفهمید, مخصوصا هیرو که تا همینجا هم به کلی درد داشت.

نمیخواست که  با حضورش زندگی برادرش را خراب کند. مواجه شدن با یونهو برایش سخت تر از چیزی بود که فکر میکرد. 

 با گام هایی آهسته از جایش بلند شد و صدای جر و بحث آنها توجهش را جلب کرد.

" تو باید کمکش میکردی!!"

" کاری از دستم برنمیاد....دیگه حکم صادر شده!! هیچ کس نمیتونه کاری کنه!!"

" نا سلامتی تو یه وکیلی!!"

" هنوز که وکیل نشدم!!!"

" به من ربطی نداره ...."

" هیرو آروم باش ... "

" چیه ؟؟ نگرانی که جه از خواب بیدار بشه.....نترس با اون همه ارام بخشی که بهش زدن تا صبح میخوابه...."

" لطفا دوباره شروع نکن!! ...."

" دروغ میگم؟؟ ...این وسط برای تو اصلا بد نشد!! بالاخره به کسی که خواستی, رسیدی!!!..." 

جه با پیش بینی اینکه حضورش باعث دعواهای بیشتری بینشان خواهد شد, پالتویش را تنش کرد و کیفش را برداشت, هم پول داشت که تا خانه برگردد و هم موبایل یوچان میتوانست در پیدا کردن راه کمکش کند. موهایش را کمی مرتب کرد و از اتاق بیرون آمد تا جونسو را پیدا کند. 

به محض باز شدن در, اما چهره ی آشفته ی هیرو را دید که روی مبل نشسته بود. سعی کرد بدون هیچ نگاهی به یونهو که کنارش قرار داشت از آنجا برود, اما  پسر بزرگتر مقابلش آمد. 

" کجا میری؟؟"

انتظار همچین سوالی را از یونهو نداشت, کاغذی از جیبش در آورد. 

"Home"

یونهو دستی به موهای اشفته ی خودش  کشید "فعلا نمیتونی بری ........مطمنا اگه یوچان اینجا بود نظرش همین بود ...."

"He didnt...."

هیرو بی تفاوت به نوشته های او, از جایش بلند شد. " کجا میخوایی بری؟؟ تو تنهایی از پس خودتم برنمیایی ...حتما میخوای جونسو رو هم با خودت آواره کنی..."

" نه که تو ..خودت تنهایی از پس خودت برمیایی" یونهو خیلی کلنجار رفت که این را نگوید اما با تشر به هیرو گفت و بعد سمت آشپزخانه رفت. " بیایید شام بخورید ...."

جه چند باری پلک زد, باورش نمیشد که یونهو همچین حرفی را به هیرو, جلوی او بزند, حالا میفهمید که انگار رابطه ی آنها خیلی هم خوب نبود. جونسو با هیجان از جایش بلند شد و چون در عالم کودکی اش سیر میکرد, با خنده سمت یونهو دوید. " یوچون هیونگ ...این مدت که شما نبودین ...خیلی اذیتمون کرد...." 

هیرو ابرویی بالا انداخت و کنار جونسو نشست. " چه طور؟؟"

" نمیدونم ....اما بیشتر شبا ...عصبانی از سر کار برمیگشت ...حتی یه بار سر جه هیونگ داد زد ...."

هیرو نگاهی متعجب به جه کرد. " واقعا؟؟"

جه که اصلا دلش نمیخواست در این جمع بماند, لجبازانه دوباره سمت در رفت. نمیتوانست هوای این اتاق را تحمل کند, کنار یونهو و کنار برادری که در موردش هر فکری میکرد. 

اما هنوز دستگیره ی در را نچرخانده, یونهو پشتش ظاهر شد. " جه ....."

دلش نمیخواست که یونهو اینطور صدایش کند. با درماندگی او را کنار زد اما اینبار دستش توسط یونهو کشیده شد. آنقدر محکم که مجبور شد دنبالش به سمت آشپزخانه برود. 

صورت یونهو از خشم کاملا برافروخته بود. او را تا کنار میز دنبال خودش کشید و بعد صدایش را کمی بالا برد. " مثل اینکه هنوز حالیتون نیست!! حالا که یوچان افتاده زندان, پول بدهی ها رو باید خودمون جور کنیم ....اگه هر کدومتون سرتونو بندازید و یه سمتی برید, خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنید گیر اون آدما میوفتید!! حداقل به جونسو فکر کنید!! فکر نکنم دلتون بخواد که بشنوید اون ادما با یه بچه چه کارایی که نمیکنن!! .....و تو ..جه ...اگه اینقدر ازم بدت میاد, خیلی خب ...من میرم ....تو هیچ جا نمیری!! ...تا وقتی که خیالمون راحت بشه....همینجا میمونید ....چون در حال حاضر اینجا امنتره ..."

جه سرش را پایین انداخت و هیرو با حالت تحقیر آمیزی به جه نگاه کرد. " یونهو برای من اصلا مهم نیست ...برای خودت ...."

جه با شنیدن این حرف تعادلش را از دست داد و برای اینکه نیوفتد میز را گرفت اما لیوان های کنار لبه ی میز, یکی یکی روی زمین افتاد و  شکست. بلافاصله خم شد تا جمعش کند, اما یونهو او را عقب کشید.

 " تو برو اونجا بشین...."

جه شکه شد. از این لحن طلبکارانه هیرو حالش بهم میخورد. م گر چه کرده بود که لیاقت همچین حرفی را داشت؟؟ اگر یوچان پیشش بود کسی جرات نمیکرد این حرف را بهش بزند. با ترید مقابل هیرو نشست و از حواس پرتی جونسو استفاده کرد و نوشت. 

" i dont feel anything for yunho ..."

" خود منم هیچ حسی بهش ندارم ...." هیرو با طعنه اینرا گفت و کمی غذا برای جونسو کشید و کاغذ مقابل جه را برداشت و در دستش مچاله کرد. 

اما قبل از آنکه مچاله اش کند, یونهو آن نوشته را خواند, جدای از آن, کاملا متوجه ی طعنه ی هیرو شد, بعد از جمع کردن تکه های درشت شیشه, چند باری نفس عمیق کشید, اما اتش درونش قصد فرو کشیدن نداشت, نه به خاطر خودش که بیشتر به خاطر جه ناراحت بود, چون نباید این حرف ها را میشنید, اما ته  قلبش از همان یک خط نوشته گرفت. البته که انتظار حرف دیگری را از جه نداشت, اما این قدر صراحت هم از او بعید بود. بدون آنکه به جه نگاهی کند, مچ دست هیرو را گرفت و از جایش بلندش کرد. " بیا ...کارت دارم ...."

هیرو ناخواسته دنبالش رفت. جه هم با بغض نگاهی به چهره ی ارام جونسو کرد و وقتی یونهو محکم در اتاق را پشتشان بست, همه ی وجودش لرزید. البته که دلش میخواست جونسو را به دردسر نیندازد, اما اصلا دلش نمیخواست که اینطور قضاوت شود. آنهم توسط تنها برادر واقعی اش! اگر اینجا میماند باید شاهد دعواهای بیشتری از آنها میشد, باید هر شب نگاه های متفاوت یونهو را تحمل میکرد, باید پا روی احساسات خودش میگذاشت. مسلما هر شرایط دیگری از وضعیت فعلی اش بهتر بود.

 چند قدم آنطرفتر دعوای لفظی بین یونهو و هیرو شدت گرفت طوری که صدایشان داشت بلندتر میشد. طعنه های هیرو انگار که تمامی نداشت اما چیزی که بیشتر اذیتش میکرد لحن سرد یونهو بود, جوری که یونهو با برادرش حرف میزد, اصلا در کتش نمیرفت! مگر آنها با هم ازدواج نکرده بودند؟؟ 
***

" چرا بهت بر میخوره ...دارم میگم هر کاری دوست دارید بکنید, برای من مهم نیست" هیرو که بیشتر فکرش پیش یوچان بود, از طعنه زدنش دست بر نمیداشت. نه اینکه واقعا حسودی اش شده باشد! اصلا! فقط خوشش نمی آمد که شاهد نگاه های عاشقانه ی یونهو به جه باشد. البته که میدانست برادرش هیچ تقصیری ندارد, اما عمدا به جه طعنه میزد تا حال یونهو را بگیرد! 

با وجودی که امروز یونهو همه جوره کنارش ماند, هوایش را داشت, هر سه تایشان را جمع کرد, برای جه و جونسو هر کاری کرد, اما همه ی اینها هم دلیل نمیشد که از ناراحتی اش نسبت به او چیزی کم شود. 

اگر تا امروز تحملش کرد فقط یک دلیل داشت اینکه یوچان را برایش پیدا کند, اما حالا چه ضرورتی داشت؟؟ حالا که دیگر یوچانی هم نبود, چرا باید یونهو را کنار خودش تحمل میکرد؟. 

البته که حرف های چند دقیقه پیش یونهو را قبول داشت, البته که میدانست حالا ادم های رییسِ یوچان بیشتر دنبالشان خواهند گشت. البته که میدانست هیچ جایی برایشان امن نیست, اما چرا باید هنوز به این ازدواج متعهد میماند؟

او عمدا بحث را به اینجا کشاند, چون با بهانه ای میخواست که هر طور شده بحث طلاق را مطرح کند. در حال حاضر همه ی فکرش پیش یوچان بود و اینکه چه طور میتواند او را ببیند! او قبلا با چند نفری توی چت هوجون اشنا بود که سر از این جور کارها در می آوردند. به تنها امیدش باید چنگ می انداخت تا یوچون را بیرون بکشد, اینطور حتما یوچان دلش برایش میسوخت و آنوقت حتما عشقش را باور میکرد. 

در فکر بود که یونهو قدمی به سمتش آمد " داری با حرفات جه رو اذیت میکنی!! لازمه اینقدر بیشعور باشی؟؟!!"

" ببخشید ..نمیدونستم که... اذیت میشه...کیو داری خر میکنی یونهو!! نگاهتون بهم داره حال منو بهم میزنه .....الان کی این وسط ناراضیه؟؟ ...من از شما دو تا راضی ترم ...فقط بیارش توی این اتاق و بعدشم تموم, من از خدامه....اما قبلش اون برگه ی لعنتی ازدواجو پاره کن و بزار که  برم!!"

" وسط این شرایطم داری سنگ خودتو به سینه میزنی؟؟...من هیچ جورِ متفاوتی به جه نگاه نمیکنم!! و اگه روی این موضوع اصرار کنی, اونوقت مجبورم میکنی که بدجوری بهت ثابت کنم...."

" برام مهم نیست....مهمی نیستی .....فقط بزار برم!!"

یونهو که به نظر میرسید داشت دست پسر کوچکتر را می خواند, جلوتر آمد و دست هایش را دور کمر او انداخت, هیرو مثل همیشه تقلا کرد تا عقب برود اما نتوانست. تیزی ناخن های کوتاه یونهو پوست هیرو را سوزاند.


" بهم دست نزن!!!" هیرو آشفته تر از این فاصله کوتاهشان, با مشت روی سینه ی یونهو کوبید, اما دست های محکم یونهو یکباره او را به عقب روی تخت پرت کرد. 

" آآآآآآآمممم..." صدای ناله اش کاملا واضح از میان لب هایش شنیده شد. سعی کرد از جایش بلند شود اما یونهو یکباره روی بدنش خیمه زد. 

" من هر کاری دلم بخواد میکنم ....باهات ...."

" ولم کن ...."

" که طلاق میخوایی؟؟ ....جدا بشیم که چیکار کنی؟؟"

" منو ....اشتباه گرفتی ....کسی که دوسش داری, پشت اون دره ....نکنه دوباره مستی!! کی وقت کردی که مست کنی؟؟.."

" اتفاقا کاملا هشیارم .....درست گرفتم ....با تو ازدواج کردم, مگه نه؟؟؟ ..."  یونهو برای اینکه زهر چشمی از هیرو بگیرد, دستش را سمت بلوز او برد و وحشیانه یقه اش را از یک طرف شانه اش پایین کشید. حقیقتا که نمیخواست کار احمقانه کند, چون تمام حواسش پیش جه بود. اما بدش نمی آمد کمی هیرو را بترساند. باید کاری میکرد که هیرو ازش حساب ببرد و میدانست فقط اینطوری میتواند دهن این بچه را ببندد.

تقلای هیرو زیر بدن محکم یونهو بیشتر شد. یک دفعه همه وجودش خالی شد. ترسید که یونهو به رابطه ای مجبورش  کند, اینبار امکان نداشت که کوتاه بیاید, نه وقتی که قسم خورده بود دیگر به کسی جز یوچان اجازه ندهد که به بدنش دست  بزند. یکباره از خودش بیخود شد, اشک دوباره راهش را روی گونه هایش پیدا کرد. با بغض مشت های کم جون دیگری به جای جای شکم و سینه های یونهو زد. " نباید ...بهم ...دست بزنی .."

" هیچ حرفی نزن که جه ناراحت بشه ...وگرنه همینجا یه جوری میکنمت که دیگه صدات درنیاد....و کاملا بشی شبیه برادرت..."

" عوضی ....حرومزاده......جرات نداری که کاری کنی....." 

" میخوای بهت نشون بدم؟؟" یونهو دستش را روی قفسه ی  سینه هیرو فشرد و با یک حرکت لباسش را پاره کرد و بعد سرش را به صورت او نزدیک کرد.

" ولم کن .....آآآ.........!!!"

" امشب کاری باهات ندارم ....بالاخره شرایطتو درک میکنم .....امشب باید تا خود صبح گریه کنی ....اما فردا شب....همین موقع ...همینجا ....حسابتو میرسم ...اگه یه بار دیگه به من طعنه بزنی ...."

یونهو کاملا شمرده و واضح حرفهایش را زد و بعد یکباره بوسه ای عمیق به لب های هیرو زد و حین مکیدن زمزمه کرد.

" دست روی چه کسی هم گذاشتی......."

هیرو که هنوز گیج آن بوسه ی تحمیلی بود از این حرف یونهو همه ی وجودش لرزید, میفهمید که یونهو داشت با کنایه حرفش را میزد, اما دعا میکرد که فقط کنایه باشد و چیزی از حرف های صبحشش به یوچان نشنیده باشد. وقتی یونهو لب هایش را رها کرد, نگاهی به پوزخنده نصفه ی روی صورتش کرد, پسر بزرگتر خنده ای تلخ کرد و دسته ای از موهایش را گرفت و آرام کشید.

" خیلی ترحم برانگیزی ....تا اخر عمرت باید توی حسرتش بمونی" 

هیرو با زحمت غلتی زد و خواست از زیر پاهای یونهو فرار کند, اما یونهو یک دستش را با قدرت روی  سینه ی اش گذاشت تا نتواند دیگر تکان بخورد. خواست سرش را برگرداند اما یونهو انگشت های دست دیگرش را توی گلویش فشرد و باز صورتش را جلو آورد و اینبار لب پایینش را با فشار بیشتری مکید و چیزی زمزمه کرد که جانش را به آتش کشید. 

" چه خوب مخفی کردی که.....همه ی این مدت عاشق یوچون بودی ......."

همزمان تحقیر و تهدید! بوسیده شدن نه از سر علاقه بلکه از سر نفرت! یونهو در بدترین حالت ممکن, همه چیز را به رویش اورد. باورش نمیشد که یونهو کی حرفای امروزش به یوچان را شنید, اما این بدترین اتفافی بود که میتوانست برایش بیوفتد. 
به گریه اش کاملا بی صدا ادامه داد. مسلما حالا که یونهو همه چیز را فهمید,  رابطه شان بدتر هم میشد. حتی دیگر دروغی هم به ذهنش نمیرسید تا برای یونهو بگوید و خودش را از این حس کوچک شدن خلاصی ببخشد, آنقدر شکه شد که وقتی یونهو برای سومین بار لب هایش را اختیار گرفت, حتی پلک هم نزد. عین بدبخت ها روی تخت پسری که حالا آتویی به این بزرگی دستش داشت, دراز کشیده و به زور بوسیده میشد.
 از این حالت غم انگیزتر هم  برای کسی وجود داشت؟؟ اینرا از خودش میپرسید و ارزو میکرد که پسر دیگر دست از سرش بردارد. 
***




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 28 تیر 1398 10:00 ب.ظ
رفتار یونهو چقد بد بود
جه هم چقد مقابل احساسش مقاومت میکنه حداقل هیرو میدونه و میگه که چی میخواد... یه تلاشی میکنه
عالی بود عزیزم
مرسی ازت
nova یونهو خیلی نامردی میکنه درحق هیرو.
چون واقعا بهش علاقه ای نداره و اونو مقصر میدونه.
جه هم دیگه فرصتی برای اعتراف پیدا نمیکنه.
خواهش میکنم^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر