تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۶ پارت ۴
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : nova




نام فیک: 
Too Deep To Explore
قسمت ۲۶ پارت ۴
ژانر:
خانوادگی, انگست
پارت ۴ از ۴

***

تصاویر مبهمی جلوی چشم های جه رژه میرفت, انگار که هنوز مثل چند لحظه قبل, پشت در اتاق مشترک یونهو و هیرو ایستاده بود و داشت به جر و بحثشان گوش میکرد.

خیلی واضح پچ پچ هایشان را نمیشنید اما یک چیز را خیلی خوب شنید, صدای ناله های هیرو و صدایی که شک نداشت صدای بوسه بود!

با لرزشی باور نکردنی از اتاق فاصله گرفت. هر جور که فکر میکرد, نمیتوانست به اینجا ماندنش ادامه دهد.

با حسرت به جونسو نگاه کرد که انگار در دنیای خودش داشت زندگی میکرد. حق نداشت که این ارامش را از برادر کوچکش بگیرد.

 از تنها فرصتی که گیرش آمد باید استفاده میکرد! بدون هیچ حرفی به جونسو بدون حتی پالتو و کیفش از خانه بیرون زد. 

حرف یونهو در سرش تکرار شد, اینکه نباید خودش را به خطر بیندارد. همچین قصدی هم نداشت, اما  دلش میخواست که فقط از آنجا فرار کند, شاید برای چند ساعت.

اما مگر جز این بود که  اگر آنجا میماند هر شب باید شاهد عشق بازی هیرو با یونهو میشد؟؟ تحمل همچین چیزی برایش خیلی سخت بود!!

شاید اگر میتوانست از یونهو بگذرد, خیلی راحتتر با شرایط کنار می آمد, اما انجامش اصلا مثل گفتنش ساده نبود.

دست هایش را روی بازوهایش فشرد تا کمی خودش را گرم کند. یک تیشرت سیاه معمولی همه ی لباسی بود که به تن داشت.

تا به حال اینقدر احساس خلا نداشت. بدون یوچان حتی یک شبش هم صبح نمیشد, حالا چه طور باید پنج سال تمام صبر میکرد؟؟

اشک همینطور صورتش را خیس کرد. به خاطر خیلی چیزها گریه کرد. به خاطر سرما, به خاطر تنهایی, به خاطر یوچان, به خاطر جونسو, به خاطر هیرو و به خاطر یونهو. این مورد آخر قلبش را هم چنگ میزد.

به سرعتش اضافه کرد, بدون آنکه حتی به مسیر بازگشتش توجه کند, خیابان ها را یکی یکی دوید. 

همه چیز برایش از آن شبی شروع شد که یوچان فرشته ی محافظش را پاره کرد! 

اگر هنوز آنرا داشت, فقط با لمس کردنش آرام میشد. اما نه! چیزی که واقعا احتیاج داشت, یونهو بود نه هدیه اش!! 

نه اینکه به یونهو اعتماد نداشته باشد! نه اینکه از طعنه های هیرو بترسد, خیلی بیشتر از خودش میترسید! اینکه فقط پایش بلغزد و آنوقت برای همیشه هیرو و یوچان و جونسو را از دست بدهد. 

همه ی دنیایش همین چند نفر بودند و اصلا دلش نمیخواست که آنها را از دست بدهد.

***

یک ماشین اخر مدل در نزدیکترین محله به میدان اولجیرو در حال حرکت بود.

مرد راننده با استرس هر چند ثانیه یکبار به رییسش نگاه میکرد که کاملا خونسرد در صندلی عقب نشسته و داشت اخبار مربوط به دادگاه اخیرش را در اینترنت چک میکرد.

 همین چند دقیقه پیش مجبور شدند برای فرار از دست ماشین های تعقیبگر, مسیر حرکتشان را عوض کند. تا به حال به همیچین محله ی پایینی راهشان نخورده بود.

راننده زیر چشمی نگاه دیگری به اربابش کرد. مرد خوش قیافه و ثروتمندی که در هر کاری دست داشت اما مهمترین کسب و کارش, امروز, بالاخره جایگاهش را لغزاند. با استرس در تاریکی شب ادامه داد تا صدای اربابش را شنید.

" یکم آرومتر برو ..."

" میترسم دوباره سر و کلشون پیدا بشه....ارباب ...وظیفه ی من محافظت از شماست ...."

"...فقط با احتیاط باش..."

" چشم قربان"

صدای جذاب اربابش, باعث شد که فشار کمتری به گازهای ماشین وارد کند. تاریکی اطراف حقیقتا داشت عذابش میداد. با بیشتر از ده سال سابقه ی بادیگاردی این اولین شبی بود که حساب کار از دستش در رفت.فقط شانسی که آورد این که رییسش امشب کاملا آرام بود, برعکس همیشه که دلش میخواست همه آدم های جلویش را بکشد یا تکه تکه کند! 

چویی شیون, بزرگترین نوه ی پسری از خاندان قدرتمندی که در همه ی دنیا به ثروتنمدی شناخته میشد, در اصل تاجر نوعی مواد مخدر جدید بود که مشتریانش فقط ثروتنمدان معروف بودند. 

پکی به سیگار برگ درون دستش زد و به بررسی بین صفحات وب مقابلش ادامه داد تا اینکه ماشین یکباره انگار با جسمی برخورد کرد. 

مرد راننده با نگرانی از ماشین پایین پرید , اولش حس کرد به درختی برخورد کرده اما بعد نگاهش به پسر جوانی افتاد که روی زمین بیهوش بود. مسلما که نمیخواست عمدا زیرش بگیرد اصلا او را ندیده بود!

جرات نداشت که به آن بچه دست بزند, اما صدای پایین آمدن شیشه سمت اربابش, او را به خودش برگرداند.

" برای چی انقدر معطل میکنی....؟؟"

" قربان ...یه بچه ...."

" ببین مرده یا نه ...چرا وایستادی منو نگاه میکنی؟؟"

مرد با ترس جلو رفت. جسم فوق العاده سبک پسر  مقابلش را چرخاند. شکه از چهره ی فوق العاده زیبایی که برای اولین بار در همه ی زندگی اش میدید, چند باری با دقت جای جای اجزای صورتش را نگاه کرد. فقط چند خراش متوسط کنار پیشانی و چند قطره خون پررنگ در آن قسمت و کمی شکستگی از یک طرف همان ابرویش دیده میشد و باقی لباسش فقط خاکی بود. اول نبض و بعد نفس هایش را چک کرد و از جایش بلند شد.

" قربان زندس....فقط بیهوش شده"

" بیارش توی ماشین" رییس چویی بدون آنکه نگاهی به بیرون بی اندازد, اینرا گفت و صفحه ی لپ تاپش را بست. شب فوق العاده مزخرفی را داشت سپری کرد که به نظر قصد صبح شدن نداشت, اول به هم خوردن آن معامله و بعد خیانت یکی از شرکاش و بعد, آن درگیری سنگین و کشتن همان شریک و نهایتا آن چند ماشین ناشناس که به دنبالش افتاده بودند و حالا هم این تصادف!

" چشم قربان"

مرد به راحتی آن جسم از حال رفته را بلند کرد و روی صندلی پهن و چرمی عقب, کنار صندلی رییسش گذاشت. 


رییس چویی, نیم نگاهی به غریبه ی درون ماشینش انداخت, تصور همچین پوست شفاف و بی عیب نقصی برای یک پسر آنهم در این سن و سال برایش کاملا عجیب آمد. با وجود آن خراشیدگی واضح و خون, هنوز هم تماشایی به نظر میرسید.

از آنجا که توقف همچین ماشینی در چنین محلی بیشتر از این جایز نبود, پس دستور حرکت داد و بدون کوچکترین توجهی به موجود زیبای کنارش به صندلی اش تکیه داد. همه ی فکرش درگیر شایعاتی بود که همسر سابقش داشت علیهش پخش میکرد. سالها از آن انتخاب اشتباهش میگذشت و او هنوز هم داشت تاوان پس میداد!

مرد راننده نگرانتر شد. " قربان اگه اجازه بدید وقتی بهوش اومد .....یه جایی بزاریمش و بریم ...یه وقت برامون دردسر نشه؟؟......"

" حتما..."

صدای جی پی اس ماشین با الارم هایی در آن لحظه بلند شد. راننده سرعتش را بیشتر کرد. " پیدامون کردن ...لعنتی ها ..."

" سریعتر برو!!! ..."

***

پ.ن: 
چون خواننده های خیلی خوبی هستید, این هفته آپ کردم با وجود درگیری های زیاد. ^____^ 
خب, یه شخصیت جدید وارد داستان شد که موقتی نیست و تا اخر داستان همراهمون میمونه.
هر تصوری از شیون های قبلی توی فیک ها دارید بریزید دور, این شیون به مراتب متفاوت و دوست ننننننداشتنیه!!
قبل از اینکه داستان به ۵ سال بعد و آزادی یوچان به جلو اسکیپ بشه, احتمالا یک یا دو قسمت دیگه توی زمان حال داشته باشیم که بیشتر راوی سرنوست جه خواهد بود.
مرسییییی از همراهیتون.
دیگه نگم نظر بزارید^^





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 28 تیر 1398 10:04 ب.ظ
پس یوچون این پنج سالو زندان میمونه....
منتظر بقیه ش هستم
ممنون
nova بلهههههه...
وقتی برگرده هم مکافاتی درست میکنه برای هیرو.
اخر این هفته آپ میکنم.
چهارشنبه 26 تیر 1398 05:16 ب.ظ
سلام.واییییی من عاشق شیونم .فیک با وجود شیون عالی تر هم میشه هوراااااااااااا.خیلی ممنون بابت فیک قشنگ گلم من بی صبرانه منتظر پارتای بعدی هستم
nova خواهشششش میکنم.
مگه میشه عاشق شیون نبود؟؟ البته این شیونو نمیشه دوست داشت یه جورایی.
مرسیییی
هفته دیگه انشالله اپ میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر