تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۸ پارت ۱
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 17 مرداد 1398 :: نویسنده : nova
پارت ۱ از ۶

***

ریووک  اصلا روز خوبی را شروع نکرده بود.

قرار بود امروز با دوست هایش بیرون برود, اما فقط به خاطر دستور شیون, همه ی برنامه هایش کنسل شد.

همه اش همین نبود!

شیون این اواخر در کوچکترین کارهایش دخالت میکرد. اینکه کجا برود, با که برود, چه لباسی بپوشد, چه غذایی بخورد و هزار کوفت شخصی دیگر که هیچ ربطی به او نداشت!!

 البته که دیگر به این نوع زندگی عادت داشت, پدرش تا زمانی که سالم بود, همینطور او را میپایید, چندین ماشین و چندین بادیگارد هر بار باید هر جایی همراهی اش میکردند. اما بعد از جانشینی شیون, همه اینها بیشتر شد.

تعداد آن ماشین های محافظ و تعداد آن بادیگاردهای شخصی بالا رفت, حالا دیگر حتی تلفن هایش کنترل می شد, مکالمه هایش شنیده میشد و حتی دوربین های امنیتی در اتاق خوابش  نصب بود که بیست و چهار ساعت رفتارش را ضبط میکرد.

همه ی اینها اعصابش را بهم میریخت, حالش از این نوع مراقبت بهم میخورد.

البته که موقعیت حساس خانوادگی اش را درک میکرد اما دلش کمی هم آزادی میخواست, چیزی که شیون اصلا اعتقادی به آن نداشت!

جدای از اینها چیزی که امروز شدیدا ناراحتش می کرد, حضور پسری تازه وارد در اتاق ِکنار اتاق خواب شخصی هیونگش بود. 

وقتی از خدمتکارها در مورد آن پسر پرسید, فهمید که چند روزی میشود که از آمدنش بیخبر است.

تا اینجایش هم عجیب بود چون شیون هیچ وقت از اینکارها نمیکرد.

اما موضوع وقتی برایش عجیبتر شد که در مورد او از زبان خدمتکارها شنید, انگار همه داشتند در مورد خودش و ظاهر جذابش حرف میزدند.

اینکه بیشتر روز از اتاقش بیرون نمی آید و شب ها ریسس شیون شخصا با او ملاقات میکند. اینکه اصلا حرف نمیزند و فقط وقتی میخوابد که شیون کنارش باشد!

شایعاتی دیگر هم به گوشش خورده بود, اینکه او یک بچه ی بی کس و کار تنهاست که رییس دلش برایش سوخته و او را به خانه اش پناه داده. در مورد عدم صحت این شایعه مطمن بود! چون شیون دلش برای هیچ کس نمیسوخت.

اما شایعه ی دیگر, اصلا به مزاجش خوش نیامد. اینکه آن پسر با آن ظاهر تماشایی, معشوقه ی تازه ی شیون هست! در این مورد خیلی شک نداشت, چون شیونی که او میشناخت به هر رابطه ای تن میداد و همه ی پارتنرهایش را هم وارد زندگی جنسی ناسالمش میکرد. روابطی پر از مواد و البته سوزن های دردناک!   

موادی که خودش هم سابقه ی مصرفش را داشت, اما فقط گاهی و البته مخفیانه یا در مهمانی ها یا در سرویس حمام شخصی داخل اتاقش, تنها جایی که شیون او را نمیپایید !

شیون با وجودی که خودش بیشتر مواقع مواد مصرف میکرد اما اصلا به او اجازه نمیداد! و اگر میفهمید شرایطش را به مراتب برایش بدتر میکرد.


" از کی تا حالا مهمون غریبه میاری توی خونه؟"معترضانه نگاهی به شیون کرد.

مرد مقابلش نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. " از وقتی که تو توی کاری که بهت مربوط نیست دخالت میکنی"

 پسر جوانتر, با حرص قدمی به میز شیون نزدیک شد. " پس اون شایعه ها درسته؟؟"

شیون ابرویی بالا انداخت اما نگاهش هنوز به لپ تاپش و به   ایمیلی بود که داشت برای کسی میفرستاد. " چه شایعه ای؟؟"

" یه رابطه ی جدید....چرا بهمون معرفیش نمیکنی؟؟ دلم میخواد ببینم که کدوم بدبختی رو میخوایی بدبختر کنی...."

" روابط من ....به خودم مربوطه"

" پس چرا همه چیز زندگی من به تو ربط داره؟؟"

" اگه به خاطر کنسل شدن قرار امروزت ناراحتی ....باید برات ..."

" نه! اصلا ناراحت نیستم ...فکر نکن با این چیزای الکی میتونی ناراحتم کنی ...اتفاقا خیلی خوشحالم شدم, به هر حال حوصله نداشتم که از خونه بیرون برم" ریووک دروغی گفت, چون دلش نمیخواست نقطه ضعف دیگری دست برادرش بدهد. او بهتر از هر کسی این مرد را میشناخت, اگر آتویی دستش میگرفت دیگر امکان نداشت که دست از سرش بردارد. اینطور گفت تا شیون به او, و دوستانش شک نکند.

" چه خوب ...اما قرار نیست که توی خونه بمونی ...میری آماده میشی و با من میریم پیست اسب سواری رییس یونگ ..." 

ریووک, با خشم دستش را مشت کرد, همه ی آن تظاهر کردنش به بی تفاوتی یکباره انگار رهایش کرد. نباید اما به شدت عصبانی شد. " برای چی؟؟"

" چون من میخوام ..."

" فکر کنم بهت گفتم که از اون مرد عوضی بدم میاد ..."

" قرار نیست که باهاش بخوابی ...برای مذاکره میریم"

" هم تو میدونی هم من ...که اون عوضی دنبال چیه....به خاطر کارت حتی از منم داری مایه میزاری؟؟"

شیون بالاخره از جایش بلند شد. نگاهی به چشم های نمناک مقابلش و ضعف و ترس ریووک انداخت. چیزی که از آن متنفر بود. " از چی میترسی وقتی با منی؟...."

ریووک بغضش را قورت داد و محکم پلک زد. " تو خیلی وقته میخوایی از شرم خلاص بشی ....اما چرا اینکار؟؟ چرا بدترین کارو میخوایی باهام بکنی؟؟ به خاطر پول؟؟ به خاطر سهام؟ به خاطر مواد؟؟؟ چرا اینقدر عوضی شدی هیونگ!!" لحن صدای ریووک بالاتر رفت. " اون مواد, همه ی مغزتو از بین برده!!!! ....حتی میخوایی تنها برادرت رو بفروشی!!!"

شیون فوتی کشید و با خونسردی محض به سمت ریووک رفت. البته که حرف های ریووک اهمیتی برایش نداشت, فقط دلش نمیخواست که حرفش را تکرار کند. نگاهی جدی و پر از حس ترس به ریووک کرد. " تو امروز باهام میایی ...شبم با من برمیگردی ...."

" بهت اعتماد ندارم ....داری دروغ میگی ....مثل همیشه" ریووک, اینرا گفت و اشک هایش یکی یکی پایین افتاد. خواست خودش را عقب بکشد, اما شیون بازویش را محکم گرفت. 

" اگه تشخیص بدم که باید بفروشمت, اونکارم میکنم, پس حواست به حرفایی که بهم میزنی باشه......"

شیون اینرا گفت و با فشار بازوی ریووک را رها کرد و او را چند قدمی به عقب هل داد.

پسر کوچکتر از شدت درد دستش, ضعف کرد اما صدایش در نیامد. فقط جلوی خودش را گرفت تا بیشتر از این ضعف نشان ندهد. و بعد از چند ثانیه وقتی شیون دوباره سر جایش برگشت, با سرعت از آن اتاق خارج شد. 

همه ی طول راهروی بلند از اتاق شیون تا اتاق خودش را اشک ریخت. این جور تهدید شدن دیگر بخشی از زندگی اش بود. ته دلش میدانست که شیون او را به کسی نمیدهد, اما همه ی وجودش میترسید که یک روز بالاخره او را هم مثل بقیه بفروشد. 

ریووک به خوبی میدانست که همه ی فکر شیون درگیر انتقام از سویونگ, همسر سابقش, است. از نظر او, شیون بعد سویونگ دیگر به هیچ کس دل نبست اما بعد او با هر کس دیگری وارد رابطه شد. اما فقط موقتی و چند روزه, بعد تک تک آنها را یا بدبخت کرد, یا فروخت! 

***






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر