تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۸ پارت ۲
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 17 مرداد 1398 :: نویسنده : nova
پارت ۲ از ۶


***

با تمام شدن اثر دارو, همه ی آن رویاهای زیبا, آن احساس فوق العاده, آن گیجی خوشایند, یکی یکی رهایش کردند.

در همه ی زندگی اش هیچ وقت اینطور خوب نخوابیده بود. خوابی که باعث میشد همه چیز زندگی اش را فراموش کند.  بدبختی اش, تنهایی اش, دلتنگی اش, خانواده ای که از دست داده بود و عشقی که در وجودش باید می کُشت!

چشم هایش به آرامی باز شد و افکار آزار دهنده دوباره به سرش هجوم آورد. پس چرا یونهو دنبالش نمیگشت؟ پس چرا خبری تازه از آنها به او نمیرسید؟ چرا بدون او از این شهر فرار کرده بودند؟ یوچان را چرا به زندان دیگری منتقل کردند؟ چرا همه فراموشش کردند؟ اینها همه حرف هایی بود که از رییس شیون میشنید, هر شب قبل از اینکه آن مرد با آن دارو آرامش کند.

 دارویی که هم بهش درد میداد و هم دردش را درمان میکرد. نمیدانست که چه اتفاقی داشت در بدنش می افتاد اما هر چه که بود, دوستش داشت. هر چیزی که این فکرهای کشنده اش را کم میکرد, برایش با ارزش بود. 

خیلی خوب میفهمید که گرفتار چه موقعیتی شده, اما کاری از دستش بر نمی آمد. 

این سومین روزی بود که در این اتاق, روی این تخت نا اشنا, تنهای تنها از خواب بیدار میشد. بدنش هنوز از جای آن سوزن های محکم درد میکرد. سوزان هایی که هر شب یک قسمت از پوستش را عین اتش میسوزاند. روی قسمتی از پهلویش, روی گردنش و بخشی از بازویش, چسب به شدت کوچکی چسبیده شده بود که رد زخم کمرنگی را که در این سه شب به خاطر تزریق روی بدنش افتاده, میپوشاند. اما راستش دیگر برایش اهمیتی نداشت. 

تا زمانی که با این زخم ها به آن رویا برمیگشت, هر دردی را تحمل میکرد. 

از این بدتر هم ممکن بود؟؟ در خانه ی عجیب مردی عجیب تر گیر افتاده و هیچ راه فراری نداشت. کسی که در همین چند روز با حرف هایی که از خدمتکارها در موردش می شنید و با آنچیزی که همان شب اول در موردش دید, حسابی ازش میترسید.

اما مگر ترس فایده ای هم داشت؟ آن مرد هر کاری که دلش میخواست با او میکرد. با آن مواد, انگار همه ی وجودش را به اسارت خودش در اورده بود و به راحتی کنترلش میکرد.

ای کاش یوچان کنارش بود! اینطور نه این مرد و نه هیچ کس دیگری به خودش اجازه نمیداد که اینکار را با او بکند. اما بهتر که یوچان نبود! آنوقت چه باید جوابش را میداد؟؟ اینکه داشت معتاد میشد؟؟ اینکه حتی نمی توانست از خودش دفاع کند؟؟   

با هشیاری بیشتر, رفته رفته با احساس گیجی روی تخت نشست. نگاهش به آینه مقابلش افتاد, با همه ی این استراحت های کافی, برق به چشم هایش برگشته بود. دیگر نه خبر از کبودی زیر چشمهایش  بود, نه خبر از ضعف بدنی. کاملا سر حال به نظر میرسید. 

اما میدانست که این حس خوب, فقط تا سر شب همراهش خواهد ماند. مثل دو روز گذشته, که با تاریک شدن هوا, درد به بدنش برمیگشت و آنقدر روی تخت به خودش میپیچید تا وقتش برسد و رییس شیون برگردد و بعد همه چیز دوباره مقابل چشمانش سفید میشد. 

شاید احمقانه به نظر میرسید, اما هنوز هیچی نشده به آن مواد وابستگی پیدا کرده بود و دلش میخواست که از حال خودش به هر نحوی شده جدا شود.  

دلیلش را نمیدانست شاید بدن فوق العاده ضعیفش که تا قبل از این تجربه ی مصرف هیچ چیزی را نداشت. شاید دردهای زندگی اش که خیلی بیشتر از آن سوزن ها اذیتش میکرد.

دلش برای خودش میسوخت. چه باید جواب یوچان را میداد؟؟ اما مگر اصلا دیگر او را میدید؟ به این چیزها که فکر میکرد, دلش میخواست که خودش را از پنجره ی این اتاق به پایین پرت کند. کاری که یکبار هم خواست بکند اما با وجود آن بادیگارد مگر میشد؟؟

 تمام روز یا آن بادیگارد یا خانم سانی عین سایه از کنارش تکان نمیخوردند. فقط موقع دوش گرفتن تنها میشد و بعدش کاملا مطابق خواسته آنها رفتار میکرد.

اگر هیرو و یونهو, فقط کمی دنبالش میگشتند, حتما پیدایش میکردند! پس چرا کاری نمیکردند؟؟

چه قدر دلش برای جونسو تنگ بود! چه قدر دلش میخواست کنار آن بچه دراز بکشد و لپ های بامزه اش را ببوسد.

رییس شیون به او گفت که همه جا خبر گم شدنش را پخش کرده. گفت به همه جای شهر خبر داده! پس چرا هیچ خبری از آنها نداشت! اگر اتفاقی برایشان می افتاد چه؟؟ این سوال ها و هزاران سوال دیگر مغزش را داشت میخورد.

نه اینکه کاملا به حرف های رییس شیون اعتماد داشته باشد! نداشت! اما مگر انتخاب دیگری هم داشت؟؟ 

***






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر