تبلیغات
فن فیک یونجه ای - قسمت ۲۸ پارت ۳
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 17 مرداد 1398 :: نویسنده : nova
پارت ۳ از ۶

***

جه وقتی به خودش درون آینه نگاه کرد, چند ثانیه ای مات تصویری شد که برای خودش هم غریبه بود. چند ساعت پیش سانی برایش توضیح داد که رییس شیون ازش خواسته تا او را برای مهمانی شب آماده کند. مسلما که مخالفت کرد اما وقتی آن بادیگارد با آن نگاه ترسناک در چارچوب در ظاهر شد, فهمید که نباید مخالفت کند. خودش را به دست آنها سپرد و حالا بالاخره به اتاق خودش برگشت. 

موهایی بلوند و آرایش شده مثل ابشاری طلایی روی گردن و پیشانی اش شناور بود. این رنگ خیلی بیشتر از قبل صورتش را جذاب میکرد. 

لباس های یک دست مشکی مات و گران قیمت که کاملا هم به بدنش چسبیده و  جای شانه ها و پشت کمرش کاملا باز و لختی و با سنگ هایی با ارزش تزیین شده بود.

جواهراتی هم از سر تا پایش آویزان کردند که  اصلا با آنها احساس راحتی نمیکرد. یک جفت گوشواره, یک زنجیر سنگین و دستبندهایی تمام نقره ای رنگ یکی از دیگری زیباتر که اصلا نمیدانست چرا باید از آنها استفاده کند!

رژ لبی تقریبا همرنگ با لب های خودش و گریمی خیلی کمرنگ هم روی صورتش, زیبایی اش را چندین برابر کرده بود.

چیزی که میدید هیچ شباهتی به خودش نداشت. جز چشم هایش انگار بقیه ی وجودش همه مصنوعی بود.

با لرزشی کاملا خفیف در پاهایش کنار پنجره رفت, با نگاه به ساعت متوجه شد که تاثیر دارو تا چند ساعت دیگر به کلی در بدنش از بین میرود و آن درد دوباره وجودش را احاطه خواهد کرد. به چراغ های روشن داخل باغ نگاه کرد, به گروه موسیقی که در کناری مشغول نوازیدن بودند. به پیش خدمت هایی که از مهمانها پذیرایی میکردند. به مهمانی که همین چند دقیقه ی پیش شروع شده بود!

پس چرا کسی دنبالش نمی آمد؟ مگر سانی نگفت که رییس از او خواسته تا برای مهمانی آماده شود؟؟ اضطرابی به جانش افتاد. با این لرزش آرام دست و پاهایش چه طور باید پایین میرفت؟؟ او که حتی حرف هم نمی توانست بزند, باید آنجا چه کار میکرد؟؟ 

دلش میخواست به حال خودش زار بزند. درست شبیه عروسکی به نظر میرسید که با چند نخ به این خانه و ادم هایش متصل بود و هر کسی هر طوری که دوست داشت, تکانش میداد. 

تنها چیزی که دلش میخواست این بود که کمی بخوابد! 

چشم هایش را بست و در دلش اسم یوچان را فریاد زد, کاش کسی صدای درونش را میشنید. کاش یوچان حسش میکرد. کاش به دادش میرسید.



***

یک مهمانی مجلل با حضور سرشناسترین تاجران در حال برگزاری بود. خانم چویی با لباس هایی کاملا فاخر سری به یک یک مهمان ها میزد و با آنها خوش و بش میکرد. بعد از طلاق سویونگ از شیون, او در حال حاضر یکی از پر قدرت ترین زنان کشور به حساب می آمد. کسی که پول, ثروت و شهرت کورش کرده و چشم هایش را روی اشتباهات پسر بزرگترش میبست. البته که از تنها کسی هم که حساب میبرد, شیون بود. چون موفقیت این زندگی را بیشتر از اینکه مدیون همسرش باشد مدیون پسر بزرگش بود.

آقای چویی بزرگ, روی صندلی ویلچر نشسته و بدون هیچ حرفی و بدون هیچ توانی برای حرف فقط به اطرافش نگاه میکرد. سکته ای که از سر گذراند, او را نکشت اما وضعیتش هیچ فرقی با یک مرده نداشت.

ریووک که همین چند دقیقه پیش همراه شیون از ماشین پیاده شد, با ناراحتی نگاهی به شلوغی اطرافش کرد و خواست از کنار شیون رد شود اما بازویش توسط آن مرد کشیده شد.صدای پر جذبه ای کنار گوشش را پر کرد. " از جات تکون نمیخوری ...."

پسر کوچکتر از شدت ناراحتی سر جایش ایستاد.  روز بینهایت بدی را پشت سر گذاشته  و حالا هم به خاطر دستور برادر بیرحمش  باید در این مهمانی میماند و خودش را به بقیه نشان میداد, به تاجرانی که برادرش او را به آنها وعده داده بود. درست شبیه تاجر یونگ! 

وقتی چند ساعت پیش, شیون مجبورش کرد که چند دقیقه ای همراه آن مرد پیر عوضی اسب سواری کند, حساب دروغ شیون باز هم برایش رو شد.البته که به این طور استفاده شدن عادت داشت, اما اتفاقات امروز برایش زیادی بود. همه ی وجودش از ترس لرزید, اما مگر جرات مخالفت داشت؟؟ ملتمسانه به او نگاه کرد, اما نهایتا از نگاه شیون ترسید و سوار آن اسب شد. 

در همان چند دقیقه آن پیر مرد همه جای بدنش را دست زد, چیزی که از آن مطمن بود! شیون هم مطمن بود! عمدا مجبورش میکرد, فقط و فقط تا به خواسته اش برسد.

اما بعد از اینکه آن مرد چند دقیقه ای اذیتش کرد, شیون خودش را نشان داد و با لبخند و البته با بهانه ای, او را از زیر دست های کثیف آن مرد نجات داد. 

با اشک, همه ی مسیر برگشت را در ماشین به شیون در دلش فحش داد, اما وقتی مرد بزرگتر بغلش کرد و کنار گوشش گفت که تاجر یونگ همین امشب به دستورش به قتل خواهد رسید, دلش فقط کمی خنک شد. اما باز هم احساس کثیفی را در وجودش پاک نکرد.

دلش میخواست که زودتر دوش بگیرد و جای لمس های آن مرد را پاک کند. جای لب های زمختی که به جای جای گردن و شانه هایش کشیده شده بود, جای زبانی که روی گوش و صورتش را خیس کرده و جای انگشت هایی که بدن ظریفش را لمس کرده بود. 

از همه مهمتر جای غروری را که شیون بارها و بارها با ادم های مختلف در وجودش کشته بود تا به چیزی که میخواسته برسد, اما انگار که این بازی برایش تمامی نداشت.

انگشت های شیون را لا به لای انگشت هایش حس کرد." فقط  چند دقیقه ای کنارم باش...بعدش برو توی اتاقت.... "

ریووک جوابی نداد, فقط همانطور که شیون ازش خواست کنارش حرکت کرد تا به مهمانها خوش آمد گویی کند. این جشن های یکنواخت برایش به شدت کسل کننده پیش میرفت. نگاه کثیف مردهای منحرفی که به هر نحوی دلشان میخواست بدستش بیاوردند, برایش چیز تازه ای نبود. 

تا آنجایی که یادش می آمد, کارش همین بود. اینکه وسیله ای باشد در اختیار شیون تا او را به خواسته هایش برساند. چیزی که هم پدرش در جریان بود و هم مادرش, اما هیچ کدام کاری برایش نمیکردند. 

هر چند شیون همیشه خودش را سر وقت میرساند, اما باز هم نمیتوانست از درد این جور خرد شدنش کم کند. 

مهمان ها یکی از دیگری خوشپوش تر و ثروتمندتر بودند, اما هیچ کدام به پای جذابیت شیون نمیرسیدند. مردی که با حضورش هوش را از سر همه ی زن های اطرافش میبرد. کسی که تنها اراده اش میتوانست زندگی بقیه را تحت تاثیر قرار دهد. 

اما همانقدر که شیون در ظاهر, جذاب میزد, در باطن خطرناک و بیرحم بود. حقیقتی که فقط اطرافیان نزدیک شیون از آن خبر داشتند. 

مرد بزرگتر با لبخندی سانی را احظار کرد. 

سانی با نگرانی کنارش رفت. " بفرمایید قربان"

" حالش چه طوره؟؟"

ریووک متوجه منظور برادرش شد, با کنجکاوی منتظر پاسخ سانی  ماند.

"....هنوزم فقط سراغ خانوادش رو میگیره اما همه چیز همونطور پیش رفت که شما خواستین .....جانگ یونهو و شیم چانگمین, همه جا دارن دنبالش میگردن .....به پلیس خبر دادن و پلیس هم داره دنبالش میگرده....اما اون برادری که توی زنذان بود, پارک یوچان ....بهمون خبر رسیده که وقتی ماجرای گم شدن برادرش رو فهمیده, حالش بد شده و الان توی بیمارستان زندانه............"

ریووک با وجودی که هنوز آن پسر را ندیده بود, اما دلش برایش حسابی سوخت. شیون اگر چیزی را میخواست, بدست می آورد و مهم نبود که این وسط زندگی چند نفر را خراب میکرد.کنایه ای به سانی زد. " معشوقه ی جدید هیونگ ...احتمالا یه عیب خیلی بزرگ داره ....وگرنه بهمون معرفیش میکرد...مگه نه سانی؟"

سانی لبی گزید و با اشاره ی شیون عقب رفت.

و شیون با خشم دست ریووک را بین انگشت هایش فشرد. سرش را خم کرد و چیزی کنار گوش ریووک گفت, آرام که فقط او بشنود. " دفعه ی دیگه میزارم تا آخرش باهات پیش برن ....اگه همین الان خفه نشی...."اینرا گفت و دست ریووک را ول کرد و قدمی به سانی نزدیکتر شد. "اگه کسی سراغمو گرفت, بگو فردا باهام تماس بگیره...."

" چشم قربان" سانی مضطرب جواب داد و از سر راه شیون کنار رفت. با ناراحتی سرش را بالا آورد تا نگاهی به اتاق آن پسر بیاندازد, هم او هم باقی پیشخدمت ها میدانستند که آن پسر به زودی برای رییسشان خواهد شد.

ریووک هم شکه شده, هاج و واج از این تهدید شیون سر جایش خشکش زد. 

**

هشدار: 
دو پارت بعدی قفله چون حتوای انسی داره. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر