تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep2
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 13 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت دوم در ادامه مطلب 
ژانر: ازدواج اجباری, طنز
گروه سنی: پی جی
زوج: یونجه و ...
تعداد قسمت: ۱۰ پارت کوتاهههههههه
آپ: هر شب حدود ساعت ۱۰



قسمت دوم

یونهو, نگاهی به عجیب ترین موجود مقابلش انداخت. کسی که در همان ملاقات دو ساعته اولیه دیشب, مجابش کرد که اصلا به درد او نمیخورد.

 اگر تهدید پدرش مبنی بر محروم شدن ارث, مطرح نمیشد, همین حالا از جایش بلند میشد, میرفت و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد. 

با نگاهی به سر تا پای نامزد اجباری اش, به خودش فحش داد. از آن موهای طلایی ریخته شده روی پیشانی اش, از آن جواهرات نقره ای کاملا دخترانه, از آن لباس های تنگ و تحریک انگیزی که باعث میشد, توجه همه ی کسانی که در نوبت مشاوره نشسته بودند, پرت شود, بیزار بود.

 ولی جدای از اینها, چیزی که بیشتر توجهش را جلب میکرد, یک جفت پیرسینگ نقره ای خاص, یکی روی ابروی چپش و دیگری سمت راست لبش قرار داشت و البته آن تتوی پروانه روی سینه اش که به لطف یقه ی باز لباس, کاملا دیده میشد.

 البته که باور داشت, رفته رفته به او میفهماند که این طرز ظاهر و پوشش, اصلا مناسب, خانواده ای مثل جانگ ها, نخواهد بود. اما در حال حاضر, چه طور باید رفتارش را تحمل میکرد؟؟ 

پسرِ مقابلش آدامسی صورتی رنگ در دهنش میجوید و هر چند دقیقه یکبار, آن را باد میکرد و درست شبیه یک بچه ۵ ساله, میترکاندش. یک پایش را روی پای دیگرش انداخته و زانوی برهنه اش را بیشتر در معرض دید قرار میداد. کفش هایی با آن لژهای بلند را مدام روی سنگ ها میکوبید تا توجه بیشتری جلب کند.

 اگر بادیگار آن پسر, همه ی رفتارشان را به پدرش و آقای کیم, گزارش نمیکرد, ثانیه ای تردید نداشت, بلند میشد و او را با همان صندلی اش از این طبقه به پایین پرت میکرد.

 با رسیدن پیامی از طرف بهترین دوستش, هیوک, برای یک لحظه, از آن حس بد بیرون آمد." یونهو, .. امشب, همون بارِ همیشگی ......اگه خواستی نامزدتم بیار .:(..."

 با خواندن آن کلمه ی یکی مانده به آخر, دوباره کفری شد. حتی به قدری که موبایلش را خاموش کرد. چه قدر دلش میخواست که الان به جای نشستن در این منجلاب, پیش هیوک و بقیه دوست هایش بود. با وجودی که امروز اصلا کاری نداشت, اما حس میکرد که وقتش دارد اینجا به هدر میرود.

  به این فکر میکرد که وقتی داخل اتاق کیم یوچان رفت, فورا بهانه ای بتراشد و بعدش پیش هیوک و بقیه برود و تا صبح خوش بگذراند.

 در سمتی دیگر, ججونگ, که از انتظار پشت دفتر عموی مزخرفش حسابی خسته شد, کیفش را روی صندلی کنارش قرار داد و خواست سرش را روی کیفش بگذارد و کمی روی صندلی ها دراز بکشد که شیون بازویش را گرفت, با آن کت بلند مشکی اش مقابل ججونگ قرار گرفت تا توجه یونهو به این رفتارهای بچه گانه جلب نشود.

"چیکار میکنی؟"بادیگارد جوان با نگرانی اینرا پرسید و سرش را سمت یونهو چرخاند و زیر زیرکی نگاهش کرد.

"خسته شدم" ججونگ, خمیازه ای کشید. دلش میخواست به هر نحوی شده  پسر مقابلش را عصبانی و پشیمانش کند. اما قبلش باید از پس شیون بر می آمد.

"یونهو شی داره نگاهمون میکنه ...خواهش میکنم مثل آدم بشین!" شیون او را روی صندلی مرتب نگهش داشت. 

"به جهنم که نیگا میکنه!"ججونگ با حرص دست شیون را کنار زد.

"پدرتون گفت اگه به حرفام گوش نکردی, باهاش تماس بگیرم" شیون اینبار جدیتر او را گرفته بود.

"پدرم چی فکر کرده با خودش ...فکر کرده اگه بیام مشاوره, نظرم نسبت به اون عوض میشه؟؟حالم از پسرایی مثل اون بهم میخوره ....شیون منو فراری بده....." ججونگ ملتماسانه به شیون نگاه کرد. اصلا نمی توانست این موضوع را بپذیرد که کسی به جایش تصمیم بگیرد.

شیون آهی کشید و کنار ججونگ نشست. لبخندی نصفه به نگاه کنجکاو یونهو انداخت و بعد بازوی ججونگ را رها کرد."متاسفم که نمیتونم به پدرتون و خودت خیانت کنم ...."

ججونگ, کاملا به طرف شیون برگشت. "چه طور اجازه میدی که بدبخت بشم .؟؟..تو عین دوستمی..."

شیون, خنده ای کوتاه کرد و بعد سینه اش را صاف کرد." کسی که بدبخت میشه...شما نیستی ...ایشون از هرجهتی ازت سَرِ ..."

" اصلا اون خوب ....حداقل من باید دوسش داشته باشم ...؟؟"

" علاقه بعدا بینتون شکل میگیره ...از حالا نگران اونجاش نباش ..."

" لعنت بهت ... باهام ازدواج کن ....." ججونگ با لحنی آرام عاجزانه التماس کرد, اما وقتی با چشم های گرد شیون مواجه شد, مکثی کرد و بعد ادامه داد. " یا حداقل به یکی از دوستات بگو تا باهام ازدواج کنه ....اگه قبل از این هفت روز دستِ یکی رو بگیرم و ببرم پیش بابام....دیگه نمیتونه منو مجبور کنه که با اون آدم ازدواج کنم..."

"اون پسر با پای خودش اومده تا باهات ازدواج کنه ...آخه من برم دنبال کی بگردم که بتونه با این اخلاقت بسازه ؟؟....در ضمن ...نه من و نه هیچ کدوم از دوستام ..اصلا قصد ازدواج نداریم ..."

ججونگ پفی به لپ هایش داد, انتظار شنیدن همچین جوابی را اصلا نداشت" یه لحظه موقعیت و ثروت اون لعنتی رو بزار کنار .... من اصلا دوسش ندارم !!...."

" وِلم کن ...تو رو خدا .... یارو رو روی هوا دارن میبرن .... تو میگی دوسش نداری؟؟ ...تو اصلا میدونی اون کیه؟؟ میدونی ثروتش چند صد برابر ثروت پدر تو هست!!  ..اگه من اینقدر عضله ای نبودم, اگه سیکس پک نبودم....اگه یکم چشام عین تو سگ داشت....اگه دختر بودم....یا اگه یه پسر گی عین تو بودم .....این فرصتو از دست نمیدام !!...." شیون با آهی اینرا گفت و عینک سیاهش را کمی بالا داد, تا نگاه بهتری به یونهو بیاندازد.

ججونگ, لبش را آرام گاز گرفت. " تو فکر میکنی چشمای من سگ داره؟؟"

شیون کمی چانه اش را خواراند و تظاهر کرد که مشغول فکر استو بعد گفت. " از این سگ پا کوتاه زشتا ....."

" لعنت بهت !!" ججونگ, ناراحت از جوابی که گرفت, از جایش بلند شد. "میخوام برم دستشویی"

"بلند نشو, لطفا!!"

"برو کنار ببینم .." ججونگ خودش را از چنگال شیون بیرون کشید, سری چرخاند تا بفهمد که سرویس بهداشتی کدام طرف قرار داشت.

"ججونگ شی!!"شیون نا امیدانه و البته محترمانه, کمی صدایش را بالا برد. خواست دنبالش برود اما با صدای یونهو, او هم درست مثل ججونگ, از حرکت بازایستاد.

"مشکلی پیش اومده که داری دور خودت میچرخی...؟"  یونهو, کلافه از سر و صدایی که آن دو به راه انداخته بودند, به آنها نزدیک شد.

"نظرت چیه بیشتر از این وقت همدیگرو نگیریم؟ ...جواب من منفیه ..." ججونگ اینرا به یونهو گفت.  زنجیر طلایی کیفش را روی شانه ی لختش انداخت و با بی میلی خواست آن محل را ترک کند.

یونهو اما, آهی کشید و از پاسخ, جا نماند. "اگه این درخواست پدرم نبود ...با کسی مثل تو حرفم نمیزدم چه برسه که بخوام ازدواج کنم ..." راضی از چیزی که گفت, لبخندی زد و دندان های ردیف سفیدش نمایان شد.

"چه خوب, همینو برو بابات بگو ...تا دست از سر من بردارن..."ججونگ, از پرویی پسر مقابلش لجش گرفت و پشتش را به او کرد, خواست برود, اما شیون با آن عظمت, عین یک ستون بلند تمام مشکلی مقابلش آمد و مانع شد. 

در همین لحظه صدای نازک خانمی شنیده شد."آقای کیم, آقای جانگ ...بفرمایید داخل .." 

یونهو بدون هیچ تردیدی به اتاق رفت و ججونگ چند ثانیه ای به شیون محو نگاه کرد. بیشتر داشت دنبال راه فراری میگشت. تنها کافی بود که خودش را به پله های اضطراری برساند.

شیون ولی زرنگتر از چیزی بود, که نشان میداد, شاید درست نبود که در مقابل بقیه مردم, این چنین, پسر ارباب کیم را درون راهرو بکشد, اما میدانست که چاره ی دیگری ندارد. آرنج او را گرفت و سمت اتاق برد.  وقتی بالاخره توانست ججونگ را به اتاق بیاندازد, در را پشتش بست و نفسی عمیق کشید. " ججونگِ....لعنتی ..." عین همه ی ۶ ماه و چند هفته ی قبل, لعنتی هم به خودش فرستاد که از آن باشگاه ورزشی کوچک کنارِ خانه اش استعفا داد و در عوض گرفتار پسری دردسرساز و اعصاب خرد کن شد. 

***

 یوچان که هنوز هم کمی احساس نگرانی میکرد, سرش را بالا آورد. وقتی متوجه شد که ججونگ هنوز کنار در ایستاده و یونهو خیلی موقر روی مبل مقابلش دست به سینه نشسته است, به صندلی کنار یونهو اشاره کرد. "بیا اینجا ججونگ"  همزمان دو برگه مقابل آنها گذاشت. 

یونهو نگاهی بی حوصله به برگه ای انداخت که به نظر میرسید یک آزمون معمولی شخصیتی بود.  سرش را اصلا بالا نیاورد, اما میتوانست حس کند که پسر دیگر اصلا از جایش تکان نخورده " من وقت زیادی ندارم...آقای کیم ..." 

یوچان, نیم نگاهی به برادر زاده اش کرد, و سعی کرد با قدرت چشم هایش به او بفهماند که لحن جدی یونهو را جدی بگیرد و گرنه برادرش تلافی امروز را جدا  سر او در میاورد. 

ججونگ, چند قدمی جلو آمد و کیفش را روی میز مقابل گذاشت."اگه وقت نداری, برای چی میخوایی ازدواج کنی؟؟ " اینرا از یونهو پرسید, بدون انکه به او نگاهی کند.

 صدای کشیده شدن زنجیر کیف روی شیشه میز, و این سوال مسخره ججونگ, باعث شد تا چهره یوچان در هم تر بشود. او به کیم قول داده بود که فقط در سه جلسه, انها را برای ازدواج آماده کند. 

ججونگ با حرص روی مبل پهنی که درست کنار یونهو و مقابل عمویش قرار داشت,  نشست. گوشی اش را روی همان میز مشترکش با آنها کوبید. کفش هایش را از پایش کند و زانوهایش را بالا آورد و درون شکمش جمع کرد و مشغول بازی با موهایش شد. 

یونهو نگاهی نا باورانه به او انداخت. همچین رفتاری هرگز برایش معنا نداشت. درست است که خودش, خیلی هم با هنجار های سلطنتی بزرگ نشد, اما اخلاق را کاملا از بهر بود و انتظار داشت که شریک انتخابی زندگی اش هم آنرا بلد باشد. بی توجه به او, ابرویش را بالا انداخت و جواب داد. " در واقع نمیخوام ...مجبورم ...."

یوچون فوتی کرد و به عقب تکیه زد. انتظار داشت حداقل یونهو کمی کوتاه بیاید. اما همانطور که کریس گفت, به نظر میرسید, این دو هیچ دست کمی از هم نداشتند. داشت به بیچارگی خودش, قرض های مانده اش, وام خانه ی جدیدش, حقوق چند ماه معوقه کریس و یک عالمه هزینه دیگر فکر میکرد که صدای ججونگ حواسش را پرت کرد. 

 " عمو ...من از ایشون بدم میاد ...ایشونم بدش میاد ...میشه بهش بگی ...که .."

یوچان دستش را بالا آورد. " ببینید ....قبل از هر چیز باید بهتون بگم که اینجا نیومدید تا فقط در مورد هم نظر بدید ...اینجا اومدید که برای مراسم عروسی هفته بعد آماده بشید..."

ججونگ که هنوز حرفای دیشب پدرش را جدی نگرفته بود با تعجب به یوچان نگاه کرد"چی؟"  وقتی جوابی نگرفت سمت یونهو چرخید. "تو خبر داشتی؟"

یونهو که تا آن لحظه فکر میکرد, فرصت هفت روزه فقط یک شوخی بیمزه از طرفش پدرش هست سرش را تکان داد."معلومه که نه ...فکر کنم اشتباهی شده "

هر دو به یوچان نگاه کردند. و او سرش را تکان داد." برای اینکه باهات راحت باشم, به اسم کوچیک صدات میکنم ...مشکلی نداری یونهو؟"

"ابدا ..."

"خب ...این تصمیم نهایی پدراتون هست ... و میدونید که هیچ راه فراری ازش ندارید .. اما نگران نباشید توی همین ۳ جلسه که پیش رو داریم, براش آماده میشید"

ججونگ با عصبانیت, بخشی از لبش را جوید. به این فکر میکرد که چه طور پدرش میتواند اینقدر بدجنس باشد؟؟ پدرش که جز او فرزند دیگری نداشت. با ناراحتی به یوچان گفت. "پدرم قراره چه قدر بهت بده؟؟"

یوچان با کمی خجالت, نگاهی به یونهو کرد"...عذر میخوام یونهو, این پسر بعضی وقتا یکم اعصاب منو خرد میکنه"

یونهو لبخندی زد. "بهتون حق میدم"

ججونگ نگاهی لجوجانه به هر دوی آنها انداخت "من همین مزخرفی هستم که هستم ...اگه منو نمیخوایی, نخواه..از خدامه که منو نخوایی ..."

یونهو بی تفاوت به او, پایش را روی پای دیگرش انداخت. یوچان کلافه از این حاضر جوابی هایی که فقط وقت آنها را بیشتر میگرفت با انتهای روان نویس گران قیمتش روی میز زد. "وقتی دارم با یکی تون حرف میزنم, اون یکی باید ساکت باشه ... توی حرف هم نمیپریم ..... خیلی خب ...از یونهو شروع میکنیم ...چرا با این ازدواج مخالفی "

ججونگ زبانش را به طرف عمویش بیرون آورد و بعد به عقب تکیه داد. 

یونهو که خوشبختانه متوجه این حرکت نشد,آهی عمیق کشید. "ایشون از هیچ نظر مناسب ازدواج نیست ...نه فقط با من ...کلا آماده نیست ....."

"چرا اینطور فکر میکنی ؟" یوچان اینرا پرسید و چند کلمه ای یادداشت کرد. همزمان حواسش به ججونگ بود که سیبی از روی میز برداشت و گاز بزرگی به آن زد. 

یونهو نگاهی به پسر کنارش کرد و با دست به او اشاره کرد. "به خاطر رفتار چند دقیقه پیشش و رفتاری که دیشب ازش دیدم ...و رفتار همین الانش ....و اینکه ایده آل های من فرق داره"

"در مورد ایده آل هات بگو .." یوچان, دستمال کاغذی را از روی میز سمت ججونگ هل داد, و ججونگ فورا یکی از آنها را برداشت و روی لب هایش کشید. 

یونهو, چند لحظه ای فکر کرد. و بعد جواب داد. " پسری که خیلی موقر, سنگین, با تربیت, مهربون باشه ... اگر فراتر از خانواده ام نیست, حداقل در سطح اونا باشه ...یا حداقل با فاصله ی کوتاهی ازشون پایینتر باشه ... "

"چند اینچ؟" ججونگ کاملا به طرف یونهو برگشت و اینرا پرسید, همزمان سیب نصفه گاز زده اش را داخل بشقاب مقابلش گذاشت. 

یونهو گیج نگاهش کرد" چی چند اینچ؟"

" فاصله ی مجاز من تا خانوادت؟؟" ججونگ در حالی که سرفه ای میکرد, اینرا پرسید.

یوچان یک بار دیگر روی میز زد. " اینجا فقط من سوال میپرسم ... و شما فقط جواب میدین ...."

یونهو سری تکان داد و یوچان کمی آب داخل لیوان ریخت و مقابل ججونگ گرفت. ججونگ فورا مقداری از آن را نوشید و گفت. "فاصله ما خیلی زیاده ....همین نمیتونه دلیل خوبی باشه برای کنسل کردن این نامزدی ..؟"

قبل از آنکه ججونگ جواب بدهد, یوچان به او هشدار داد. "جه, نوبت حرف زدن تو هم میرسه ....الان فقط یونهو باید حرف بزنه..."اینرا گفت و به سمت یونهو نگاه کرد. "خب یونهو فکر میکنی خودت چه طور پارتنری هستی؟" 

"..با آدم های زیادی رابطه ی دوستانه داشتم ...و یه چیزی بین همشون مشترک بود ...هیچ کدوم نمیتونستن ازم جدا شن...هیچ کسو ندیدم که نتونه عاشقم بشه "

ججونگ خنده ای کرد. "حالا ببین ...یکیشون درست کنارت نشسته"

یونهو چند باری با دستش روی پایش زد تا خودش را کنترل کند و حرفی نزند که بعدا پشیمان بشود. سعی کرد خودش را خونسرد نشان بدهد."خوشبختم ..."

یوچان اینبار خودکارش را کاملا روی شیشه انداخت. "ججونگ, اگه تکرار کنی با پدرت تماس میگیرم!!"

ججونگ جمع و جورتر نشست. "خیلی خب, شما ادامه بدین"

"بگو یونهو ..."یوچان نفسی کشید, و بعد مچ دستش را چرخاند تا یونهو را به ادامه حرف هایش ترغیب بدهد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر