تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep3
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 14 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت سوم در ادامه مطلب


یونهو, طبق عادت چند لحظه ای فکر کرد "اگه طرف مقابلم لیاقت داشته باشه, از همه ی وقتم براش میزارم, اما یه اخلاقی بدی دارم ..اینکه به همه یه فرصت میدم, دوستام, خانواده ام, همکارام....وقتی یه بار از چشمم بیوفتن...برای همیشه افتادن..."

یوچان, که تا حد زیادی با پدر یونهو آشنایی داشت, میتوانست حدس بزند که این ویژگی را از چه کسی به ارث برده با این حال دلش میخواست که بین یونهو و پدرش تمایز قایل شود. حالتی نصیحت گرانه به خودش گرفت. "این اشتباهه ... مخصوصا توی زندگی مشترک که هر روز باید بهم فرصت بدید.."

یونهو, برای حرفش دلیلی منطقی آورد. "جایگاهی که دارم, انتظارمو بالا میبره ... طرف مقابلم حداقل باید تا استانداردهای من بالا اومده باشه ...نمیفهمم چرا پدرم با این انتخابش ..." با دستش اشاره ای به ججونگ کرد و بقیه حرفش را خورد.

ججونگ, فقط داشت سیبش را تمام میکرد با وجودی که سعی میکرد خودش را به نشنیدن بزند, اما با کنجکاوی به جواب های یونهو گوش میکرد. 

یوچان, نگاهی چپ چپ به ججونگ کرد و از یونهو پرسید. "در مورد سطح استاندارت حرف بزن..."

"الزام به یه سری استاندارهای رفتاری در حد یه خانواده ی اشرافی ..." یونهو خیلی مختصر جواب داد. 

"اگه که ججونگ از پسشون برنیاد..؟؟"

"سعی میکنم بهش یاد بدم "

"بیشتر توضیح بده"

یونهو به طرف ججونگ برگشت و با طعمه پاسخ یوچان را داد. "مثلا بهش میگم اصلا خوب نیست که کفش هاتو از پات دربیاری و اینجوری بشینی .....اگه متوجه شد که هیچ ..اگه نشد, از حضور توی مهمونی های رسمی منع میشه ..."

ججونگ, که دیگر نتوانست ساکت بماند, خنده ای سر داد. "چه عالی,  بهت نگفتن که من چه قدر حالم از این مهمونی ها بهم میخوره؟؟ ...دقیقا نمیدونم چرا, اما یه چند وقته که به شدت آدم گریز شدم ..."

یونهو, به طرف یوچان گفت. "توی قصر ما, همه، فقط از ساعت ۸ شب تا ۶ صبح, زمانشونو در اختیار دارن, بقیه روز باید طبق برنامه های تعیین شده پیش برن ... وهیچ نشد و نمیتونیم ...نداریم ..."

"چی؟؟؟ داری مسخره میکنی ...هیچ میدونی ما الان چه سالی هستیم ...یا بهتر بگم چه قرنی هستیم ....؟؟" ججونگ, با تعجب نگاهش کرد.

"میدونم اما تو میدونی که خانواده جانگ, چه خانواده ای هست؟؟"

"نه و البته نمیخوام که بدونم!! ...."

قبل از اینکه این بحث، آنها را به دعوا برساند, یوچان دستش را بالا آورد. "در مورد  شجرنامه و اساس نامه ی اخلاقی خانواده ی یونهو, بعدا بحث میکنیم ....خب یونهو سوال بعدی, وقتی عصبانی میشی چیکار میکنی ...؟؟"

یونهو, نفسی کشید. "زیاد عصبانی نمیشم ... ولی هر چه قدرم که قاطی کنم دست روی کسی بلند نمیکنم ..اگه میخوایی به اینجا برسی..."

ججونگ, چپ چپ نگاهش کرد. " بیجا میکنی "

"ججونگ!!" یوچان با نگرانی از جایش پرید. کنترل جلسه داشت از دستش خارج میشد. لعنتی به خودش و این همه سال سابقه ی مرتبط کاری اش فرستاد که نمیتوانست اینجا به کمکش بیاید. چند قدمی در اتاقش راه رفت و به آنها زمانی برای استراحت داد. 

اما یونهو با لحنی شوخ, باجوابش به این تنش ادامه داد. "البته ایشون استثنا هستن, تا همینجا هم خواستم ۲۰ بار بزنمش ..." 

ججونگ, خودش را روی مبل عقبتر کشید تا فاصله اش را از یونهو بیشتر کند, بعد با هیجان به عمویش نگاه کرد "عمو چرا وایستادی منو نگاه میکنی؟ همین حرفش رو ضمیمه اون پرونده ی لعنتی کن.... و یه گواهی عدم سلامت روانی هم بهم بده... تا ببرم بندازم جلوی پای بابام  .... با این انتخاب افتضاحش ..."

 یوچان سر جایش برگشت. "  یه نفس عمیق بکشید..."

ججونگ گیج نگاهش کرد. "چرا فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟؟ عمو؟؟"

"اصلا اینطور فکر نمیکنم, اما چیزای مهمتری هست که بیشتر بهشون فکر میکنم ....مثلا اینکه  داری وقت محدودت رو محدودتر میکنی ...تو هفته ی دیگه باید توی قصر جانگ ها باشی و اگه ساکت نشی ..."

"این امکان نداره ...." ججونگ خواست از جایش بلند شود, اما چون کفش هایش را پیدا نمیکرد, پشیمان شد. کجا آنها را پرت کرده بود؟؟

یوچان سری تکان داد و اینبار از ججونگ سوال پرسید. "از تو میپرسم, ججونگ, چرا با این ازدواج مخالفی؟؟"

"چون میخوام پارتنرم رو خودم انتخاب کنم...."

"انتخاب تو چه ویژگی هایی ممکنه داشته باشه؟؟"

"تا حالا بهش فکر نکردم"

"منظورت چیه ..بالاخره باید از یه تیپ پسر, بیشتر خوشت بیاد؟؟"

"از تیپ چانگمین, یا شیون ....خوشم میاد اما در مورد تیپ ایده آلم برای ازدواج فکر نکردم ..." ججونگ, بعد از چند لحظه فکر اینرا گفت. نگاه کنجکاوش هنوز به زمین در جستجوی کفش هایش بود. 

یونهو, متعجب از این سلیقه افتضاح, به آن دو اسم, فکر کرد.  اسم اول را که اصلا نمیشناخت و اسم دوم هم که همان بادیگارد معمولی و دون پایه ی پشتِ در بود. 

یوچان, نفسی گرفت و با شیطنت به ججونگ نگاه کرد" چه قدر خوب که تا حالا بهش فکر نکردی, چون اصلا نیازی نداری که فکر کنی ......این مرحله رو رد کردی حالا میتونی به مراحل بعدی یه رابطه فکر کنی ..."

ججونگ دستش را مشت کرد, اصلا از عمویش انتظار نداشت که طرفش را نگیرد. "شاید اینکه باید تسلیم پدرم باشه, عوض نشدنی باشه, اما قلبم هیچ وقت عوض نمیشه!! ... من به هیچ وجه روی یه تخت با این پسر نمیخوابم!!"

یونهو آرام لبش را گاز گرفت تا جلوی خنده اش را بگیرد. 

یوچان اما راحت لبخند زد بعد یکی از پلک های چشمش را بخاطر خستگی روی هم گذاشت و تنها با یک چشم به ججونگ خیره شد. "به اونجاها هم میرسیم ججونگ, عجله نکن ...اون موضوع جلسه بعد هست ...."

ججونگ وقتی متوجه منظور عمویش شد, کمی از اب دهنش در گلویش پرید و به ناچار سلفه ای کرد. اما خیلی زود خودش را جمع کرد. 

یوچان ادامه داد. "خب, ججونگ .... فکر میکنی چه پارتنری هستی..؟؟"

"کاملا بی بند و بار"  ججونگ بدون اینکه اصلا متوجه این سوال شود, اینطور جواب داد, فقط و فقط چون دلش میخواست که یونهو منصرف شود.

یوچان دستی به پیشانی اش کشید. "خدای من ... یونهو اصلا به این حرفش توجه نکن .." و بعد صدایش را بالا برد. "...ججونگ!!! داری وادارم میکنی به پدرت زنگ بزنم!!!........"

یونهو کلافه از این بحث های بی نتیجه, از این فرصت استفاده کرد, از جایش بلند شد اما نتوانست طعنه اش را به ججونگ نزند. "دیگه این چیزیه که عیان هست ..." اینرا گفت و نگاهی از بالا به پایین به او انداخت, میخواست به سمت در برود که با صدای ججونگ همانجا ایستاد. 

"فکر میکنی چون جایگاه خانوادگی ات بالاست, میتونی اینقدر وقیحانه با من حرف بزنی ....؟؟"

یوچان از جایش پرید و بازوی یونهو را گرفت و او را روی صندلی اش برگرداند. "یونهو باورم نمیشه از تو هم باید خواهش کنم که وسط حرف نپری  .... ججونگ ...ادامه بده ...."

ججونگ, با خشمی که در صدایش معلوم بود, ادامه داد. " ...دلم میخواد برای خودم زندگی کنم ... اصلا حوصله ی تشریفات, مهمونی, جلسات کاری و هیچ کوفتِ رسمی دیگه ای رو ندارم ... "

یوچان تاییدش کرد. "اینی که میگی برای دوران مجردیه ...که دیگه داره تموم میشه...در مورد تعهداتت نسبت به شریک زندگیت حرف بزن ..."

"هیچی ..."

"یعنی چی هیچی ؟؟"

"یعنی اینکه انتظاری ازش ندارم, اونم نداشته باشه ..."

"مثل اینکه هنوز متوجه  جدیت تصمیم پدرت  نشدی "

"شدم!! لطفا دیگه تکرارش نکن!! ..." 

یوچان چیزی روی برگه یادداشت کرد و سوالی دیگر پرسید. "وقتی عصبانی میشی چیکار میکنی؟؟"

"فکر کنم جواب اینو بدونی"

"من که میدونم ...میخوام یونهو بشنوه ..."

"شاید همه ی اتاقش رو فقط توی ۵ ثانیه بریزم بهم "

"دیگه ؟؟"

"شاید جیغ و داد کنم و از خونه بزنم بیرون ... "

یونهو لبخندی زد و زیر لبش آرام زمزمه کرد. "توی کوچولو هنوز نمیدونی قراره چه جهنمی بیایی ..."

 ججونگ با شنیدن صدای خیلی ضعیفی سمت یونهو برگشت. "چیزی گفتی؟؟" 

"نه ...ادامه بده ..." یونهو نفی کرد.

ججونگ, امیدوارانه به یوچان نگاه کرد. "این تضادی که بین ما هست, توجیه خوبی برای پدر هامون نیست ...؟؟"

یوچان کاملا خونسرد به جواب های هر دو روی برگه نگاه کرد. طبق محاسباتش, این دو نفر با شخصیت کاملا متضاد, هر یک در سمتی از محور شخصیت, اصلا به درد هم نمیخوردند. خودش را توجیه کرد که این محور  همیشه هم درست جواب نمی دهد. پس از مکثی گفت. "  همرو تک تک حل میکنیم ...نگران اینا نباشید ..... حالا ازتون میخوام که دست همدیگرو بگیرید ..." 

ججونگ دست هایش را عقب کشید "لطفا توی مسایل شخصی ما دخالت نکن عمو..."

یونهو هم سرش را پایین آورد. "اسنثنا باهاش موافقم ...این چیزا به خودمون ربط داره"

یوچان برگه ها را پایین گذاشت. "جسارتا ازتون نخواستم که کاری کنید, گفتم فقط دستای همو بگیرید...."

"عمو ...انحرافی چیزی داری؟؟ ..لذت میبری که دو نفر جلوی  چشمات؟؟ ..." ججونگ با پرویی اینرا گفت. حاضر بود بمیرد اما دست های این پسر غریبه را نگیرد. اگر دستش را میگرفت و بعد مجبور میشد او را ببوسد چه؟؟ سعی کرد این فکرها را از سرش بیرون کند.

یوچان, با خشم, روی میز کوبید. "... این یه تمرینه!!!.. برای اینکه رابطه شما بهتر بشه ..!!!"

"به بهونه ی تمرین ...میترسم ...چیزای بیشتری بخوایی ..."ججونگ, با صدای آرام اینرا گفت, اما یوچان شنید و تلفنش را از داخل کتش در آورد. مشخصا داشت شماره ی پدر او را میگرفت. 

" نه ....عمو ....نگیر ....باشه ...باشه میگیرم ....کو دستت؟؟" ججونگ با نگرانی به یونهو نگاه کرد.

یونهو لبخندی زد و دستش را سمت ججونگ گرفت. ججونگ با هر دو دستش آنرا قاپید. 

یوچان لبخندی پیروزمندانه زد و گوشی اش را داخل کتش برگرداند. "ججونگ شاید درست نباشه جلوی نامزدت اینو بگم...اما واقعا یه وقتایی دلم میخواد بکشمت ...."

ججونگ, که سعی میکرد به یونهو نگاه نکند. جواب عمویش را داد. "یه چیزی برای خودت تجویز کن ...افکارت خیلی ناآرام و خطرناکه ....."

یونهو, با تعجب به انگشت های ججونگ نگاه کرد. جوری دست او را محکم گرفته بود که احساس کرد, دستش سفید شده. ازرده از این گژفهمی ججونگ, به یوچان گفت "شاید باید یکم سطح پایینتر صحبت کنید ...اینطوری درکش برای برادر زادتون آسونتره ..."

یوچان تشکری کرد و توضیح داد. " ...اینطوری نه ججونگ ..... یکی از دست هاتو ببر عقب ..... خیلی معمولی ...." وقتی ججونگ اینکار را کرد, او ادامه داد, " وقتی که دستای همدیگرو گرفتید, در مورد حسی که نسبت بهم دارید, برام توضیح بدید...با در نظر گرفتن اینکه , کسی که میخوایید دستش رو بگیرید, کسیه که قراره همه ی زندگیتون ...باهاتون بمونه ...اول تو یونهو ...چه حسی داری؟"

یونهو کمی سقف اتاق را نگاه کرد و بعد گفت. "متاسفم اما ...هیچ حسی ندارم ..."

"تو چی ججونگ ...؟؟" یوچان اینبار به ججونگ نگاه کرد. 

"یه مشت حس منفی ..." ججونگ صادقانه جواب داد. 

یوچان ناامید از این تست , سری تکان داد. "خیلی خب  میتونید دست همو ول کنید"

ججونگ, متعجب به یوچان نگاه کرد. "همین؟؟"

یونهو که هنوز انگشت های او را رها نکرده بود, شیطنتی کرد. " چیزی فراتر میخواستی ؟؟"

ججونگ انگشت هایش را با خشم بیرون کشید. "آره ...اینکه بزنم توی دهنت ..." 

یونهو و یوچان همزمان خندیدند و همین باعث شد تا ججونگ عصبانی تر شود. "به چی میخندید؟؟"

یوچان قطره اشکی را که به خاطر خنده  از گوشه چشمم پایین آمد, پاک کرد. "اینکه هفته ی دیگه اینموقع وقتی یاد امروز بیوفتی, میخندی..."

ججونگ, بی توجه به حرف او, طعنه ای به عمویش و زندگی خصوصی او زد. "یاد جوونی های خودت افتادی؟ یاد اون ازدواج ناکام؟؟ "

یوچان کمی سرخ شد. با خودش قسم خورد وقتی که شب پایش به اتاق ججونگ برسد, معنای ناکامی را تفهیمش کند. لبخندی سبک زد. "شما الان توی بهترین سن و بهترین شرایطید ... جای این مسخره بازی ها باید توی بغل همدیگه باشید ... آخه یکم هم منو درک کنید, با این کمر دردی که دارم, باید براتون بشینم اینجا سخنرانی کنم ...خیلی خب ...اون فرم ها رو بردارید و تا قرارِ فردا عصر, حتما پرش کنید .....پشت و رو هست ...صفحه ی دوم رو از قلم نندازید ...." 

ججونگ, که بالاخره چشمش به کفشش افتاد, خم شد و آنها را برداشت. داشت آنها را میپوشید که یوچان بازویش را گرفت. " صبر کن ...یونهو باید تو رو برسونه خونه ..."

"میخوام برم سرویس .." اصلا نیازی به آن نداشت و فقط دنبال بهانه میگشت.

یوچان او را تا کنار در همراهی کرد و تحویل شیون داد. شیون خسته از انتظار مقابل یوچان خم شد. یوچان به شانه شیون زد. "اینو ببر, سرویس ...باهاش برو ...زودم برش گردون ...یونهو منتظرهههه ...."

ججونگ, لبش را گاز گرفت, بدون خدافظی از عمویش راه افتاد و شیون با غر غر به دنبالش رفت. 

****

یوچان مرتب پاهایش را تکان میدید. دعا میکرد که ججونگ زودتر برگردد چون به نظر میرسید که یونهو لحظه به لحظه داشت کفری تر میشد.

"فکر میکنید چه قدر فرصت باید به همچین موجودی بدم؟؟۹۹۹۹ تا ؟؟ یا به تعداد موهای روی سرش؟؟؟؟ " یونهو, از جایش بلند شد. 

"اونقدر هم که به نظر میرسه بد نیست " یوچان, با دردمندی نگاهی به یونهو کرد. هر چند خودش هم این حرف را قبول نداشت, اما نباید چیزی میگفت که این ازدواج بهم بخورد. 

"بی انصافی نکنید ...اگه برادر زادتون نبود, بازم این حرفو میزدید ...؟؟" یونهو اینرا گفت و با قدم هایی محکم به سمت در رفت. 

"نه ...انصافا نمیزدم ...." یوچان بلند شد تا کنارش برود. " اما همه ی اینا درست میشه ... اون فقط یکم زمان میخواد .... "

یونهو ناامید به ساعتش نگاه کرد و در اتاق را باز کرد.  عینک دودی اش را به چشم زد. "یه جلسه ی مهم دارم ...بهش بگو شب میام دنبالش برای شام ......فقط و فقط چونکه پدرم خواسته ..." هیچ جلسه ای نداشت, فقط دلش میخواست پیش هیوک برود, و با یک شیشه آبجو, همه حس خراب امروزش را بشورد. 

یوچان حتی فرصت نکرد که جلویش را بگیرد, فقط دست هایش را مشت کرد و به نزدیکترین دیوار کوبید. نگران از اینکه نکند, یونهو پیش آقای جانگ برود و همه برنامه ها را بهم بزند, دستش شروع به لرزش کرد. او رسما در اولین جلسه اش گند زده بود.


****

شیون, برای دفعه سوم به موبایلش نگاه کرد. پانزده دقیقه از زمانی که ججونگ داخل سرویس رفت, میگذشت. کلافه, به پشت در زد. " داری چه غلطی میکنی بیا بیرون..."

" نمیام ..."ججونگ, یکبار دیگر قفلی در را چک کرد. هیچ قصدی نداشت که بیرون بیاید. اصلا چرا باید حرف حرفِ پدر یونهو میشد؟؟ به آن مرد چه که او باید با چه کسی برگردد؟؟

شیون, انگشت های دستش را شکاند و پارچه نازکی از داخل کتش بیرون آورد و به دور مچش بست تا بر اثر ضربه آسیب نبیند. قبل از اینکه با مشتش به در بزند, یک بار دیگر به در ضربه زد. " میخوام درو بشکنم ...برو اونور ..."

ججونگ که میدانست شیون از پسش برمیاد, کمی عقب رفت. آرزو میکرد که او موفق نشود.

شیون در لحظه با ضربه ای آنرا باز کرد. "بیا بیرون ...."

"لطفا ... شیون ..." ججونگ با بیچارگی از او خواهش کرد.

شیون, فوتی کرد و دست ججونگ را گرفت و به بیرون کشید. اما ججونگ, باز هم سعی کرد, مقاومت کند, به هر چیزی که سر راهش بود, چنگ میزد. شیون مجبور شد که او را بلند کند و روی شانه هایش بیاندازد. " این چه مسخره بازیه .... آخه .... "

" منو بزار پایین!! ..."

" حرف نزن..."

"  به پدرم میگم که اخراجت کنه!! ..."

" به خاطر اینکارم, بهم پاداش هم میده .."

" یعنی اینقدر بدبختی؟؟ به خاطر یه پاداش ...با من اینکارو میکنی ....؟؟"

" آره ... مثل تو که پولدار نیستم و یه نامزد خر پولم ندارم ..."

" تو یه کاری کن من با اون برنگردم ...هر چه قدر بخوایی بهت میدم ..."

" وجدان کاریم چی میشه پس؟؟" شیون اینرا پرسید و بالاخره ججونگ را کنار آینه بلند قدی داخل سرویس پایین گذاشت تا هم خودش نفسی بگیرد و هم ججونگ دستی به ظاهر آشفته اش بکشد.

" وجدان کاری؟؟ ...چه طور وجدانت حاضر میشه که من با اون ازدواج کنم؟؟ ...." ججونگ,  اینرا پرسید و بعد با هر دو دستش, مشتی به سینه پهن شیون زد, کیفش را از درون دست های پسر بلندتر بیرون کشید و روی شانه اش انداخت. بدون اینکه موهای به هم ریخته اش را مرتب کند, با بغضی که سعی میکرد, آنرا بخورد, به بیرون رفت. 

شیون, آهی کشید و به دنبالش رفت. اما پیش از آنکه به اتاق برسند, چهره ی خشمگین یوچان باعث شد که هر دو بایستند. 

یوچان راهرو بلند را جلو آمد. و همزمان بر سر ججونگ فریاد زد. " من تو رو میکشم!!"

ججونگ, با وحشت پشت شیون مخفی شد و شیون دست هایش را باز کرد تا مشت پر سرعت یوچان به صورت ججونگ نخورد. 

یوچان نگاهی به شیون کرد. " برو کنار ببینم ..."

شیون, لبخندی زد. " یوچان چی ...یکم آروم باشید ...."

یوچان نفسی کشید و پشتش را به آنها کرد. " اینقدر لفتش دادی که اون بره؟؟ اینقدر احمقی؟؟ " به سمت آنها برگشت. " تا حالا چی کار کردی برای پدرت ....؟؟ ها ؟؟ چه غلطی کردی جز اینکه باعث شدی سه بار سکته کنه ؟؟  و تا پای مرگ بره؟؟ با بچه بازی هات باعث شدی که اینهمه خرجت کنه؟؟ فکر نمیکنی الان وقتشه که براش جبران کنی؟؟"

ججونگ, در حالی که هنوز پشت شیون ایستاده و با هر دو دستش کمر او را گرفته بود, اعتراض کرد. " اینکه با اون خودخواه عوضی ازدواج کنم, برای پدرم جبران میشه؟؟ ....این زندگی شخصیه منه ....به کسی چه ربطی داره ؟؟؟؟  "

شیون, ابرویی بالا انداخت و دست به سینه بین یوچان و ججونگ قرار گرفت. دلش میخواست که دست می انداخت و ججونگ را که عین کوآلا از پشت بهش آویزان بود, میگرفت و به گوشه ای پرت میکرد و بعد میرفت دنبال بدبختی هایش. اما حیف که قسم خورده بود از قدرتش در برابر آدم های ضعیفتر از خودش, استفاده نکند. 

یوچان با سرزنش نگاهی به ججونگ کرد. " دیگه صداتو نشنوم !!....الان با شیون میرید خونه ...چند ساعت استراحت میکنی تا شب که قراره یونهو بیاد دنبالت .... ججونگ, قسم میخورم که اگه شب مثل الان مسخره بازی کنی یا یه کاری کنی که یونهو راضی پیش پدرش برنگرده !!..... من میدونم و تو ....جوری به پدرت گزارش میدم که همین فردا نشده بفرستت خارج برای درس خوندن ...فهمیدی؟؟!!" 

ججونگ سرش را تکان داد و وقتی یوچان بالاخره از آنها جدا شد, جرات کرد که از پشت شیون بیرون بیاید. این تهدید, بزرگترین ترسش بود. دلش نمیخواست که به خارج برود. میدانست که عمویش  شوخی نمیکند. میدانست سرپیچی از دستور پدرش شدنی نبود. 

شیون, دست او را گرفت و بدون هیچ حرفی به دنبال خودش کشاند.  

****







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 15 خرداد 1397 01:33 ق.ظ
وایی من عاشق اینجور ژانرام موضوع ازدواج اجباری بین جه و یونهو باید توی پارتهای آینده خیلی جالب باشه درضمن کنجکاوم بدونم خانواده جانگ که اینقده پولدارن چه احتیاجی به وصلت دارن اونم با خانواده ججونگ که اصلا در حد خودشون نیستن
nova :))))))) عزیزیییییییی
مسلمااااا این ازدواج بیشتر به نفع ججونگ و خانواده اش هست.
و برای خانواده یونهو منفعت چندانی نداره.
حالا یکم جلوتر مشخص میشه.
دوشنبه 14 خرداد 1397 11:57 ب.ظ
چه زندگی خنده داری دارن
البته تا یک هفته دیگه احتمالا به جهنم تبدیل میشه
داستان خوبیه فقط حیف که خیلی کوتاهه
nova خوش حالممممم که که حسسسس میکنی بانمکه^^
خیلی هم جهنم نیست خونه یونهو اینا ... جه زیادی سخت میگیرههه
این قرار بود وان شات باشه اما به دلیل مشکل سخت افزاری نمیشد همرو یه جا ادیت کنم, برای همین اینجوری قسمت ها کوتاهه ^^
دوشنبه 14 خرداد 1397 09:13 ب.ظ
اوخی گناه داره خب ججونگی کیوتی. لاو یو صبا بانو.سومی
nova لاوووووو یووووووو ^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر