تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep4-part1
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 15 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت چهارم پارت ۱

یونهو باور نداشت که زندگی اش اینقدر آشفته شود. هیچ وقت فکر نمیکرد که پدرش همچین کسی را برایش در نظر بگیرد. از بین همه آن دختر, پسرهایی که زمانی با انها دوست بود, چرا همچین تحفه ای باید انتخاب میشد؟ از شدت ناراحتی, اشتهایش کورِ کور شد.  بطری شیشیه ای الکل را بدون اینکه جرعه ای از آن بنوشد روی لبه ی بار به طرف هیوک هل داد. 


هیوک, در حالی که مشغول پاک کردن جام های بلوری بود, اخمی به او کرد. امشب هیچکدام از کارگرانش, نیامده بودند و او باید خودش پشت بار می ایستاد. حال گرفته ی یونهو هم بیشتر حالش را میگرفت. "با پدرت حرف زدی؟؟"


"آره...گوشی رو روم قطع کرد"


"نمیفهمم چرا مقاومت میکنی, بالاخره که باید ازدواج کنی" 


"مشکلی با ازدواج ندارم, مشکل من اون کسی هست که برام انتخاب کردن!"


"کچله؟؟"


یونهو, با یادآوری ظاهر آن پسر, سرش را تکان داد. "نه اتفاقا موهای طلایی لختی داره" 


"قدش کوتاهه؟؟"


"یکم ازم کوتاهتره"


"هیکلش بده؟؟"


"شبیه مدلاس"


هیوک فوتی کشید و جام را پایین گذاشت "اینو بگیر یا جور کن خودم بگیرمش ..."


یونهو به عقب صندلی تکیه داد و با پشت دستش چشم هایش را مالید. "کاش حق انتخاب داشتم"


"نمیفهمم, یه لقمه ای این وسط آماده است ... چرا جای اینکه قورتش بدی, داری با بیمیلی به غذات نگاه میکنی ..؟؟"


"میشه مثال نزنی؟؟"


"عکسشو داری؟؟"  هیوک کنجکاو از پشت بار به سمت یونهو آمد و کنارش نشست. 


یونهو گوشی اش را به دست او داد. "بیا بگرد, پیدا کن...پدرم فرستاده بود ...وقتی دیدیش, پاکش کن..."


هیوک, لبی برچید. "یعنی تا این حد بدت میاد؟؟ ...بده ببینم ..." مشغول چک کردن چت های یونهو و پدرش شد. پیام ها را تند تند بالا میرفت تا به عکس مورد نظر برسد.


یونهو باز سری تکان داد. "چی فکر میکردم چی شد....تو که خانواده ی ما رو میشناسی ...از این بعد, هیچی زندگیم دیگه دست خودم نی!!"


هیوک با دهانی باز به پسر زیبای داخل موبایل نگاه کرد. "خدای من .... این که خیلی خوبه ...فقط یکم تیپش  برای خانواده ی شما, ناهنجاره ..." روی عکس بیشتر زوم کرد.


یونهو بدون اینکه نگاهی به آن بیندازد پرسید. "یکم؟؟ ...فقط یکم .؟؟...از سر تا پاش ایراده..."


هیوک, بدون اینکه گوشی را زمین بگذارد, از برنامه خارج شد تا بتواند صاحب این شماره را در شبکه های مجازی پیدا کند. همزمان از یونهو پرسید. "مادرت اینو دیده؟؟"


"نه هنوز"


"نشونش نده کلا ...."


"یه چیزی میگی ها ...چه طوری نشونش ندم؟؟"


"هیییی ....تا روز عروسی منظورمه ..." هیوک, سخت درگیر گوشی یونهو شد. و اصلا به او نگاه نمیکرد.


"نمیشه ... وقتی اقای جانگ همه برنامه ها رو ریخته..."


"منظورت از برنامه چیه؟؟"


"الان از پیش عموش میاییم ..روان شناسه ....امشب برای شام باید ببرمش بیرون ...فردا عصر دوباره مشاوره ...شبش من برم خونه ی اونا ...و پسفردا دوباره همین جلسه ی لعنتی و دقیقا شبِ پسفردا اونو باید ببرم خونمون ..... "


هیوک, که تازه متوجه میزان دخالت پدر یونهو شد, به شانه دوستش زد. "یه لحظه صبر کن ...یعنی تا این جا رو هم برنامه ریختن؟؟؟"


"فکر کردی من برای چی اینقدر داغونم ... ؟؟" یونهو کلافه سرش را روی میز گذاشت. مغزش از دست کارهای پدر و مادرش درد میکرد. 


"در مورد شبِ ازدواج چی؟؟"  هیوک اینرا پرسید و نا امید از پیدا کردن اکانت شخصی نامزد یونهو,  شبکه های مجازی دیگر را چک میکرد.


"خدای من ..مگر اینکه یه هفتیر بزارن روی سرم ..و گرنه امکان نداره بهش نزدیک شم "


هیوک, بلند خندید. و یونهو با تعجب نگاهش کرد. "...به چی میخندی ...؟؟"


"یادته چند وقت پیش که یه شب اومدم پیشت بمونم ....مادرت به هزار بهونه اومد توی اتاق که ببینه ما سیگار نمیکشیم ....؟؟"


"خب "


"فکر کردی میتونی از وظایف شب اول قسر در بری اونم با همچین مادری ...و برنامه ریزی همچین پدری؟؟"


"نه دیگه .....از یه جایی به بعد, دست خودمه ...."


"من که چشمم آب نمیخوره ...مادرت عمرا بتونه جلوی کنکجاویشو بگیره ..."


"دیگه در موردش حرف نزن "

"هی .... " هیوک هیجان زده از اینکه بالاخره صفحه شخصی او را پیدا کرد, فریاد مختصری زد. " اینجارو ...صفحه اینستاشو ..... از این پیرسینگ ها داره ...."


بونهو, سعی کرد که نگاهی  به آن عکس ها نکند. "خیلی زشتن ..."


"تو که عاشق پیرسینگی ...از اخرین دوست دخترت خواستی که بره از اینا  بزنه ..."هیوک کنجکاو تر از یونهو, عکس ها را تک به تک لود میکرد. چند عکس سلفی ساده و چند عکس از نقاشی های مبتدیانه او و چند عکس از وسایل نقاشی و اتاق کاملا دخترانه اش, همه چیزی بود که آپ شده بود. 


یونهو, با یادآوری آن دختر, آهی کشید. "به اون میومد.."


"به اینم میاد ...ببین وقتی یه نفر دو تا از اینا روی صورتش داره, حتما یه هفت, هشت تا دیگه هم قسمت های مختلف بدنش داره"


"هیچ اهمیتی نداره که کجاش چی داره ...وقتی ازش بدم میاد" 


" فالوش کنم؟؟"


" نه!!! ....همینم مونده ..این جوجه زردو دنبال کنم ..." یونهو کمی صدایش را بالا برد. 


"بزار ببینم کیا رو فالو کرده و کیا فالوش کردن..." هیوک با هیجان روی واژه فالوینگ را تاچ کرد.


یونهو یاد اسمی که امروز عصر در اتاق مشاوره, از دهان ججونگ بیرون آمد افتاد. هیچ بدش نمی آمد که صاحب اسم چانگمین را ببیند.


هیوک با خنده لیست فالوینگ های ججونگ را بلند بلند خواند. " صفحه ی دوستاران هلوکیتییییی .....

.... انجمن حمایت از حیوانات .....

....طرفداران باربیییییی ...

....آموزش خود آرایی.....

.. یونهو!! با دیدن اینا تازه به عمق ماجرا پی بردم...." خواست لیست را ادامه دهد که یونهو گوشی را از او قاپید. 


" مرض!! ..... گفتم این پسره نرمال نیست ...."


" بهتر ازتو هست که هر چی پورن استاره فالو کردی ...." هیوک لبخندی زد و کاملا به طرف یونهو برگشت.


"من؟؟ ...غلط کردی ....اونا دوستای اروپاییم هستن ...همشونم توی دانشگاه باهاشون آشنا شدم .... هیچ کدوم پورن استار نیستن ...."


چهره ی هیوک یک دفعه درهم شد." چرا زودتر نگفتی؟؟ ...یعنی من یه مشت دانشجو معماری مزخرفو فالو کردم؟؟ میگم چرا هی عکس از پل و جاده میزارن ...."


" شد من یه کاری بکنم تو نکنی ...." یونهو گوشی اش را داخل جیبش گذاشت. اما مطمن شد که از آن صفحه بیرون نیامد. دلش میخواست که سر فرصت نگاهی به آن لیست ها بیاندازد.


"ولی خیلی به نظر نمیرسه که بدت میاد" هیوک اینرا گفت و دوباره پشت بار رفت. تا سفارش مشتری تازه اش را آماده کند.


"چون چاره ای ندارم , برای چی بشینم توی سرم بزنم ...؟؟" 


"نمیفهمم خیلی هم دلت بخواد ... مادر و پدرت منو به فرزند خونگی قبول نمیکنن؟؟"


"کاش من, مثل تو یه بچه ی معمولی بودم ... اینجور زندگی خیلی سخته .... "


"میفهمم رفیق ... کاش میتونستم برات کاری کنم"


"میتونی " یونهو با اشتیاق فکری به سرش زد. 


"منظورت چیه؟؟" هیوک, سفارش مشتری را مقابل او گذاشت.


"امشب باهام بیا"


هیوک, بینی اش را کمی خواراند."این یه قراره دو نفره است, عین دسته بیل بیام اونجا که چی ؟؟"


"به عنوان بهترین دوستم میایی.... اصلا دلم نمیخواد که به این زودی باهاش تنها باشم "


"پسر ...هفت شب دیگه باید تنهایی باهاش بری روی تخت "


"مدام یادآوری نکن ...میایی امشب یا برم پیش یکی دیگه؟؟"


"شام چیه؟؟"


"هر چی تو بخوایی"


"بریم اون هتل جدیدتون .؟؟..استیک هاش حرف نداره ..."


"دمت گرم "


"مدیونی فکر کنی دارم به خاطر استیک میام ..."


" لعنت بهت..."


" یه دقیقه بشین, برم کرکره ای این خراب شده رو بکشم پایین و آماده بشم"


یونهو با کنجکاوی موبایلش را بیروی آورد. الان بهترین فرصت بود تا نگاهی به صفحه ججونگ کند. دوباره روی لیست فالویینگ های  او رفت

....صفحه ی دوستاران هلوکیتییییی .....
.... انجمن حمایت از حیوانات .....
....طرفداران باربیییییی ...
...آموزش خود آرایی.....
...انجمن نقاشان جوان ....
و ................... 
و.....شیم چانگمین
و.......چویی شیون 
و........کیم جونسو 


یونهو, متعجب از اینکه چرا اینقدر این سه نفر برای او اهمیت داشتند, ابرویی بالا انداخت.  و وقتی روی لیست فالورهای او رفت, اصلا تعجب نکرد که فقط  ۲ نفر, او را دنبال میکردند. شیون و چانگمین!!

 دوست داشت کاملا بی توجه, به آنها از آن صفحه بیرون بیاید, اما مگر میشد ؟؟ 

بلافاصله روی اولین اسم رفت.  شیم چانگمین,  که صفحه شخصیش کاملا قفل بود, و عکس پروفایلش یک منظره ی معمولی  بود. حدود ۲۰ نفر دنبال کننده داشت و به همان تعداد, هم صفحه دنبال  میکرد. 

دومین اسم چویی شیون, که صفحه اش کاملا باز بود و کلی عکس از بدن ورزیده اش آپ داشت. به خاطر این عضلات برجسته و چهره ی جذابش, در حد یک مدل, محبوب بود و نزدیک به ۱ ملیون فالور داشت و بیشتر از هزار نفر را دنبال میکرد.

اما سومین نفر, کیم جونسو, که صفحه ی او هم قفل بود و  عکس پروفایلش یک قلب قرمز تیر خورده بود.  فقط یک نفر را دنبال میکرد و حتی ججونگ را هم فالو نکرده بود. 

کنجکاو تر از قبل, دلش میخواست به این دو صفحه بسته درخواست بدهد, اما با نفسی عمیق جلوی خودش را گرفت. اصلا چرا در موردشان اینقدر کنکجکاو بود؟؟ اینطور نبود که برایش اهمیتی داشته باشد. فقط دلش میخواست بداند که تیپ ایده آل این پسر چه قدر از سطح خودش پایینتر است. در همین فکرها بود که یک دفعه ججونگ, پستی جدید گذاشت. 

یک عکس از خودش با یک رب دشام کوتاه حریر روی تخت و موهایش که زیرش نوشته بود. 

"چرا اینقدر زندگی با من بده؟؟...این حق من نبود T____T .....دلم میخواد بمیرم و به امشب و فرداشب و شش تا فردای بعدش نرسم  ....."
#بدبختی#ازدواج#اجباری#پدرِبَد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 خرداد 1397 12:08 ق.ظ
یعنی این قسمت از گفتگوی هیوک و یونهو من کلا ریس رفتم اونم بلند بلند
nova :)))))))) فدایتتتتت
هیوک و جونسو یکم اینا رو تعدیل میکنن.
بالاخره هیوک شناخت کامل داره از خانواده یونهو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر