تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep4-part2
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 15 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت چهارم پارت ۲

"برو اونورتر ..." جونسو, در حالی که یک بلوز نارنجی و یک شلوار کوتاه سفید به تن داشت و از جلوی میز کنسول ججونگ, یک اسپری خنک کننده جدید, پیدا کرده بود. در حالی آنرا برداشت که هر چند دقیقه یکبار کمی از آن به صورتش اسپری میکرد. روی تخت ججونگ پرید و سعی کرد او را کنار بزند.

 
"اینجا تخت منه" ججونگ که چند لحظه قبل پستی به اشتراک گذاشت, گوشی اش را به کناری پرت کرد و اجازه نداد که جونسو کنارش ولو شود.


"تا چند روز دیگه نیست " جونسو با زیرکی لگدی به ججونگ زد و بالاخره کنارش خوابید. 


"اگه میخوایی اینجوری سرکوفت بزنی, برو " ججونگ با یادآوری اینکه به زودی باید با این اتاقش خدافظی کند, پایش را محکم به پایین تخت کوبید.


"با این اخلاق گندت, اقبال بلندی داشتی " جونسو, هر دو دستش را زیر سرش گذاشت و بیشتر فضا را اِشغال کرد. و بعد به سقف اتاقی که بیشتر روزهای زندگی اش را اینجا سپری میکرد تا توی اتاق خودش, خیره شد.


"ازدواج با یه آدم ..... با اون همه رسوایی اخلاقی, اقبال بلنده؟؟ " ججونگ با یادآوری مقاله ای که جونسو امروز صبح سراسیمه برایش پرینت گرفت و آورد, غر زد. در واقع شناختش را از یونهو مدیون جونسو بود. 


"حالا نمیخواد اون مقاله رو تا این حد جدی بگیری ... چیزی که ثابت نشده بود....فقط چند تا دختر پسر ازش شکایت کردن و آخرشم که منصرف شدن" جونسو, لبخندی زد. 


"نیازی به مقاله نیست, از نزدیک که دیدمش" ججونگ, تلِ خرسی سفیدش را که جونسو آنرا هم از جلوی آینه اش برداشت و به سرش زده بود, از روی موهای او کند.


"یکم در موردش بگو ..." جونسو, آخی گفت وقتی یکی از تارهای موهایش همراه تل کنده شد.


"یه آدم خودشیفته با یه خانواده ی وحشتناک ....جونسو خواهش میکنم کمکم کن .... " ججونگ عاجزانه اینرا گفت و هر دو دستش را دور کمر جونسو انداخت. جونسو صمیمیترین دوستش بود. کسی که از هفت سالگی میشناخت و اصلا نمیتوانست از او جدا شود. 


جونسو که از چسبیدن ججونگ به خودش احساس مور مور شدگی میکرد, او را به عقب هل داد. و روی تخت نشست"حرف در موردشون زیاده ...مثلا اینکه یه منشور اخلاقی ۸۰۰۰ صفحه برای زندگی توی قصرشون و تربیت بچه هاشون دارن ...اما فکر نمیکنم که بهش تعهد کنن..."


"هنوز هیچی نشده به نحوه ی نشستن من گیر داد ... من یه ساعتم اونجا دووم نمیارم ..."ججونگ از همانجا که دراز کشیده بود, وشگونی از پای جونسو گرفت که از کنارش بلند شد.


جونسو دست ججونگ را از پایش جدا کرد. "فعلا یه نفس عمیق بکش و بگو چه نقشه ای داری؟؟"


"توی این یه هفته باید با یکی ازدواج کنم ... یا حداقل دست یکی رو بگیرم بیارم پیش پدرم "


"اینو به من گفتی و منم خندیدم ...دیگه به کسی نگو ...خبر ازدواج شما همه جا پخش شده!!"


"از شیون خواستگاری کردم" ججونگ, با تردید اینرا گفت و بلند شد و مقابل جونسو نشست. 


"چی ؟؟؟؟! دهان جونسو از تعجب باز ماند. آنقدر که اسپری را هم به گوشه ای پرت کرد.


"جونسو...یه چند وقته که میخوام بهت یه چیزی بگم"


"نگو که ازش خوشت میاد؟؟"


"آره"


"خیلی هم خوب ...همین که از یکی خوشت میاد, خوبه .....همین مجموعه احساسو به یونهو منتقل کن ..."


"ولی میگم که شیونو .."


"هیش ...وقتی بهش فکر میکنی ...قلبت درد میگیره؟" جونسو دستش را روی دهن ججونگ گذاشت و خیلی آرام از او پرسید.


"نه"  ججونگ سرش را تکان داد.


"پس هیچ چیز مخرفی نیست...سعی نکن برای فرار از یونهو, چرت و پرت بگی ... فقط چون چند ماه بهت نزدیک بوده, باهاش صمیمی شدی ...." جونسو نفسی عمیق کشید.


"اینطور فکر میکنی؟؟"


"آره بابا ...هیچی نیست"


ججونگ لب هایش را گاز گرفت." اصلا ...چه طوری میتونم بدون تو اونجا دووم بیارم .؟؟....میخوام امشب بهش بگم که بزاره تو هم با ما زندگی کنی ..."


جونسو, با چشم های گرد, به او خیره شد و چند لحظه ای اصلا پلک نزد. "اینکارو نکن ...چون به سلامت روانی ات شک میکنن .....قول بهت میدم که زیاد بهت سر بزنم...."

ججونگ, ناامید دوباره روی تخت دراز کشید و اینبار پشتش را به جونسو کرد و لحاف را روی سرش بالا کشید.

جونسو کنار تخت خم شد و اسپری را دوباره برداشت."به خاطر چند تا چهل دقیقه نشین از الان ماتم بگیر ..."


ججونگ, نتوانست از زیر لحاف بیرون نیاید, سرش را بیرون آورد و با لحنی عصبانی سر دوستش داد زد. "چه جوری حساب کردی ؟؟؟....اون اقای گرفتار, نهایتا پنج دقیقه برام وقت بزاره...!!!!!!"


جونسو با شیطونی نگاهی به او کرد و قبل از اینکه ججونگ دوباره زیر لحاف برود. محلول درون شیشه را روی صورتش پاشید. "همین جملرو .... با همین لحن ...و همین تعداد دقیقه ....برو به بابات بگو ...قول میدم که دلش میسوزه و خودش قضیه رو کنسل میکنه"


ججونگ با همه توانش لگدی به جونسو زد . " برای بابام من فرقی نداره, بچش بیوفته زیر دست یه عاشق رمانتیک یا بیوفته دسته یه آدم یخ بی احساس ...!!!"


جونسو گوشه  کمرش را که به خاطر لگد ججونگ, کبود شد, مالید. "یه سری فوت و فن بلدم که یادت میدم ...این مدت زمانش رو بیشتر کنی ...."


"حیف نیست همه ی این اطلاعاتو آکبند نگه داشتی ...بهتر نیست با یکی آشنا بشی ؟؟؟"


"یکی هست"


"من میشناسمش؟؟"


جونسو, لبش را گاز گرفت و برای لحظه ای در رویا فرو رفت و بعد گفت. "آره ...اما اصرار نکن, به موقع میگم بهت ...حالا ولش کن ....شب یواشکی از این پنجره میام پیشت با چند تا کلیپ توپ ..."


"حالا چرا از پنجره ...؟؟"


جونسو چهره ای مظلومانه به خودش گرفت."وقتی داشتم میومدم خونتون, پدرت جلوی منو گرفت, گفت ججونگ سرش گرمه کاراشه و باید استراحت کنه, باورت میشه که بهم گفت مزاحمت نشم؟؟؟"


"تو چی گفتی؟؟"


"گفتم... حتما آبوجی, بعد عین بز سرمو انداختم اومدم توی خونتون و با عجله اومدم توی اتاقت ....برای همین وقتی رسیدی در اتاقت قفل بود....درو قفل کردم که نیاد منو بندازه بیرون ...." جونسو, چهره ای مظلوم و رنج کشیده به خودش گرفت.


ججونگ, آهی کشید. "میدونه که چه قدر برام مهمی ...و میخواد اذیتم کنه ..."


"بیخیال ...با این همه سخت گیری ...حق پدری رو برات تکمیل کرد ... اگه مجبورت میکرد با یه آدم معمولی مثل چانگمین ازدواج کنی چی ....؟؟"


چشم های ججونگ یک دفعه غمگین شد. "ازش خبری نداری؟؟"


جونسو که متوجه نگاه ججونگ شد, خودش را به راهیی دیگر زد. "از چانگمین؟؟"


"اوهوم ..."


"نه ...اینقدر سرش شلوغه که"


"فکر میکنی به عروسیم بیاد ؟؟"


"تو ..توی اون روز فقط باید به یونهو فکر کنی ...چه چانگمین بیاد چه نیاد ...هر چند با گرفتاری که اون داره, بعید میدونم بیاد ...."


"آره ....به نظر منم نمیاد..."


جونسو سعی کرد که حال ججونگ را فورا عوض کند. به همین خاطر دوباره کنارش دراز کشید."ول کن این حرفا رو ...بیا راجع به چیزای خوب حرف بزنیم چیزای نگران کننده تر از مدت زمانش ..."


"مثلا ...؟؟"


"سایزش ...هیچ میدونی پرحاشیه ترین سایزو داره؟؟؟.. ...." جونسو اینرا گفت و خودش را عقب کشید تا مشت ججونگ به او نخورد.


"اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی ...بالا بیارم ..." ججونگ, با جدیدت به او هشدار داد.


"الان اینو میگی ...پس فردا میایی سایزشو میکوبی توی سرِ منِ مجردِ تنها ..."جونسو بالشتی برای محافظت از خودش برداشت.


"من که میگم از هیچ نظر بهم نمیخوریم ..." ججونگ, که نمی توانست اصلا به اون موضوع فکر نکند, نگران به جونسو نگاه کرد. " حتی از اون جهت ..."


"حالا زیاد بهش فکر نکن ....شب ...کامل این قضیه رو برات میشکافم ... یه چند تا کلیپ دارم, تقریبا همسایز یونهو هستن"


ججونگ, دوباره عصبانی شد. "اگه شب اینجا ببینمت ...چنان جیغی میزنم که بابام بیاد و از همیین پنجره پرتت کنه بیرون ..."


"یعنی میخوای عین این چشم و گوش بسته ها,...جلوش ظاهر شی؟؟ "


"کی گفته که جلوش ظاهر میشم ...امروزم بهش گفتم که روی زمین میخوابم ...."


"اونم گذاشت.... " جونسو آرام زیر لبش گفت تا ججونگ نشنود.


"چیزی گفتی؟؟" 


"نه ...حالا  شب بیام ؟؟"


"به یه شرط"


"چه شرطی؟؟" 


"امشب باهام بیا رستوران"


"دیونه شدی ...بیام بگم کیم؟؟؟"


"فقط نمیخوام باهاش تنها باشم ... "


"ولم کن ...ججونگ, اگه بابات بفهمه منو میکشه...."


"پس آخر شب نیا ..."


جونسو چپ چپ نگاهش کرد."... کی باید کجا باشم؟؟؟ "


"با ماشین خودت بیاد ....هنوز نمیدونم قراره منو کجا ببره ...بهت پیام میدم ...وای به حالت اگ نیایی ...." ججونگ کاملا جدی گفت و خواست ادامه بدهد که شیون بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد.


"سلام ..."


جونسو با هیجان از روی تخت پایین پرید و به طرف شیون رفت. "سلام شیون ...."


ججونگ از همونجا روی تخت, چپ چی به شیون نگاه کرد. "چی میخوایی؟؟" 


شیون دستی با جونسو داد و بعد به ججونگ جواب داد."باید کم کم آماده بشی ... و جونسو شی متاسفم که اینو میگم.....آقای کیم گفتن بهتون بگم که خوش اومدین ..." 


جونسو لبش را گاز گرفت و به طرف ججونگ برگشت. "بابات خیلی پرو شده ..."


ججونگ از روی تخت پایین آمد "بهش توجه نکن ...." 


شیون جلوتر آمد " ججونگ ...به شما هم گفتن بگم که این چند شب زود بخوابید ...."


"اینقدر حرف نزن شیون ....فقط برو ...." ججونگ, تلش را از روی سرش برداشت و سمت شیون پرت کرد. در همین لحظه یوچان وارد اتاق شد و شیون مرتب ایستاد و سرش را پایین انداخت. جونسو, دستی به موهایش کشید. و لبخندی پررنگ زد."سلام عمو یوچان ...."


"سلام جونسو ...چه طوری ؟؟" یوچان با دستش موهای مرتب جونسو را بهم ریخت. جونسو اخمی کرد و عقب رفت. "جویای احوالتون هستم همیشه از ججونگ"


ججونگ نگاهی به پاکت های درون دست عمویش انداخت"اینا چیه؟؟"


یوچان پاکت ها روی زمین انداخت. "لباس هایی که باید امشب بپوشی ...یه قراره رسمی ...یه لباس رسمی ..."


"فکر نمیکنی که داری زیادی دخالت میکنی" ججونگ نگاهی سطحی به آنها انداخت و اینرا از عمویش پرسید.


جونسو با هیجان, پاکت ها را باز کرد. و به ججونگ گفت. "حرف عموت رو زمین نزن لطفا ...نگا کن چه قدر قشنگن!!"


ججونگ با لگد به آن پاکت درون دست جونسو زد. "تو چی میگی دقیقا ....؟؟!


یوچان بازوی ججونگ را محکم گرفت. "به جای غر زدن برو بپوششون ...وقت نداریم ...تا چند دقیقه دیگه یونهو میرسه ...." سپس او را سمت شیون کشید"...شیون تا مطمن نشدی که ججونگ توی ماشین یونهو نشسته, چشم هاتو ازش بر نمیداری ...." 

شیون سرش را پایین آورد. " چشم قربان"

یوچان, دوباره ججونگ را کشید, اینبار به سمت آینه قدی بلند اتاقش "..جونسو!! کمکش کن ...زودتر اینا رو بپوشه ...."با دست دیگرش جونسو را هم کشید. سپس به همراه شیون از اتاق بیرون رفت.

جونسو, نفس راحتی کشید و همان موقع, ججونگ, صدایش کرد.


"جونسو....چرا اینقدررررر تنگهههه؟"


"باید اول دستت رو میکردی توش ...بچرخ بزار درستش کنم ....."


"جونسو ...اگه امشب نیایی ...دیگه نه من ...نه تو ...."


"با این اوضاع تو, فکر کنم شب عروسی هم مجبورم شم بیام پشت اتاقتون .......بهت بگم کی کدوم عضو لعنتیت رو تکون بدی ...."


"من اونشب شده تو رو بکشم و به جرم قتل بیوفتم زندان اینکارو میکنم ...اما با اون نمیخوابم ....!!" 


"ببینیم و تعریف کنیم ..." جونسو زیپ پشت لباس ججونگ را بالا کشید و برای اینکه عصبانی اش کند, چنگی به موهای او زد و بعد با فریادی دلفینی از اتاق فرار کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 خرداد 1397 12:31 ق.ظ
خیلی خوبه
دوست دارم زودتر به روزهای جهنمی نزدیک بشن
nova چند قسمت دیگههههه میرسیم...:)))))
سه شنبه 15 خرداد 1397 09:23 ب.ظ
جونسووووو
nova ^______________^نازههههه منه اینجا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر