تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep5
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 16 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت پنجم
دوستانم که از آپ بقیه فیک های این وب پرسیدن, باید  بهشون بگم که بقیه فیک ها هم همینجا آپ میشن در هفته های آینده. نگران این بهم ریختگی موقتی نباشید.

"اسم اون دوست بانمکش چی بود؟" هیوک در حالی که کنار یونهو مقابل جونسو و ججونگ نشسته بود, تکه ی بزرگی از استیک داخل دهانش گذاشت و خیلی آرام از یونهو پرسید.

" جونسو" یونهو, به سردی جواب داد.  چند دقیقه پیش وقتی دوست ججونگ به آنها پیوست, چهره ی اش دیدنی بود. انگار دلش میخواست با چنگال هیوک و ججونگ را بزند. اصلا فکر نمیکرد که ججونگ در اولین ملاقاتشان, کسی را همراه خودش بیاورد. 


"خوشم اومد, ججونگ از لحاظ پرویی شبیه خودته " هیوک, که یک نگاهش به بشقابش بود و نگاه دیگرش به جونسو با طعنه اینرا به یونهو گفت, تا او را عصبانی تر کند. دلش خنک شد که نامزد دوستش دست کمی از دوستش ندارد.


"خیلی گستاخه ..." یونهو, کمی از آب روی میز نوشید و در حالی که با دستمال لبش را پاک میکرد, اینطور جواب هیوک را داد. 


"نگران نباش, من الان با یه بهونه ای اون پسره رو میبرم بیرون" هیوک لقمه آخر را در دهانش گذاشت. سکوت عجیب میز کلافه اش میکرد. دلش میخواست با پسر بانمک مقابلش هم بیشتر آشنا شود. 


"بیخود...همینجا کنارم بشین" یونهو با وجودی که سعی میکرد, خودش را گول بزند اما در دلش انتخاب لباس امشب ججونگ را تحسین میکرد. در نظرش او با رنگ مشکی خیلی جذابتر میشد. با این همه هنوز هم دوست نداشت با او تنها شود. 


"تو میخوایی ازدواج کنی چرا من باید پاسوزت بشم؟؟" 


"با من نیومدی که پاشی بری ..."


"نترس, عین بچه های آدم نشسته داره غذاشو میخوره, تو رو نمیخوره !"


"کمتر حرف بزن" یونهو از زیر میز لگدی به هیوک زد تا قبل از اینکه توجه ججونگ به پچ پچ آنها جلب شود, او را ساکت کند.


"یه لقمه از غذاش میخوره و یه لقمه از نجابت بیش از حد من" جونسو در سمتی دیگر, در حالی که به آرامی فلفل کنار بشقابش را میجوید, اینرا به ججونگ گفت. او هم مثل ججونگ, وقتی متوجه شد که یونهو یکی از دوستانش را با خودش آورده شکه شد. میتوانست حس کند که ججونگ چه قدر باید عصبانی باشد, اما برعکس انتظارش او خیلی طبیعی با موضوع کنار آمد. 

"کی؟؟ یونهو؟؟" ججونگ که اصلا سرش را بالا نمی آورد, با هیجان اینرا پرسید.


"نخیر دوستش, به نظرت یکم هیز نیست؟" جونسو, لبخندی به هیوک و یونهو زد. و از پشت آن لبخند پهن از ججونگ اینرا پرسید.


"چه انتظاری داری وقتی خودت اینطوری بهش زل زدی؟" ججونگ چنگالش را در یک تکه گوشت فرو می کرد و در می آورد. در واقع چند دقیقه ای میشد که اینکار را میکرد. از نظرش رفتار یونهو امشب خیلی خیلی زشت بود. چه معنی داشت که دوستش را با خودش بیاورد؟؟ اگر او به جونسو نمیگفت که بیاید, چه؟؟ نفسی کشید که جونسو امشب او را تنها نگذاشته بود.


"تو و یونهو که چشماتونو دوختید به بشقاباتون ...حداقل ما باید جورِ شما رو بکشیم ..." جونسو سعی کرد رفتارش را توجیه کند. 


"الان داری جورِ منو میکشی یا چشم اون پسره رو درمیاری؟ " ججونگ دیگر نتوانست گستاخی جونسو را تاب بیاورد, با حرص از او پرسید. 


"هر دوش، همزمان ... داری قابلیتو ؟" جونسو, یواش پاسخش را داد.


"حالا چرا اینقدر یواش غذا میخوری, تو که عادت داری تند بخوری؟" ججونگ, اینبار کاملا به صورت جونسو نگاه کرد. 


"زشته جلوی دو تا پسر متشخص "

ججونگ, نتوانست جوابی بدهد چون همان لحظه هیوک, سینه ای صاف کرد و از جونسو پرسید."جونسو شی؟؟" 


"جانم ؟"


"یه چندتا توله سگ بامزه بیرون دیدم, دوست داری با هم بریم از نزدیک ببینمشون؟"


"البته" جونسو هیجان زده دست هایش را بهم زد. اصلا به این فکر نکرد که این موقع شب, در این هتل مجلل, چند توله سگ چه غلطی میتوانند بکنند.


"جایی نمیری" ججونگ با آرنجش ضربه ای به جونسو زد.


جونسو بدون توجه به او از جایش بلند شد"....تا شما غذاتونو بخورید, ما یکم میریم قدم بزنیم ..."

یونهو لبخندی زورکی در جواب نگاه جونسو و هیوک زد و ججونگ فقط لبش را گاز گرفت و در دلش به جونسو فحش داد.

یونهو با تعملی جذاب, تکه ای از استیکش را برید و داخل دهنش گذاشت.
"میخوایی تو هم باهاشون برو "


"راحتم" ججونگ بالاخره نگاهش را از جونسو گرفت و به طرف یونهو برد.


"گفتم شاید بخوایی اون توله سگا رو ببینی"


"زندگی خودم به اندازه ی کافی سگی هست"


"موافقم " یونهو با لبخندی اینرا گفت و نگاهی به بشقاب تقریبا دست نخورده ججونگ انداخت. " این غذا رو دوست نداشتی؟؟"

" وقتی اعصابم خرد باشه, نمیتونم چیزی بخورم .."

" الان برای چی اعصابت خرده؟؟"

" کنجکاوم بدونم امروز که به خیال خودت منو توی دفتر عموم جا گذاشتی ....رفتی با پدرت حرف بزنی؟"

" البته"

"خب, با پدرت حرف زدی؟؟"


"در مورد چی؟"


"اینکه من گزینه مناسبی نیستم"


یونهو چنگالش را کنار بشقاب گذاشت. چهره اش یکباره پکر شد"بهش نگفتم مناسب نیستی، بهش گفتم گزینه افتضاحی هستی"


"خب " ججونگ راضی از جوابی گرفت ارزو میکرد که این اولین قرار آنها به آخرین قرارشان بدل شود.


"گفت، حرفشو عوض نمیکنه" یونهو اینطور پاسخ داد. در و

اقع او اصلا با پدرش در مورد اینکه ججونگ گزینه ی خوبی نیست, حرف نزده بود. یعنی جرات نداشت با پدرش در این مورد حرف بزند. تنها خواسته اش همیشه این بود که دلش نمیخواد به این زودی ازدواج کند. بعد از ماه ها کشمش و درگیری او موافقت کرد که با خواسته پدرش کنار بیاید و حالا راه برگشتی از حرفش نداشت.


ججونگ, به عقب صندلی اش تکیه داد "تو چه طور حاضری با کسی ازدواج کنی که دوست نداره و دوسش نداری؟"


"به خاطر ارث بابام" یونهو هم به عقب تکیه داد و ترجیح داد با شریک زندگی اش صادق باشد.


"چی ؟" ججونگ متعجب از جوابی که میشنید آرام با دستش روی میز زد. اما وقتی نگاه های کنجکاو, چند میز بغل را روی خودش حس کرد, صدایش را پایینتر هم آورد. " یعنی چی؟؟"


"اگه با تو ازدواج نکنم, از ارث محروم میشم ..." یونهو, فوتی کشید و منظورش را شفاف بیان کرد.


"واقعا که ....چه طور میتونی به خاطر پول، گند بزنی به زندگی من ؟؟...چه طور اینقدر با وقاحت, اینو بهم میگی؟؟" ججونگ, لحظه به لحظه داشت عصبانی تر میشد. اصلا منصفانه به نظرش نمی آمد که کسی اینقدر گستاخ به نیت شومم اعتراف کند. شاید ترجیح میداد که یونهو دلیل واقعی اش را به او نگوید. 


"از خودم بشنوی بهتره تا بعدا ..." یونهو خواست بیشتر توضیح بدهد که ججونگ, از روی صندلی اش بلند شد. صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی سنگ های رستوران هتل توجه همه رو جلب کرد. یونهو نیز از جایش بلند شد " ..کجا داری میری؟؟" خیلی متین و خونسرد به نظر میرسید. انتظار نداشت که ججونگ بعد از شنیدن این حقیقت تا این حد عصبانی شود. 


"به جهنم" ججونگ, اینرا گفت و با سرعت از آنجا رفت.


"صبر کن باید برسونمت " یونهو از آن فاصله صدایش کرد. اما هیچ فایده نداشت. 

ججونگ دور تا دور حوضچه هتل, باغ های تزیینی, و هر جایی که مقابل دیدگانش می آمد, نگاه انداخت. هیچ اثری از جونسو و ماشینش نبود. یعنی او و هیوک رفته بودند؟؟ نگاهی به اطرافش کرد. هیچ تاکسی هم به چشمش نمی آمد. هر چه سعی میکرد شماره شیون را بگیرد, او هم جواب نمیداد. مطمن بود که اگر دستش به جونسو و شیون برسد, آنها را خواهد کشت. داشت فکر میکرد که وسط این هتل عمارت مانند چه غلطی کند که بنز سفیدی مقابلش آمد و چراغ های جلوی ماشین را در صورتش انداخت. میخواست که جلو برود و فحشی به آن سرنشین بی ملاحظه بیاندازد که یونهو از ماشین پیاده شد.


 "بیا سوار شو " یونهو که چند دقیقه ای میشد از فاصله دور او را تحت نظر داشت بالاخره تصمیم گرفت که جلو برود و خودش را نشان بدهد. میدانست که هیوک با جونسو رفته و میدانست که شیون از طرف آقای کیم اجازه ندارد جواب تماس ججونگ را بدهد, وقتی که همراه او است. 


"بالاخره یه تاکسی پیدا میکنم" ججونگ عقبتر رفت تا نور چراغ ها از صورتش کنار برود. 


"ماشینای اینجا همه در خدمت مهمونای هتل هستن ..."


"دارم زنگ میزنم به شیون"


"فکر نمیکنم که جوابت رو بده " یونهو اینرا گفت و سمت صندلی همراه رفت تا در ماشین را برای ججونگ باز کند.


"فقط چون چاره ای ندارم " ججونگ با چهره ای درمانده سمت ماشین او رفت, اما مثل همیشه ترجیح داد که عقب بشیند.


یونهو اعتراضی نکرد, فقط در ماشینش را محکم بست. اینطور نبود که برایش فرقی کند که او کجا بشیند. فقط از گستاخی او لجش میگرفت.  وقتی که سوار شد, ججونگ گفت. "یه بار که جلو نشسته بودم, تصادف میکنیم ...منم کاملا پرت میشم توی شیشه های ماشین ....از اون به بعد, هیچوقت جلو نشستم " 


"باور کن برام مهم نیست که کجا میشینی " یونهو اینرا گفت و ماشین را به حرکت در آورد.


"نظرت در مورد جونسو چیه ؟؟" ججونگ خیلی ناگهانی اینرا پرسید.


"پسر بامزه ایه "


"بهتر از منه؟؟"


"البته "


"چرا به جای من باهاش ازدواج نمیکنی؟؟ در واقع من برای همین امشب ازش خواهش کردم که بیاد ....گفتم که تو "


یونهو که متوجه حرفش شد, از درون آینه نگاهی به او کرد. "متوجه شدم، لازم نیست ادامه بدی" 


"خب نظرت ؟؟"


رنگ پریدگی کاملا در چهره ی یونهو دیده میشد. همه اتفاق های امشب یک طرف, این حرف مزخرف ججونگ یک طرف. سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند. "فکر کنم باید هر روز برات تکرار کنم که هیچ حق انتخابی نداشتم, همونقدر که تو ناراضی هستی, منم هستم....ببینم تو کسی رو دوست داری ..؟؟" کاملا جدی پرسید.


"نه چه طور مگه ؟؟"


"به جای برنامه ریزی برای آشنا کردن من با دوستت, بهتره راستشو بگی, کسی هست که به خاطرش, اینجوری رفتاری میکنی؟؟ "


"شایدم باشه, به خودم ربط داره "


"این مساله چیزی نیست که فقط به خودت ربط داشته باشه, مخصوصا بعد از ازدواجمون ..."


"فکر کردی میتونی منو مجبور کنی که بهت علاقه داشته باشم؟؟ .....قبل یا حتی بعد از این ازدواجِ زورکی ... تو هیچ وقت انتخاب من نیستی ....و من شانسمو برای پیدا کردن کسی که دوسش داشته باشم, به این بهانه که باهات ازدواج کردم,  از دست نمیدم ..." ججونگ میدانست که حرفش

اصلا درست نیست, اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد. 

یونهو, با عصبانیت پایش را روی گاز فشرد. "..هر غلطی دوست داری بکن ... اما اگه ابروی خانواده ی ما لکه دار بشه ....اولین کسی که پشیمون میشه خود تو هستی...." او که تا قبل از امشب, احتمال میداد که ججونگ کسی را دوست داشته باشد با این جوابی که از او گرفت دیگر مطمن شد پای کسی وسط هست. آن یک نفر که قطعا جونسو نمی توانست باشد. همه حواسش سمت چانگمین و شیون رفت.

اگر یک چیز در این دنیا وجود داشت که ججونگ از آن میترسید, رانندگی با سرعت بالا بود. نه فقط به خاطر اینکه او مادرش را در یک تصادف از دست داد یا نه فقط چون خودش بعد همان تصادف شش ماه در بیمارستان بستری شد. بلکه بعد از آن ماجرا هر وقت در همچین شرایطی قرار میگرفت, بدنش خیس عرق میشد و نفس هایش کندتر میشد. خودش را به گوشه ماشین چسباند. "چرا اینقدر تند میری؟؟"


یونهو که فقط به جاده رو به رویش خیره بود, و اصلا به عقب نگاه نمیکرد. مدام سرعت ماشین را بالا میبرد. "چون به خودم ربط داره"


"همین الان این ماشینو نگه دار!!"


"هر چه قدر که دوست داری, سر و صدا کن ... " یونهو صدای ضبط ماشینش را زیاد کرد و همین باعث شد که متوجه صدای گریه های ججونگ هم نشود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 خرداد 1397 09:44 ب.ظ
مرسیییی
خیلی خوبه که هرشب آپ میشه
کلی خوشحال میشم
nova هانااای گلللللللللل مرسیییییییییییی^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر