تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep8/2
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 22 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت هشتم پارت ۲
بچه ها پست های پایینتر رو هم چک کنید,
داستان های زیر هم در این چند روز اپ شدن:
A hard head make a sof ass
Turn my heart to your side
Fifty shades of jung
Between dew & crystal



ججونگ, حتی نمی توانست یک لحظه از فکر حرف های یوچان بیرون بیاید. 

وقتی چند دقیقه پیش یونهو به خاطر حرف پدرش, به اتاق ججونگ امد, با عجیبترین اتاق زندگی اش رو به رو شد, کاغذ دیواری صورتی, پرده حریر صورتی, سرویس تخت و مبل داخل اتاق, همگی صورتی, احساس سرگیجه به او دست داد. تا به حال اینقدر رنگ دخترانه در یک اتاق ندیده بود. با تعجب به دور و برش نگاه کرد.

ججونگ با تردید کنار تختش نشست و یواشکی به قیافه عجیب یونهو نگاه کرد. اینجا شاید بهترین فرصت برایش بود تا حرف دلش را به او بزند. بعد از اینکه فهمید راهی به جز اطاعت از خواسته پدرش نداد, سعی کرد برای یکبار  هم شده با یونهو صادق باشد. 
"من هیچ تمایلی بهت ندارم ..."

 یونهو, که انتظار همین شروعی را اصلا نداشت به دیوار تکیه زد."...نداشته باش ...."

"......اگه فکر کردی که میتونی منو مجبور کنی ...اشتباه میکنی ....از نظر من هیچ مشکلی نیست ...تو با هر کسی که دوست داری میتونی رابطه داشته باشی... جز من ...."

"چی در مورم خودت فکر کردی؟؟ .... فکر میکنی به اندازه ی کافی جذاب هستی که بتونی منو جذب کنی ...؟"

"این اعتماد به نفسو مدیون چی هستی ؟؟"

"جوابشو میدونی .."

ججونگ برای لحظه ای کاملا قرمز شد. نمیفهمید چرا هر جوابی که یونهو میداد او جنسی برداشت میکرد. یعنی یونهو چون سایز بزرگی داشت, اعتماد به نفس بالایی داشت؟؟ یعنی منظورش دقیقا این بود؟؟ با نگرانی از جایش پرید و به طرف پنجره اتاق رفت, تا هم هوایی بخورد, هم تا هنوز جونسو دور نشده, صدایش بزند. 

"چیکار میکنی؟؟" یونهو با تعجب به پسری که تا کمر از پنجره آویزان شده بود نگاه کرد." میخوای خودکشی کنی؟؟"

ججونگ, لعنتی به یونهو فرستاد و با چپ چپی جوابش را داد. "میخوام یه سوت بزنم تا اون جونسوی عوضی اگه هنوز نرفته, بیاد .." در همین لحظه متوجه شد که یونهو درست پشت سرش ایستاده"..وای ...تو اینجا چیکار میکنی ....همین الان برو عقب ....!!"

"با تو کاری ندارم ...میخوام به رانندم اشاره کنم که بره ....آنتن تلفنم رفته ..." یونهو درست پشت سر ججونگ ایستاد.

"اونجان ...کنار هم هستن ..." ججونگ با دست به آنها اشاره کرد و بعد سوتی زد تا جونسو را صدا کند."جونسو ...لعنتییییی" 

"برو کنار ..." یونهو جلوتر آمد و فریاد آهسته ای زد, "جونسو آ.."

جونسو فورا به سمت صدا برگشت. چشمش به پنجره اتاق ججونگ افتاد. چشمش به هر دوی آنها کنار هم افتاد, اما تظاهر کرد که ججونگ را نمی بیند. "بله یونهو شی؟؟" 

"به رانندم بگو خودش بره و ماشینو بزاره پایین ...."

'باشه یونهو شی"

"خودتم بیا بالا "

"مرسی از لطفتون, اما من دلم میخواد که زندگی بلندی داشته باشم, نمیدونم چیکار در حق آقای کیم کردم که اینجوری منو میندازه بیرون, به ججونگ بگو دیگه باهام تماس نگیره ...بهش بگو از اینجا به بعد باید انتخاب کنه ...یا من یا باباش ..."

ججونگ یونهو را کنار زد و با همه توانش بر سر جونسو جیغ زد "برو به جهنم ...!!"

جونسو باز هم بی توجه به او, دستی با یونهو تکان داد. "خدافظ یونهو شی"
اینرا گفت و به راهش ادامه داد. 

یونهو سینه ای صاف کرد."در مورد کاری که دیشب کردم ....عمدی نبود ...."

"اینکه اونجوری جیغ زدم تا ماشینو نگه داری و به روی خودت عمدا نیوردی, عمدی نبود؟؟"

"منظورم اینه نمیدونستم تو خاطره ی بدی داری ..."

"بهتره در موردش حرف نزنیم ..."

"باشه ....."

ججونگ دوباره سر جایش برگشت. از استرس, پوست دستش را کند, و برای اینکه یونهو نفهمد, فقط لبش را گاز گرفت. پوست دستش عین جهنم سوخت. "میشه بشینی, اینطوری که اونجا وایستادی اصلا راحت نیستم"

"چه طور؟؟ احساس خطر میکنی؟؟"

"نخیر, میخوام باهات حرف بزنم و اینجوری گردنم درد میگیره" 

یونهو صندلی خزی را درست مقابل ججونگ برای نشستن انتخاب کرد. اما قبل از اینکه بشیند, کمی از آن خزها را کشید.

ججونگ با تعجب نگاهش کرد. " چیکار میکنی؟؟"

" امتحان میکنم اینا یه وقت کنده نشه بچسبه روی کت و شلوارم ..."

" نخیر ..این یه صندلی فیک به درد نخور نیست ..."

"خب " یونهو بالاخره روی آن نشست.

"من واقعا دارم عذاب میکشم ... آدمی نیستم که بتونم توی یه خانواده ی رسمی دووم بیارم .... نمیخوام موقعیت تو رو هم خراب کنم .... پس امیدوارم خودت تا قبل از فردا شب این ماجرا رو تموم کنی ...چون اگه نکنی ...فردا این موقع ....من جلوی پدر و مادرت, خیلی راحت نظرمو میگم ...." ججونگ سعی کرد منطقی حرف بزند.

"حالا که داری صادقانه نظرت رو میگی امیدوارم در مورد اینکه کسی توی زندگیت نیست, هم راستشو بهم بگی...."

ججونگ آهی کشید و بعد سری تکان داد. "بود...خیلی وقت پیش ....اما نشد ....یعنی منو نخواست .... اما این هیچ ربطی به مخالفت الانم نداره ... من دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که دوسش داشته باشم ...نه یه کسی که یه شبه جلوی راهم سبز شده"

یونهو هم سعی کرد که خیلی منطقی برخورد کند, با وجودی که در ذهنش فقط دو اسم داشتند رژه میرفتند. چانگمین یا شیون؟؟ با وجودی که انتظار نداشت اما کمی ناراحت شد. از طرفی از این صداقت ججونگ خیلی هم بدش نیامد. در ثانی گفت که او را نخواسته؟؟ اگر نظرش عوض شود و بعدا او را بخواهد چه؟؟ "بهت پیشنهاد میکنم جلوی پدرم حرفی نزنی .... چون به ضرر خودت تموم میشه .. ....پدرم یه نظامی فوق العاده بی رحمه و اصلا شبیه من نیست  .... اگه چیزی مطابق میلش پیش نره, زندگی تو, من, و خانوادت رو به آتیش میکشه .... "

"من از کسی نمیترسم"

"اون هر کسی نیست .... من فقط یادمه یکبار توی بچگی جلوش گریه کردم, جوری منو زد که فکم شکست ....و بعدش چهار بار جراحی کردم تا شد شبیه به روز اولش ...."

"جدی که نمیگی؟؟"

"کاش فقط همین بود, از اون شب به بعد این غدد اشکم دچار مشکل شد, خیلی ساله که اشک مصنوعی استفاده میکنم ... " یونهو اینرا گفت و لبخندی زد. برای اثبات حرفش فورا یک اشک مصنوعی از داخل جیب کتش بیرون آورد.

ججونگ با دهانی نیمه باز به آن نگاه کرد. "این امکان نداره .... دیگه چه عیب و ایرادی داری, لطفا همشو همین الان بگو !!"

"به جز اشک هام, دیگه هیچی ..." یونهو نفسی کشید و ادامه داد. "لطفا یه چند لحظه همه عصبانی هات رو کنار بزار و بهم گوش کن... اگه یکم تحمل کنیم, بعدش میتونیم, هر جایی که خواستیم بریم, حتی میتونیم از هم جدا بشیم و  با هر کسی که دوست داشتیم، باشیم .... وقتی که من سهممو ازش بگیرم .....سهم تو رو بهت میدم و بعدش هر دومون آزادیم .... فقط یه چند ماه باید توی اون جهنم باهم زندگی کنیم ....حالا اگه میخوای همکاری نکنی, به خودت سختتر میگذره ...به حال من که فرقی نمیکنه...."

ججونگ که از این پیشنهاد خیلی هم بدش نیامد. پرسید"یعنی میگی یه ازدواج ظاهری بکنیم؟"

"آره شاید تا اون شب زندگیمون دست خودمون نباشه, اما از اون شب به بعد که میتونه باشه ... فقط ما نباید هیچ آتویی دست پدر و مادرم و پدرت بدیم ...."

"یعنی چی ؟؟"

"یعنی یه طوری فیلم بازی کنیم که اونا از ما راضی باشن, وقتی راضی باشن, میزارن که از اون قصر بیاییم بیرون و وقتی بیاییم بیرون دیگه همه چی حله .... "

"چه جوری حله ؟؟"

"وقتی من سهممو بگیرم, میخوام برم امریکا ......سهم تو هم به اندازه ی کافی زیاد هست که هر جای این دنیا خواستی بری و زندگی کنی ... بعدش از هم جدا بشیم ....شاید مجبور شیم شش ماه توی اون جهنم, عین عروسکای خیمه شب بازی, مطابق میل خانواده ی من پیش بریم, اما اون چیزی که گیرمون میاد, می ارزه به تحمل این سختی ها..." یونهو به راحتی نقشه اش را گفت.  

"یه سوال"

"چی ؟؟"

"از اولش این قصدو داشتی یا وقتی منو دیدی این نقشه رو کشیدی؟؟"

"فرقش چیه؟"

"هیچی ...." 

"خب, راستش منم دلم نمیخواست به این زودی ازدواج کنم ...اما از طرفی مجبور هم بودم ....وقتی تو رو دیدم و فهمیدم تو هم مخالفی ....این فکر به ذهنم رسید ......حالا موافقی یا نه؟"

"آره .." ججونگ با هیجان جواب داد. با وجودی که خیلی هم متوجه پیشنهاد یونهو نشد.

"اینکه گفتم نباید هیچ آتویی دستشون بدیم, کاملا جدی بود. چون با هر خطای ما, این شش ماه طولانی تر میشه و حتی ممکنه هیچ وقت نزارن که مستقل بشیم ... باید کاملا مراقب رفتارت, کلامت, و خلاصه همه چیت باشی ... رفتارت روی آینده منم تاثیر میزاره ... "

"باید چیکار کنم؟؟"

"فقط ادای یک همسر خوب رو جلوی خانواده ام دربیار ...منم که نیازی به ادا ندارم, همینجوری خوب هستم ....کارم راحتتره ...."

"پس باید یه تعهدی بهم بدی .... چون من همینجوری ادای آدمای خوبو در نمیارم .."

"چه تعهدی؟؟" 

"یه دست نوشته ای چیزی بنویس که اگه این شش ماه من به قولم عمل کردم, تو دیگه این مدت رو بیشتر نکنی ........و اینکه تا جایی که میتونی با هر بهانه ای منو از خانوادت جدا کنی .... چون من طولانی مدت نمی تونم نقش بازی کنم ....... "

"تعهد رو مینویسم ......و نگران اون قسمتاش نباش .....حداقل تا چند هفته ی اول, کاری باهامون ندارن ....."

"یه چیز دیگه ..."

"چی؟؟"

"انتظار نداری که خیلی توی نقشم فرو برم که؟؟" 

"یعنی چی؟؟"

"یعنی سکس ...نمیکنیم...." ججونگ اینرا گفت و فورا چشم هایش را از یونهو گرفت. 

یونهو خنده ای کرد. "خیلی به این موضوع فکر میکنی ...."

"یعنی تو نمیکنی؟؟"

"البته که نه ..... ولی فکر کنم بدونم چرا تو, اینقدر روی این موضوع حساسی "

"جدی ...اونوقت چرا؟؟"

"چون بار اولته ..."

"یعنی بار اول تو نیست؟؟"

"خب... "  یونهو با حالتی پوکر فیس نگاهش کرد. اینقدر با هم صادقانه حرف زدند که دلش نیامد جواب این سوال را دروغ بگوید.

ججونگ که متوجه شد با چه آدم بکن درویی رو به روست, فوتی کرد. "اصلا به من چه ...هر چندمین بارت که میخواد باشه ... روابط تو به من ربطی نداره ...در ضمن من اون مقاله رو که در موردت نوشتن کامل خوندم...."

 "کدوم مقاله؟"

 "یه چند تا شکایت ریز و درشت ازت شده بود..." ججونگ نامحسوس اشاره ی کرد. 

یونهو, ابرویش را بالا برد. " کی اونو بهت نشون داده ...؟؟"

" چه طور؟؟"

" فقط اسمشو بگو ...."

 برای چی؟؟"

" اون فقط یه مقاله ی زرد و دروغ بود ...اونا میخواستن ازم کلاه برداری کنن!!"

ججونگ پلکی زد. " اما جونسو اینطوری نگفت ..." یک دفعه دستش را جلوی دهانش برد. نمیخواست اسم او را وسط بکشد.

یونهو, چشمی ریز کرد. " حساب اون موش صحرایی داغو که الان احتمالا داره قُل قُل میزنه....میرسم"

" نه ..!! ...ربطی به اون نداره ....خودم پیداش کردم ..." ججونگ سعی کرد از دوستش دفاع کند اما دیگر کار از کار گذشته بود.

یونهو از روی صندلی بلند شد. "فقط یه چیزی ...تا قبل از جدایی مون, به هم ربط داریم .... من بهت متعهد میمونم و تو .... هم حق نداری کاری کنی و به کسی قول بدی ...چون اگه پدرم بفهمه که حواسمون پیش هم نیست, همه چی خراب میشه ..."

"مسلما اینو نباید به من بگی, وقتی من تا حالا صبر کردم یعنی میتونم بازم صبر کنم ....اینو باید به خودت بگی..." ججونگ طعنه زد و پایش را روی پای دیگرش گذاشت.

"واقعا چه جوری صبر کردی؟؟ " یونهو با خنده اینرا پرسید. 

ججونگ به درون چشم های موذی یونهو نگاه کرد. "به تو ربطی نداره ...."

"ججونگ, یونهو ...بیایید برای شام ....!!" صدای پدر ججونگ,حواس آنها را از هم گرفت. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 23 خرداد 1397 12:23 ب.ظ
جونسوووو خیلی خوب بود
فقط دو قسمت دیگه مونده؟
nova نههههه هانا احتمالا یکی دو قسمت اضافه شههههه
سه شنبه 22 خرداد 1397 09:44 ب.ظ
آخی جونسوی کیوتی. خیلی خوب بود. مرسی.
nova شما عزیز مایی.
من چه قدر از داستانت لذتتتت برم. الان میرم برات کامنت میزارم
سه شنبه 22 خرداد 1397 09:19 ب.ظ
vay asheqeshammmm kheili khobe
montazer zodtar bezari baqiashooooo
nova مرسی از نظرتتتتتتتت ^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر