تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep9~1
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 24 خرداد 1397 :: نویسنده : nova

قسمت نهم


ججونگ با تعجب به عمارت مقابلش نگاه کرد. عمارت معروف جانگ ها بزرگتر از آن چیزی بود که فکرش را میکرد. دیشب وقتی یونهو شام را پیش آنها گذراند, بعد از آن قول و قرارهایی که با هم گذاشتند, به این نتیجه رسید که خیلی هم از او متنفر نیست. حداقل نه اینقدر که نتواند شش ماه او را در کنارش تحمل کند. و امشب طبق برنامه, آنها باید شام را کنار پدر و مادر یونهو میخوردند. با استرس به چند خدمتکاری که جلوی در صف کشیدند, نگاه کرد.

"به نظرت من مرتب هستم ؟؟"


یونهو که انتظار همچین استرسی را از او داشت, لبخندی زد. "یکم یقه ات برگشته ...بزار برات درستش کنم" 


ججونگ چشم هایش را پایین انداخت وقتی دست های یونهو دور گردنش آمد. "اصلا توش راحت نیستم .... " نگاهی به لباس های گران قیمت  و رسمی تنش کرد, رسمی بودن بیش از حد آنها اذیتش میکرد. 


" ...خب بریم ؟؟" یونهو دست او را گرفت و لبخند پهنی به خدمتکار ها زد.


ججونگ با چشم هایی گرد به دست یونهو نگاه کرد و فرصت نکرد جوابی بدهد چون یونهو او را دنبال خودش کشید. 

وقتی به داخل خانه رسیدند, ججونگ هاج و واج به اطرافش نگاه کرد. چندین و چند راه پله بلند با نرده های کاملا طلایی توجه او را به سقف بسیار بلند آنجا دوخت که یک چل چراغ بزرگ از سقف آن آویزان بود." این خونه چند طبقه هست ؟؟"


"پنج طبقه "


"اتاق ما طبقه چنده ؟؟"


"طبقه پنج "


"آسانسور هم دارید؟؟" 


"البته " یونهو با چشم هایش به نگاه کنجکاو خدمه نگاه کرد که همگی از دیدن آنها ذوق زده بودند.


"پدر و مادرت طبقه چند هستن ؟؟"


"همه ی اتاق خواب ها طبقه پنج هست ...ولی الان توی طبقه سوم هستن چون غذا رو باید اونجا بخوریم ... .. و نگران نباش بعدا یه بروشور برای آشنایی بهت میدم" یونهو به سمت گوشه سالن رفت و دکمه اسانسور را فشار داد.


"لازم نیست.....اینجا اصلا شبیه یه خونه نیست ..."


"بهش عادت میکنی "


"نیازی به عادت نیست, وقتی دیر یا زود باید باهاش خدافظی کنم ...."


"برو تو ..." یونهو دستش را پشت کمر ججونگ گذاشت و او را به داخل اسانسور هدایت کرد.


"اوه ...."ججونگ با هیجان به طبقه ها از پشت شیشه های اسانسور نگاه کرد. 


"چرا اینقدر استرس داری .... ؟؟" یونهو نگاهی به گونه های یکم سرخ او کرد.


"من؟؟؟ اصلا ....در واقع کاملا راحتم ...... "


"یکم نزدیکتر بهم وایستا ...اینجا دوربین هست ..."


"یعنی میگی پدرت میره چک میکنه ...؟؟"


"نباید ریسک کنیم .... "


ججونگ ابرویی بالا انداخت و کنار یونهو آمد " ...این لعنتی چه قدر کند میره .....؟؟"


"الان میرسیم ..." یونهو بازویش را درون بازوی او حلقه کرد.

با باز شدن در اسانسور, خانمی فوق العاده شیک پوش به همراه مردی با جذبه ی خیلی زیاد, مقابل آنها آمدند. زن جلو آمد و با ناخن های مرتب و شیکش گونه ی ججونگ را لمس کرد. "سلام ججونگ" 


"سلام خانم جانگ ..." ججونگ با حالتی وحشت کرده جواب او را داد.


"عزیزم, چه پسر شیرینی .... " خانم جانگ به یونهو گفت و بعد آنها را به طرف میز هدایت کرد.


"سلام پسرم ...خوش اومدی .... " آقای جانگ هم به شانه ججونگ زد و نگاهی جدی به یونهو کرد.


"سلام " ججونگ و یونهو همزمان به آقای جانگ سلام کردند.و بعد یونهو ادامه داد"...منتظرتون که نزاشتیم ؟؟"


"اصلا ...بیایید سر میز ...."


"برو عشقم ..." یونهو چشمکی به ججونگ زد و او را کنارش کشید.


ججونگ با اخم نگاهی به او کرد. و با صدایی خیلی یواش پرسید"چی؟؟"


"توقع داری چی صدات کنم ؟؟"


"ولی باید قبلش بهم میگفتی"


"هیش ...بزار بعدا در موردش حرف میزنیم ..."

خانم و آقای جانگ بالای میز بزرگی که در وسط هال قرار داست رفتند. یک میز بلند ۲۴ نفره که فقط برای ۴ نفر تدارک دیده شده بود. "در واقع باید به خاطر این انتخابت عزیزم, بهت تبریک بگم .. واقعا بهم میان ...." زن با مهربانی لبخندی به پسرش زد.


"البته ..." یونهو یک صندلی درست مقابل مادرش برای ججونگ عقب کشید و خودش هم کنار او نشست. 


"امروز هم پیش دکتر کیم بودین ؟؟" آقای جانگ از یونهو پرسید و به خدمتکارها اشاره کرد که سرو غذا را شروع کنند.


"بله و همه چیز عالی پیش رفت ..." یونهو با یادآوری اینکه امروز دکتر یوچان کاملا قرار مشاوره را فراموش کرد, به پدرش دروغ گفت. 


"فوق العادس  دیگه چیزی به ازدواجتون نمونده ..." خانم جانگ, اینرا گفت و با نگاه کنجکاوش ججونگ را برانداز میکرد. "ججونگ یکم از خودت بگو, همیشه اینقدر کم حرفی ؟؟" 


"در واقع پدر....ججونگ" یونهو میخواست جای او جواب بدهد, چون میدانست ججونگ حتما تحت تاثیر فضای اینجا قرار گرفته اما با اشاره دست پدرش ساکت شد. 


"بزار خودش جواب بده یونهو .... " مرد دستمالی به لبش کشید و به ججونگ زل زد.


"چشم " یونهو, نفسی کشید و سرش را داخل بشقابش انداخت. از اینکه هنوز نیامده پدرش دستوراتش را شروع کرد, لجش گرفت.


ججونگ منتظر کمک یونهو شد اما وقتی او فقط به محتویات بشقابش خیره شد, مجبور شد که خودش جوابی بدعد. "نه, خیلی هم پر حرفم, منتهی نه در برابر همه " خواست قاشقش را داخل سوپ بزند که مرد دوباره پرسید.


"در مورد قوانین اینجا میدونی ؟؟" 


"پدر خواهش میکنم, اجازه بدین بعد از شام " یونهو باز نتوانست که وسط نپرد و اعتراضش را به نحوی نشان داد. 


ججونگ دستمال را جلوی دهنش گرفت و آرام به یونهو تشر زد. "ساکت باش .. اگه میخوایی دوباره یه جایی از بدنت رو نشکنه "


"مشکلی با سوالاش نداری ؟؟" یونهو که انتظار این سطح از همکاری را از ججونگ نداشت ذوق زده شد.


"البته که نه ..." ججونگ دستمال را پایین گذاشت. کاملا فهمید که با چه کسانی رو به روست. آنها میخواستند او را درست قبل از حجله بکشند اما او کسی نبود که قبل از حجله بمیرد. 


"خب ...منتظرم که بشنوم ججونگ ..."آقای کیم دوباره پرسید.


"فکر میکنم که پدرم و یونهو تا حد زیادی بهم توضیح دادند آقای جانگ"


"کافی نیست ... چون قوانین اینجا اونقدر ساده نیست که توی چند روز بشه بهشون پرداخت, اما جای نگرانی نیست, اینجا یک عالمه وقت هست و تو با همشون آشنا میشی ...." 


ججونگ متعجب از این پاسخ, تنها سرش را پایین انداخت. "البته ..." به نظر میرسید که قبل از حجله نه, بلکه همینجا , سر میز غذا, او را کشتند. 


"خیلی خب, میتونید شروع کنید ..." مرد به آنها و بعد به غذا اشاره کرد.


یونهو با درماندگی از پشت لیوان به چهره ی پکر ججونگ نگاه کرد.

***


"یکم آب برات بیارم؟؟" یونهو اینرا پرسید و در اتاقش را بست. چند دقیقه پیش او بهانه ای تراشید تا ججونگ را به اتاقشان بیاورد تا پسر بیچاره کمی نفس بکشد.


ججونگ روی تخت نشست. "اونا باور نکردنی بودن ..." با هر دو دستش سرش را گرفت و به منجلابی که درش افتاده بود, فکر میکرد. باورش نمیشد که همچین آدم هایی هنوز هم وجود داشتند, اینقدر مستبد, اینقدر جدی, اینقدر ترسناک, اینقدر قانون مدار


"بهت که گفتم, ولی جدیشون نگیر ..." یونهو کنار پنجره رفت تا آنرا کمی باز کند.


"چه طوری میتونم جدیشون نگیرم؟؟ اشتباه کردم که به حرفت گوش دادم, باید برم و بهشون بگم که ازشون خوشم نیومده"ججونگ خواست از جایش بلند شود که یونهو او را گرفت. "بگیر بشین ... اونوقت میدونی چی میشه"


"مهم نیست اصلا .... "


صدای در اتاق باعث شد تا یونهو نیم متر به بالا بپرد. با نگرانی به اطراف اتاق نگاه کرد. میدانست مادرش چه قدر ریز بین است. 


"از روی تخت بلند شو, برو روی اون صندلی بشین" اینرا به ججونگ گفت و در حالی که لباسش را مرتب کرد به سمت در رفت.

ججونگ با تعجب نگاهش کرد. نمیفهمید چرا یونهو به خودش شک داشت."
محض رضای خدا...برای چی؟"

" اگه تو رو روی تخت ببینه ...فکر میکنه ما کاری کردیم ..."

" چی؟؟؟"


" عجله کن .." یونهو اینرا گفت و وقتی ججونگ بلند شد, در اتاق را باز کرد."..بفرمایید ...."


خانم جانگ نگاه دقیفی به آنها و به تخت کرد. بعد لبخندی زد. "ججونگ, از اتاقتون خوشت اومده؟؟"


"بله ... "


"به پدرت بگو زودتر وسایلتو بفرسته ... هر چند فکر نمیکنم چیزی کم باشه .... بیا یه نگاه به کمدت بنداز ...همشون سلیقه ی من و آقای جانگ و یونهو هست ....ازشون خوشت میاد ؟؟" به سمت کمد رفت و آنرا باز کرد.


ججونگ گیج نگاهی به لباس های داخل کمد کرد. همه آنها یا مشکی بودند یا سرمه ای, "خیلی قشنگن ولی من ..." میخواست بگوید لباس هایش را خودش انتخاب میکند که یونهو وسط پرید.


"مادر ....ججونگ اصلا راضی نیست که شما اینقدر زحمت کشیدید.."


"میخواستم بپرسم که ججونگ امشب پیش ما میمونه ..." خانم جانگ یک دفعه جدی شد.


ججونگ به یونهو نگاه کرد و یواش گفت. "چی؟؟" 


یونهو با استرس جواب مادرش را داد. "نه ...امشب قراره همراه دوستامون بریم بیرون .... احتمالا تا دیر وقت طول بکشه و من بعدش ججونگو میبرم خونه خودشون"


"پس امشب جشن خدافظی با مجردیه ....؟"


"تقریبا یه همچین چیزی مادر"


"خیلی خب, پس یعنی فردا شب اینجا میمونی ججونگ ...؟؟"

ججونگ دلش میخواست که جیغ بکشد. دلش میخواست موهای این زن را دونه دونه از سرش بکشد. اصلا به او چه ربطی داشت که او امشب پیش نامزدش بماند یا نه.  چی نامزدش؟؟ از اینکه اینطور نسبت به یونهو احساس تملک میکرد, از خودش تعجب کرد.


یونهو با من من جواب داد. "نه مادر , ما تصمیم گرفتیم که قبل از ازدواج  ....خب میدونی ...."


"با من راحت باشید .. تصمیم خوبی گرفتید ... احترامی که برای سنت ها قایل میشید, باور نکردنیه .... بعدا میبینموتون" خانم جانگ اینرا گفت و بالاخره بیرون رفت.

"منظور مادرت این بود که .....؟؟" ججونگ رنگ از رویش رفت.


"هر مادری دلش میخواد تا...."


"اما این واقعا زیاده رویه ... یکم آب برام میاری ؟؟"


"فقط برو بشین .... الان برمیگردم ...." یونهو اینرا گفت و از اتاق بیرون رفت.


ججونگ با درماندگی روی زمین افتاد.
***

هیوک, با عجله دنبال جونسو دوید. چند ساعت پیش یونهو با او تماس گرفت و از او خواست که به شهربازی بیاید. جونسو هم با وجودی که اصلا دلش نمیخواست اما برای اینکه روی یونهو را زمین نیندازد, این درخواست را پذیرفت. با این حال با فاصله ی نسبتا زیاد نسبت به ججونگ جلو راه میرفت تا چشمش به ججونگ نیافتد. از آن شبی که پدر ججونگ آنقدر بیرحمانه او را بیرون انداخت, تا همین الان با او قهر بود. 

"... چرا پکری ؟؟" هیوک بالاخره خودش را به او رساند.


"چون با ججونگ قهرم " جونسو لجوجانه به قدم هایش ادامه داد.


"میدونی که استرس ازدواجش رو داره ... "


"خفمون کرد با این ازدواجش....اگه تمایلاتم معکوس بود, همینجا پشت اون چمنزارها میکردمش تا یاد بگیره چه طور با بهترین دوستش رفتار کنه... "


"بهش حق بده, اگه تو جاش بودی استرس نداشتی؟؟" 


"نمیدونم " جونسو ناامید نفسی کشید و به چرخ و فلک بزرگ رو به کنارش نگاه کرد.


"مرغم یه غمی توی چشمات هست " هیوک با لحنی بچه گانه اینرا گفت و خواست دست جونسو را بگیرد که در عوض چشم غره ای از او دریافت کرد.


" اگه یه بار منو ابنجوری صدا کنی بیخیال تمایلاتم میشمو و همینجا پشت اون چمنزارها میکنمت ...!!"


"خیلی خب حالا ...چیزی میخوری برات بگیرم ؟؟"


"کوفت اگه میتونی بگیر ...!!"


 کمی عقبتر, ججونگ روی سکویی نشست و به چرخ و فلک خیره شد. آنقدر ذهنش پریشان بود که به هیچ چیز نمی توانست فکر کند جز اینکه چه طور میتواند شش ماه تمام در اتاق یونهو کنارش بخوابد و تظاهر کند که با او ازدواج کرده است. اینکه چه طور میتواند از بار مسیولیت همسر یونهو بودن بر بیاید.



"به نظر میاد که جونسو از دستت ناراحته " یونهو کنار او ایستاد, و دست هایش را به سینه زد در حالی که داشت به جونسو و هیوک نگاه میکرد.


"نمیتونه زیاد باهام قهر بمونه ..." 


"دوست داری که سوارش بشی؟؟"


چشم های ججونگ کاملا گرد شد, "سوار چی ؟؟" برای یک لحظه هر چه فکر مثبت ۱۸ بود, در سرش شکل گرفت.


"اون چرخ و فلک " یونهو با دست اشاره ای به آن کرد و البته متوجه شد که حواس ججونگ جایی دیگر است.


"آخ این جونسوی لعنتی, حواسمو پرت کرده ..." ججونگ لبش را گاز گرفت " البته که میخوام.."


یونهو اشاره ای به مرد فروشنده کرد. "یدونه چهار نفری لطفا ..." سپس فریادی زد تا هیوک و جونسو هم برگردند. 


جونسو با ناراحتی به ججونگ نگاه کرد و آستین هیوک را کشید. "من با اون توی یه چرخ نمیشینم ...وایستا ما بعدی رو سوار شیم "


"یونهو بلیط گرفته ...بیا ..." هیوک او را دنبال خودش کشید.


"یونهو شی !!" جونسو به هر نحوی میخواست خودش را عقب بکشد.


یونهو ججونگ را به داخل فرستاد و بعد خودش هم پشتش رفت. "عجله کن جونسو, داره راه میوفته ..."


هیوک به داخل سوار شد "یونهو جان شما کنار ججونگ بشین ... که اگه این دو تا دعواشون شد, سقوط نکنیم ... " بعد دست جونسو را گرفت و او را به داخل کشید.

جونسو چشم هایش را به سمت بیرون گرفت تا ججونگ را نبیند.


ججونگ طبق عادتی که داشت کفشش را دراورد و با انگشت پایش به زانوی جونسو زد. "خیلی رفتارت بچگانه است ...!!"


جونسو انگشت او را از روی زانویش کنار زد. "من؟؟ تو به خاطر یه تست روان شناسی اومدی منو از خونتون پرت کردی بیرون ...!!" با عصبانیت سر دوستش جیغ زد.


"تو آبروی منو بردی ...!!" ججونگ اینطور جواب داد. 


یونهو خواست از ججونگ حمایت کند. "تقصیر عمو یوچون بود که ازمون خواست بلند بلند جواب ها رو بخونیم ...."


جونسو از کوره در رفت و اینبار سر یونهو داد زد. "از یوچان شی گردن باریکتر نبود !!...قبل از اینکه بخونه باید بهش میگفتی ...!!"


ججونگ با پوزخندی جواب جونسو را داد. "حالا من یه چیزی هم بدهکار شدم؟؟؟ ..."


هیوک که متوجه رنگ پریدگی جونسو شد. نفسی کشید. "یونهو بگو این بی صاحابو تندتر بچرخونه ما پیاده شیم ...من رو چرخی که به جونسو احترام گذاشته نشه ...نمیشینم"


یونهو به شانه هیوک زد. "خفه شو هیوک ...من چه طوری از اینجا به اون بگم اینو نگه داره؟؟  ...حداقل نیم ساعت طول میکشه این یه دور بچرخه!!"

هر چهار نفر با خشم بهم نگاه کردند.

***
دوستتتت جونی ها احتتمالا یه ۴ قسمتی اضافه بشه, چون نرسیدم اونقدرکه باید آپ ها رو طولانی کنم. مرسیییی از نظراتتون برای این داستان.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 25 خرداد 1397 03:11 ب.ظ
به نظر میاد ججونگ قراره وارد یه پادگان بشهچقدر مامان و بابای یونهو رو اعصابن
nova آآآرهههه یه چنددددد وقتی بد میخوره تو ذوقش
پنجشنبه 24 خرداد 1397 11:31 ب.ظ
kheiliiiii montazer mooondaaaam bezaresh dggggg
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر