تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep10
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 27 خرداد 1397 :: نویسنده : nova


قسمت دهم


"راستش, من میخواستم یه چیزی به ججونگ بدم " چند دقیقه بعد از اینکه, بالاخره هیوک و جونسو و ججونگ ارام شدند, یونهو جعبه ای از درون کتش بیرون آورد.


"چی ؟" جونسو کنکجاو تر از ججونگ, به آن نگاه کرد.


"این برای تو هست" یونهو جعبه را به دست ججونگ داد. 


"میشه منم ببینم ؟؟" جونسو مظلومانه به یونهو خیره شد. عصبانیت کم کم داشت فرو کش میکرد. 


"بزار بازش کنم, اول به تو نشون میدم " ججونگ, اینرا به جونسو گفت بدون اینکه نگاهی به دوستش کند.


"فکر کنم که بدونم چیه " هیوک با نیش خندی دستش را دور گردن جونسو انداخت.


"لطفا شیرین نشو هیوک ...و سورپرایز منو خراب نکن ..." یونهو لگدی دیگر به هیوک زد. و ججونگ بالاخره جعبه را باز کرد و نگاهش به دستبند خیلی گران قیمت با الماس های درشت براق داخل آن افتاد. 


"چه قدر قشنگه, بدش به من ..." جونسو جعبه را ججونگ قاپید تا بهتر ببیند.


ججونگ, به طرف یونهو برگشت. "لازم نبود اینکارو بکنی ... یه دستبند بدلی برای این ازدواج دروغی کافی بود "


"چی ؟؟" جونسو و هیوک همزمان اینرا گفتند و با چشم های گرد به آنها نگاه کردند.


"یونهو, ججونگ چی میگه ...؟؟" جونسو دستبند را داخل جعبه برگرداند. و دوباره پرسید.


یونهو که دلش نمیخواست کسی جز خودشان از این موضوع توافقی آنها باخبر شود, ناامید نفسی کشید. " خب فکر میکنم که شما به عنوان بهترین دوستای ما باید اینو بدونین...ما با هم توافق کردیم که فقط برای راضی نگه داشتن خانواده هامون تظاهر کنیم ....و وقتی من ارثمو گرفتم, از هم جدا بشیم ..."


"این خیلی مسخرس ...شما خیلی بهم میایین ..." هیوک با درماندگی به ججونگ نگاه کرد. اصلا باورش نمیشد که یونهو همچین تصمیمی بگیرد.


جونسو دوباره عصبانی شد و بر سر ججونگ فریاد زد. "تو چه طور قبول کردی ججونگ, بعدش میخواهی چیکار کنی ...باز بشینی تا ببینی پدرت دوباره کیو برات انتخاب میکنه ...اگه بعدا مجبور شی با یکی همسن بابات ازدواج کنی چی ...؟؟...برای همینه کخ اینقدر آرومی؟؟؟ "


"دیگه اینجا نمیمونم .... " ججونگ نگاهش را به بیرون انداخت و خیلی آرام جواب داد.


"یعنی چی ؟؟" جونسو از یونهو پرسید.


"یعنی وقتی از هم جدا شدیم, هر دو مون از اینجا میریم ...هر کدوم میریم دنبال زندگی خودمون ... " یونهو جواب داد.


"این احمقانه ترین تصمیمه, من به پدرت میگم یونهو ..." هیوک با مشتی گره کرده یونهو را تهدید کرد و به دنبالش جونسو هم گفت." منم به آقای کیم میگم .... شما میخوایید اونا رو گول بزنید ..!!"


"چاره ی دیگه ای نداریم " یونهو یک پایش را روی دیگری انداخت و توضیح داد.
"  من نمیخوام فعلا ازدواج کنم .... ججونگ هم نمیخواد با من ازدواج کنه"


"تو چی یونهو ... تو هم واقعا نمیخوایی با ججونگ ازدواج کنی ...؟؟" جونسو ناامید از یونهو پرسید. همه این چند روز فکر میکرد که یونهو, دوستش را واقعا دوست دارد. 


"من فقط نمیخوام که مجبورش کنم ...." یونهو با نگاهی به جونسو اینطور جواب داد.


"خیلی خری ججونگ .... خیلی ...خری !!!!!" جونسو دوباره فریاد زد.


"بهتر نیست بریم یکم آبجو بخوریم؟؟ حالم گرفته شد ...." هیوک, که از ارتفاع خاطره خوشی نداشت به پایین نگاه کرد. آنها درست در بالاترین قسمت چرخ و فلک بودند. 


"۲۵ دقیقه دیگه مونده ..." یونهو با نگاهی به ساعتش جواب هیوک را داد.


"یونهو شی اگه ججونگ همچین حرفی میزد, تعجب نمیکردم. اما اصلا ازت انتظار نداشتم ..." جونسو با اخم بلند شد. هیوک دست او را گرفت و سر جایش برگرداند. " بشین الان میوفتی ...جونسو بیا ما دخالت نکنیم !!"


"بزار حرفشو بزنه .." ججونگ, با نگاهی به هیوک و جونسو از آنها خواست که راحت حرفشان را بزنند.


جونسو سر جایش نشست. "ججونگ تو ...هیچوقت نفهمیدی که چی از این زندگی میخوای!!"


"لطفا ..."هیوک که نمیخواست شاهد دعوایی بین آنها باشد, آستین بلوز جونسو را کشید.


"ساکت باش .." جونسو بر سر هیوک فریاد کشید و ادامه داد".. یکی از پر قدرت ترین پسرای کره ..اینجا کنارت نشسته و تو هنوزم فکر میکنی بهت ظلم شده ..؟؟"


"ما قبلا با هم حرف زدیم " ججونگ خیلی آرام جواب جونسو را داد. دلش میخواست که جونسو از تصمیمش حمایت کند نه اینکه اینطور طرف یونهو را بگیرد.


"نخیر ...تو بهم نگفتی همچین نقشه ای داری!!" جونسو سری از تاسف برایش تکان داد. 

یونهو با نگاه به صورت جونسو که از شدت ناراحتی قرمز شد, خواست ارامش کند. "نگران چی هستی جونسو...اینکه دوستت بعدا پشیمون بشه؟؟ نترس .... کسی که من توی این چند روز شناختم, پرو تر از این حرفاست ...." همزمان فراموش نکرد که طعنه ای به ججونگ بزند.


هیوک بازوی یونهو را گرفت."یونهو, تو الان عصبانی هستی, حرف بیشتری نزن"


یونهو با خونسردی پاسخ داد. "اصلا, هیوک... کسی که اول این پیشنهادو داد, من بودم ... "


"آره ججونگ ...؟؟ ... " جونسو با ناامیدی به ججونگ خیره شد.


ججونگ که از حرف چند دقیقه

پیش یونهو ناراحت شد, اما با لبخندی سعی کرد که ارامشش را حفظ کند. "بهترین پیشنهادی بود که میتونست بده ..."


"این مسخرس ....شما چند روز دیگه .... " جونسو باز هم غر زد.


"یه ازدواج نمادی میکنیم ...." ججونگ حرفش را کامل کرد.و بعد سکوتی بین آنها برقرار شد. 

برای هر چهار نفر آنها این چرخ و فلک یکی از مزخرفترین تجربه های زندگیشان شد. وقتی بلاخره از آن پیاده شدند, به طرف یک بار در سمتی از خیابان رفتند. فقط دلشان میخواست که کمی مست کنند تا این حال مزخرف از آنها شسته شود. یونهو که میدانست باید رانندگی کند, لب به هیچ چیزی نزد اما ججونگ و جونسو و هیوگ تا اخرین قطره از بطری شان را سر کشیدند. چند ساعتی طول کشید تا یونهو جونسو و هیوک را به آپارتمان هایشان رساند و وقتی به ماشین برگشت, ججونگ کاملا خواب بود. در حالی که جعبه هدیه را درون دستش محکم گرفته بود. درست است که دلش نمیخواست همه چی برای ججونگ اینقدر سخت بشود, اما وقتی این خواسته ی خود او بود, چه میتوانست بکند؟؟  او هیچ وقت دلش نمیخواست که ججونگ را به کاری مجبور کند. به سمت خانه ی آنها راه افتاد و همه راه را به تصمیمش فکر کرد. چند مایلی به خانه نرسیده بود که ججونگ چشم هایس را باز کرد. نگاهی به ساعت ماشین کرد که عدد ۱ نیمه شب را نشان میداد. " هنوز نرسیدیم؟؟"احساس میکرد که همین خواب کوتاه او را سر حالتر کرده با این حال هنوز کمی گیج بود.

یونهو با نگاهی کوتاه به او جواب داد. " چرا ...رسیدیم...تا خونه باهات بیام؟؟" ماشین را مقابل خانه ججونگ نگه داشت. 

ججونگ, در ماشین را باز کرد. " نه ...خودم میرم ..."


"سرت گیج نمیره ...؟"


"نمیره ...."


"خیلی خب, شب بخیر"


ججونگ بدون آنکه شب بخیری بگوید, از ماشین پیاده شد. وقتی صدای لاستیک های ماشین یونهو با شتاب بلند شد و مطمن شد که او رفت به سمت خانه آمد اما با دیدن چهره اشنای چانگمین, همانجا ایستاد. فکر کرد که چون کمی مست است, توهم زده اما صدایش که دیگر توهم نبود.

"جه جونگا .."


"تو اینجا چیکار میکنی ...؟؟"


"اومدم بهت تبریک بگم ..."


"یکم صبر میکردی توی روز ازدواجم ...آها ..حواسم نبود که وقت نداری که بیایی ..." با ناراحتی از کنار چانگمین عبور کرد تا وارد خانه شود اما چانگمین بازویش را کشید. "ججونگ "


"بهم دست نزن ....!!"


"خیلی دلم برات تنگ شده .... " چانگمین اینرا گفت و او را به گوشه ای کشاند و محکم بغلش کرد.

یونهو با نگاه به صندلی کنارش متوجه شد که ججونگ هدیه اش را جا گذاشته, ماشین را عقب عقب برگرداند, و خواست پیاده شود که متوجه شد ججونگ هنوز به داخل خانه نرفته و البته متوجه شد که او تنها نیست. کنارش جوان بلند قدی با لباس های ساده ایستاده و ججونگ را بغل کرده بود. آنقدر عصبانی شد که دلش میخواست همین الان پیاده بشود, اما نفسی کشید و به خودش یادآوری کرد که ججونگ برایش چیزی جز یک نامزد دروغی نیست. با نگاهی دیگر به آنها از درون آینه جلوی ماشین پایش را روی گاز گذاشت و با بیشترین سرعت ممکن رفت و البته که قبلش, جعبه هدیه را به بیرون پرت کرد.

ججونگ بعد از چند لحظه خودش را از اغوش مین جدا کرد. صورتش خیس از اشک بود.


"بریم یکم توی ماشینم حرف بزنیم ؟؟" چانگمین متاسف از چشم های غمگین ججونگ از او تقاضا کرد. وقتی جوابی از دوست قدیمی اش نشنید, او را دنبال خودش سمت ماشین کنار ماشین کشید.

وقتی هر دو سوار شدند, چانگمین سرش را روی فرمون ماشین گذاشت و به ججونگ فرصتی داد تا اشک هایش بند بیاید. و بعد از چند دقیقه, پرسید. " فکر میکردم که الان با یه چهره خواشحال مقابلم رو به رو میشم"


"حداقل تو اینو نگو ..." 


"چی باعث شده که اینقدر ناراحت باشی ...."


"پسری که باید باهاش ازدواج کنم ....." ججونگ اینرا گفت و مکثی کرد و بعد ادامه داد. "حاضرم قسم بخورم که نمیدونی  چه قدر توی دلم لعنتت کردم ....چانگمین"


"به خاطر اینکه هنوز دوستم داری ؟؟" چانگمین با لبخندی بالاخره سرش را بالا آورد.


"من؟؟ ... عمرا ..." ججونگ, نگاهش را از او دزدید. 


"پس چرا لعنتم کردی .... ؟؟"


"چون همیشه وقتی که باید باشی نیستی ... و وقتی هم نباید باشی هستی ...."


"دلم میخواست قبل از ازدواجت چند ساعت باهم باشیم .... موافقی؟؟" 


"کجا ؟؟"


"خونه ی من .... سانی رفته پیش خانواده اش ...من و بچه ها تنهاییم .... "


"بچه ها ؟؟ پس  بالاخره به ارزوت رسیدی ؟؟"


"دوست داری ببینیشون ؟؟"


"معلومه که نه .... این درو باز کن ..." ججونگ یک دفعه عصبانی شد. هر چه سعی میکرد چانگمین متوجه این حسادش نشود, موفق نمیشد.


"ججونگ .... " 


"برای چی اومدی؟؟ ...اینکه منو ببری تا بچه هات رو ببینم؟؟؟ ..اینکه باعث بشی این چند روز برام عین جهنم بگذره ...؟؟؟"


"فقط آروم باش .... گفتم یکم باهم حرف بزنیم ....مثل قدیما ..."


"اون موقع که منو بردی توی آپارتمانت و منو بوسیدی؟؟" ججونگ با خشم نگاهی به او کرد. 



جونگ ....ما اونموقع فقط یه نوجوون بودیم ....من مست بودم اون شب ....ما فقط باهم دوست بودیم!!" 


"همه ی دوستا همو اونجوری میبوسیدن ....؟؟"


"قبول دارم که اشتباه کردم ..."


"خیلی خیلی اشتباه کردی .... چون من میشستم ساعتها در مورد اون بوسه  فکر میکردم ...چون فکر میکردم وقتی بزرگ بشیم ...باهم ازدواج میکنیم ...نمیدونستم وقتی پات به دانشگاه باز بشه و  چشمت به اولین دختری که بیوفته, عاشقش میشی و ...."


"من دوست دارم اما نه اونطوری که فکر میکنی .. "


 ججونگ دوباره از سادگی خودش بغض کرد. او از اولش به چانگمین حسی متفاوت داشت. در همه ی این سالها انگار داشت خودش را گول میزد. همه آنروزها از جلوی چشمش رد شد.


"داری گریه میکنی ...؟؟" چانگمین دستش را جلو برد اما جرات نکرد موهای او را نوازش کند.


"نه ..."


"نمیتونم زیاد بچه ها رو تنها بزارم .... اگه باهام نمیایی ...پس خدافظ ...." چانگمین با لحنی خسته اینرا گفت و نگاهی به ساعتش کرد.  " خیلی وقته که منتظرتم ...باید برگردم"


ججونگ دلش واقعا برای چانگمین تنگ شده بود. فقط چند ساعت حرف زدن با او, که اشکالی نداشت؟؟ در ضمن این موقع شب همه خواب بودند و او میتوانست قبل از بیدار شدن آنها برگردد و هیچ کسی هم متوجه نشود. سعی کرد خودش را قانع کند و بعد با تردید, جواب داد. " میام'




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 4 تیر 1397 02:06 ق.ظ
دیگه آپ نمیشه؟!
nova چرا عزیزم میشه. یکم سر درد دارم چند روزه. تا اخر هفته بعد تمومش اپ میشه
پنجشنبه 31 خرداد 1397 10:49 ب.ظ
سلام دوست عزیز میخواستم بگم آدرس تلگرام این سایت مشکل داره من هر کاری میکنم نمیتونم وارد بشم میشه راهنماییم کنید
مرسی
nova سلام. ادرس مشکلیییی نداره.
yunjaepeia@
یهههه کاری هم میتونی بکنیییییی یه ایمیل بهم بزننننننن یا به اکانت نیکی تو تلگرام پیام بده و شمارت رو به صورت خصوصی برامون بزار .......تا به گروه یونجه هم اد بشی.
Helical.nova@gmail.com این ادرس ایمیل من هست و بعدی آیدی نیکی در تلگرام


Nikii_bell@
چهارشنبه 30 خرداد 1397 11:30 ب.ظ
کلا قلمت رو دوست دارم .لوس بازی های چرت و پرت ندارن حتی طنزش هم حرفه ای هست و کاملا مشخصه نویسنده اش مدت زیادی هست می نویسه داستان های دیگه ات رو هم خوندم و احتمالا اسممو قبلا تو کامنت هات دیدی داستان هات رو دوست دارم بخصوص که ژانرش هم مورد علاقمه♥همه رو دیشب یکسره خوندم همه ده قسمت رو و بنظرم کوتاه نباشه هم خیلی عالی میشه!!با تخت خوابشون کاری ندارم اما سرک کشیدن تو زندگی خصوصی همچین کاپلی هیجان انگیز میشه...البته نمیدونم چی تو ذهن نویسنده ی عزیزه اما هرچی باشه مطمنا عالیه^^
بهرحال خسته نباشی و بیشتر بنویسی^^
ممنون لذت بردم
nova عزیزززززری با این کامنتتتتت خوبت.
متشکرم. نظر لطفتتتتت هست و این تعریفایی که کردی همش از خوبی خودته.
نه خیلی وارد تخت نمیشم. اما وارد زندگیشون میشم.
یه چند قسمت دیگه مونده که سعی میکنم اونا طولانیتر باشه.
سه شنبه 29 خرداد 1397 01:22 ب.ظ
یکشنبه 27 خرداد 1397 11:33 ب.ظ
دیدن یونهو که حسود میشه واقعا بامزه اس
nova و وقتی سعی میکنه حسادتش رو نریزه بیرون
یکشنبه 27 خرداد 1397 03:58 ب.ظ
nova چچچچچچچچچراااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر