تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep11
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 21 تیر 1397 :: نویسنده : nova


قسمت ۱۱- پارت ۱



قسمت ۱۱

"بله" یونهو کش و قوسی به خودش داد و با حالتی خواب آلود به تلفنش که مدام زنگ میخورد, جواب داد.


"سلام " یوچان پشت خط با استرس و صدایی لرزان سلام کرد.


"یوچان شی میدونید الان ساعت چنده؟؟" یونهو, از جایش بلند شد تا همزمان به ساعت کنار تختش نگاه کند که از ۵ صبح گذشته بود.


"دقیقا زنگ زدم اینو بپرسم ...چرا هنوز برنگشتید ..جونسو گفت چند ساعت پیش اونو رسوندید خونه ..."


"من الان خونه هستم !!"


"پس ججونگ کجاست ؟؟" یوچان با نگرانی از پنجره ی خانه برادرش به بیرون نگاه میکرد. 


"چه میدونم ...جلوی در پیادش کردم ...."یونهو خمیازه ای کشید و اتفاقات چند ساعت قبل از جلوی چشمش گذشت, اینکه او ججونگ را پشت در خانه پیاده کرد و بعدش لا عصبانیت از آنجا رفت. اما الان بعد از گذشت این مدت, او هنوز به خانه برنگشته بود؟؟ چراغ خواب کنارش را روشن کرد. و با بی تفاوتی ظاهری گفت" نگرانش نباشید ... هر جایی باشه برمیگرده" 


"دیونه شدی!! ...اگه اون خونه نیاد ...اگه اتفاقی براش بیوفته ...اگه پدرش بفهمه که دیشب خونه نیومده .... فکر میکنه پیش تو هست و به پدرت میگه و اونوقت وقتی پدرت بفهمه ... مطمن شه که ججونگ پیش تو نیست, فکر میکنه پیش یکی دیگه هست و ..میتونی حدس بزنی که چی میشه ...!!" یوچون با استرس سعی داشت برای یونهو عمق فاجعه را تشریح کند.


"یه لحظه اجازه بده .... هیچ کس نباید بفهمه که نامزد من این موقع شب توی اتاقش خواب نیست "یونهو اینبار کاملا جدی جواب داد, هیچ چیز برای او بدتر از این نبود که پدرش به ججونگ شک کند. 


"پس باید پیداش کنیم  ...من هم دنبالش میگردیم ...فقط خدا کنه تا قبل از روشن شدن پیداش کنیم وگرنه همه چیز پیچیده میشه ....."
  

"چرا تا قبل از صبح؟؟"


"چون پدر و مادرت قراره صبح زود اینجا صبحونه بخورن ...با ججونگ ..."


"لعنتی ..."یونهو مشتش را روی لحاف کوبید و به ثانیه ای از جایش پرید. اصلا نباید اجازه میداد که پدر و مادرش متوجه نبودن ججونگ بشوند.


"دقیقا ....!!"


"من الان میام اونجا ....به جونسو هم بگو بیاد کارش دارم !!"


"باشه " یوچان اینرا گفت و گوشی را سر جایش کوبید.


*


"چیزی شده یونهو شی " جونسو, که چند دقیقه پیش با تماس نیمه شبی یوچان از خواب پرید, اولش گمان کرد که صدای یوچان را به خاطر مستی اش میشنود, اما وقتی یوچان پشت تلفن بر سرش فریاد کشید, یک دفعه از خواب پرید و فهمید که چه اتفاقی افتاده است. با سرعت خودش را به خانه ججونگ رساند و حالا کنار یوچان مقابل خانه ایستاده و داشت با یونهو حرف میزد.


یونهو, خسته با ظاهری اشفته, دقایقی پیش با عجله از ماشین پیاده شد و مقابل جونسو ایستاد. "ادرسی از اون پسره داری ؟؟" با وجودی که نمیخواست آبروی ججونگ را جلوی دوست و عمویش ببرد, اما چون ماجرا کاملا حیثیتی بود, مجبور شد که ادرس چانگمین را از جونسو بپرسد.


جونسو, گیج نگاهی به یوچان کرد و بعد با متانت جواب یونهو را داد. "کدوم پسره؟"


"مسخره بازی درنیار وقتی اونو پیادش کردم جلوی خونه بود ...همدیگرو بغل کردن !!" یونهو کلافه از مظلوم نمایی های جونسو بر سر او فریاد کشید.


جونسو, که همه راه از خانه اش تا اینجا, کلی تمرین کرد تا جلوی یوچان با وقار رفتار کند و حالا وقتی یونهو اینطور سرش داد زد, کنترلش را از دست داد. و بغضی کرد."...دارید اشتباه میکنید ...ججونگ هر قدر که عوضی باشه.....اهل قرار گذاشتنای مخفیانه نیست "

" من خودم اونو دیدم!!!"  

یوچان دستش را روی شانه ی لرزان جونسو انداخت " یونهو!! صداتو بیار پایین!! تقصیر جونسو چیه؟؟"

جونسو, آب دهانش را بعد از حس کردن دست یوچان روی شانه اش قورت داد و پرسید".....اون پسری که میگید چه شکلی بود ؟؟ من همه دوستاشو میشناسم"


"قد بلندی داشت ......" یونهو با بیمیلی جواب داد.


"لعنتی .... اون چانگمینه ....."


"هر خری که هست!!" یونهو باز هم فریاد زد و اینبار یوچون برای مراقبت از جونسو او را به خودش نزدیکتر کرد. یونهو به اندازه ای عصبانی بود که احتمال میداد به جونسو حمله کند.


"نه ...بد برداشت نکنید ...اون یکی از دوست های قدیمیه ما هست ..." جونسو, خودش را به سینه یوچان چسباند و با صدایی ضعیف اینرا گفت.


"مهم نیست کی هست ...فقط ادرسشو بده ...چون من باید ججونگ رو تا قبل از رسیدن پدرم برگردونم اینجا!!" 


"یونهو آروم باش ..." یوچان یکبار دیگر به یونهو اخطار داد و بعد به جونسو نگاه کرد. " آدرسشو بده جونسو"


"یوچان شی ...من هیچ ادرسی ازش ندارم ....قسم میخورم ....فقط شما باور کن !! مهم نیست که بقیه حرفای منو باور کنن یا نه!!" جونسو طعنه ای به یونهو زد و به خاطر نگاه ترسناکی که از یونهو دریافت کرد, پشت یوچان مخفی شد.

"فقط وای به حالش, اگه تا چند ساعت دیگه برنگرده ....!!" یونهو, آهی کشید و به نرده های کنار خانه تکیه داد تا یکبار دیگر ساعتش را چک کند. 



*


"خوشگلن ...." ججونگ, با انگشت اشاره اش به لپ دو دختر دوقلوی مقابلش زد. تا به این لحظه هیچ وقت فکر نمیکرد که روزی برسد و او به بچه های چانگمین, بگوید خوشگل. در ذهنش همیشه از بچه های فرضی چانگمین بدش می آمد. در اصل او از همه بچه ها بدش می آمد, اما انگار بچه های چانگمین خیلی فرق میکردند.


"خیلی ...." چانگمین یکی از بچه ها را از روی تخت بلند کرد و در اغوش گرفت و به آرامی به پشت بچه زد. همزمان داشت به ججونگ نگاه میکرد. او بی شک خیلی دلش برای بهترین دوستش تنگ شده بود. با وجودی که دوستی آنها همیشه پر از سو تفاهم بود, اما او هیچ وقت نتوانست که ججونگ را از فکرش کنار بگذارد. 
"چند هفته دیگه یک سالشون میشه ...."


"هر دوشون شبیه تو هستن ..." ججونگ میتوانست سنگینی نگاه چانگمین را روی خودش حس کند, با این همه, لبش را آرام گاز گرفت و چشم از چشم های تیره و تیله ای نوزاد مقابلش نگرفت.


"مگه سانی رو دیدی ...؟؟"  چانگمین چند قدمی درون اتاق راه رفت, و درست پشت ججونگ بالای سرش ایستاد.


شانه های ججونگ از تلخی سوال او, لرزید. اما سعی کرد بی تفاوت به نظر برسد. "وقتی داشتیم میومدیم توی اتاق, عکس عروسیتوم رو دیدم ....توی سالن"


"آه .... البته ... متوجه نشدم ...."

ججونگ سرش را سمت او برگرداند. "اسمشون چیه ....؟"


"کوکو و نِِنِ ...."


"خیلی بامزه هستن....." 


"چیزی میخوری برات بیارم ...؟؟"


"نه ... " ججونگ چشم هایش را از چانگمین گرفت و کیفش را از روی زمین برداشت و به آرامی بلند شد. هر چه سعی میکرد بیشتر نمیتوانست که جو خانه ی او را تحمل کند. در دلش چه قدر به این خانه و زندگی ساده و گرم حسودی میکرد. چه قدر خودش را با او در خانه ای به همین شکل معمولی تجسم میکرد و حالا فقط میتوانست به عنوان یک دوست همه چیز را از بیرون ببیند.


"ولی برات میارم .." چانگمین بی توجه به جواب ججونگ در اتاق را باز کرد تا یک نوشیدنی برای ججونگ بیاورد. کوکو در آغوشش به صدای باز شدن در واکنش نشان داد و چشم هایش را باز کرد.


"مرسی" ججونگ به دنبال او رفت و با کنکجاوی نگاهی به اطراف کرد. روی میز, روی قاب های آویخته شده به دیوار, حتی برچسب های چسبانده شده روی یخچال, همه جا عگس های همسر او خودنمایی میکرد. با حرص به آنها نگاه کرد.


"یکم از خودت بگو ... از جونسو .... " چانگمین, در حالی که سعی داشت کوکو را آرام کند, یک قوطی آبمیوه برای ججونگ از داخل یخچال برداشت.


ججونگ نگاهش به لبخند چانگمین درون عکس عروسی ماند, با غم طعنه ای زد. "اگه برات اهمیتی داشتیم ...حداقل یه خبری میگرفتی "


" خودت که ازدواج میکنی ...میفهمی که وقتت دیگه دست خودت نیست" چانگمین, در قوطی را باز کرد و به دست ججونگ داد. 


ججونگ آنرا گرفت با وجودی که سعی کرد انگشت هایش به چانگمین نخورد اما موفق نشد. "من همه ی زندگیم دست خودم میمونه ...."


"اسمش چیه ...؟؟"


"بگم که نمیشناسیش ....یه مولتی ملیاردر ...."


"چه عالی , تو لیاقت یه زندگی اشرافی رو داری "


"ولی من یه زندگی عادی رو ترجیح میدادم ....حیف که تو یه زندگی بدو بچه رو ترجیح ندادی ..." ججونگ, اینرا گفت و برای اینکه بغضش را بخورد, کمی از آبمیوه نوشید.


"جه خواهش میکنم ....با این حرفات منو اذیت نکن ...من الان پدر دو تا بچه هستم ... " چانگمین ملتمسانه اینرا گفت و به خاطر ناله های کوکو, بچه را محکمتر در اغوش کشید.


"مگه گفتم نباش ....!!" ججونگ برای لحظه ای عصبانی شد و وقتی صدای گریه کوکو به خاطر لحن تند او, بلندتر شد, از خودش ناراحت شد و جلوتر آمد و به آرامی با دستش روی سر بچه کشید. بدون اینکه به چانگمین نگاه کند, بوسه ای سریع به گونه کوکو زد و بعد عقب رفت. "من دیگه میرم"


"کجا میری " چانگمین با دست آزادش بازوی ججونگ را گرفت.


"خواهش میکنم بهم دست نزن .... "


"خیلی خب, نوشیدنین رو بخور بعدش خودم میرسونمت ..."


"میخوام راه برم ... "


"این موقع امکان نداره بزارم تنها بری ...."


"میخوای بچه هاتو اینجا تنها بزاری و بیایی تا مراقب من باشی .... چه تعارف مسخره ای ..." ججونگ با لبخندی تلخ خودش را از تو جدا کرد, در همین لحظه صدای گریه ننِ هم از درون اتاق بلند شد. حالا هر دو بچه با هم جیغ میزدند. چانگمین یک دفعه کلافه شد و سر ججونگ فریاد کشید."ججونگ, بهت میگم بشین ...!!"

اگر هر وقت دیگری بود, ججونگ فورا قهر میکرد یا جواب این لحن دستوری او را با جیغ و داد جبران میکرد, اما دلش برای اشک های این دو بچه واقعا سوخت و دنبال چانگمین به اتاق رفت.


چانگمین بالای سر نِنِ رفت. همزمان متوجه ججونگ پشت سرش شد. "خودم میرسونمت ....متاسفم ....باعث شدی که یکم عصبانی بشم ... ... ججونگ کوکو رو بغل میکنی ....تا بغلشون نکنیم ساکت نمیشن ..."


ججونگ که میترسید بچه بیشتر جیغ بزند, عقبتر رفت. "نه ...."


"ججونگ ... لطفا...زود باش"

ججونگ, نگاهی به صورت سرخ کوکو و نن زد و بعد با احتیاط بچه را برداشت.

*

ججونگ از چانگمین خدافظی کرد و چند متر قبل از خانه اش, پیاده شد, هوا کاملا روشن شده بود و احساس خنکی نسیم صبحگاهی لا به لای موهایش, بدنش را لرزاند. همه ی راه تا اینجا, تنها داشت به حسرت های گذشته اش فکر میکرد, اینکه چه قدر فکر میکرد اگر روزی چانگمین را دوباره ببیند, چه حرف هایی به او خواهد زد. اما آنقدر آن دو بچه شیطنت کردند که هیچ فرصتی به آنها برای حرف زدن ندادند. باورش نمیشد که چه قدر هنوز هیچی نگذشته دلش برای آن بچه ها تنگ خواهد شد. با قدم هایی که برداشت متوجه شد که جلوی خانه شان شلوغ است, یونهو, عمو یوچان, جونسو و پدرش همگی جلوی در منتظر او بودند. 

"کجا بودی این موقع؟؟" پدر ججونگ, با عصبانیت, جلوتر آمد و یونهو, چپ چپ از همان جایی که ایستاد, به ججونگ نگاه کرد. جونسو با غم نگاهی به ججونگ کرد و از پشت یوچان به او اشاره کرد که جلوتر نیاید و فرار کند.


"پدر ...من خیلی خستم"  ججونگ, بی توجه به آنها, خواست به داخل خانه برود.


"تق ...." صدای سیلی بلندی که پدر ججونگ به ججونگ زد, باعث شد که یوچان بازوی برادرش را بکشد و جونسو به سمت ججونگ بدود و یونهو, کاملا بی تفاوت به ججونگ و پدرش نگاه کرد. 


"هیونگ  لطفا .... یونهو اینجاست ...." یوچان به یونهو, نگاه میکرد و منتظر واکنشش بود. 

آقای کیم با عصبانیت ججونگ را سرزنش کرد. " اینو زدم تا یونهو فکر نکنه تو هر شب ...میری بیرون ....!! ....پسره ی گستاخ!! ...زود برو بالا ..لباس هاتو عوض کن ...تا چند دقیقه دیگه آقای جانگ و خانم جانگ میان ..." اینرا فریاد زد و به داخل خانه رفت. جونسو سر ججونگ را روی شانه اش گذاشت, اما ججونگ کاملا بی تفاوت به بقیه نگاه میکرد و فقط صورتش کمی درد گرفته بود. با یادآوری شب خاطره انگیزی که با چانگمین داشت, بغضی کرد و پشتش را به یونهو کرد و از جونسو جدا شد.


"جونسو, همینجا باش یه چیزی بپوشم برسونمت" یوچان اینرا به جونسو گفت و فرصتی به او برای مخالفت نداد. 


" ...یه لحظه ما رو تنها میزاری جونسو ...." یونهو اینرا به جونسو گفت و مقابل ججونگ آمد. همه ی شب نگران این بود که ججونگ به موقع برنگردد و همه ی نقشه هایشان بهم بخورد. آنقدر از پسر خونسرد مقابلش عصبانی بود, که دلش میخواست سرش داد بکشد,اما با تماشای گونه ی ججونگ که از سیلی اقای کیم کاملا سرخ شده بود, دلش برای او سوخت و تنها گفت. "میدونستم که نباید روی قولت حساب کنم..." با بی رحمی اینرا گفت و بعد از مکثی ادامه داد. و از او فاصله گرفت. نمیخواست فرصتی به او برای توجیه یا توضیح بدهد. 

" .... فقط پیش دوستم بودم ..."


"تا قبل از ازدواج ...دیگه نمیخوام ببینمت ...به پدرم میگه همه برنامه های این چند روز باقی مونده رو کنسل کنه..." 


"یعنی چی ...؟؟'


"فقط خواستم این چند ماه بهت سخت نگذره ... ولی تو  بی ملاحظه تر از اونی هستی که فکر میکردم ....." یونهو بدون اینکه خبری از چیزی داشته باشد, برای خودش قضاوت کرد که ججونگ به او دروغ میگوید. آنچیزی را باور کرد که با چشمش دید, او ججونگ را در اغوش چانگمین دید و همین عصبانی اش میکرد.


ججونگ آنروز به زور صبحانه را کنار پدر و مادر یونهو و پدرش خورد. با وجودی که دلش میخواست گریه کند, اما جلوی آنها میخندید و تظاهر میکرد که همه چیز درست است. در همه مدت در طول صبحانه بغضی داشت به خاطر حرف های تلخی که یونهو به او زد. اولش با خودش گفت بهتر که یونهو برنامه ها را کنسل کرد, اما حقیقتا خیلی از این اتفاق ناراحت شد. چون او هیچ اشتباهی مرتکب نشده بود. او فقط چند ساعت را کنار دوستش و بچه های او گذرانده بود و حالا اینطور توسط نامزدش تحقیر میشد. وقتی به اتاقش برگشت, بالشت پفی و صورتی اش را روی صورتش گذاشت و گریه کرد. دلش میخواست به هیچ چیزی فکر نکند اما مگر میشد آن همه طعنه ای که پدر و مادر یونهو به او زدند را فراموش کند. پدرش حتی یکبار هم در برابر دستورهای آنها درنیامد و هیچ یونهو یی هم نبود که طرفش را بگیرد. مگر میشد که فراموش کند پدرش چه طور جلوی همه او را زد و یونهو جلویش را که نگرفت هیچ, بدتر او را کوچک کرد. با این همه دلش میخواست این چند روز زودتر میگذشت و این ازدواج زودتر انجام میشد. حتی یک لحظه هم دیگر نمی توانست که فضای این خانه را تحمل کند. 


****

بعد از آن روز, یونهو حتی یکبار هم تماسی با او نگرفت و او از شدت ناراحتی سرما خورد,  آنقدر حالش بد شد که حتی حاضر نشد به جونسو زنگ بزند و با او درددل کند.

  امروز بالاخره یونهو دنبالش آمد و بدون اینکه هیچ حرفی به او بزند, او را به کلیسا رساند.

 و حالا مراسم ازدواج تا چند دقیقه ای دیگر برای آنها شروع میشد. نگاهی 
به لباس گران قیمتی که کاملا اندازه اش بود, کرد لباسی که مطمنا سلیقه ی مادر یونهو بود. یک کت و شلوار سفید چسبان با یک شاخه رز صورتی داخل جیب کتش که با گل به سینه ی یونهو کاملا ست بود.

" وقتشه ...باید بریم" یونهو, با سر سن

گینی اینرا گفت و به او نگاه کرد. عطری روی خودش پاشید و در اتاق را باز کرد و دستش را به طرف او دراز کرد.

قلب ججونگ, از این همه سردی یونهو نسبت به خودش, فشرده شد. اما او هیچ راه برگشتی به عقب نداشت. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 22 تیر 1397 10:34 ب.ظ
سلام دوست عزیز فکر کردم حالا حالاها باید واسه این پارت صبر کنم ججونگ الان خیلی تنها و شکننده شده
آههههه یونهو یکم درک کنه ججونگ گناه داره
nova درک میکنههههههههه...
ببخش عزیزم که دیر شد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر