تبلیغات
فن فیک یونجه ای - No kiss on my lips-ep11-p2
 
فن فیک یونجه ای
yunjae is real
درباره وبلاگ


به کانال ما در تلگرام بپویندید تا از اخرین خبرهای یونجه مطلع شوید.
yunjaepeia@
توی این وب فقط فیک ها و ترجمه ها از همه کاپل های TVXQ & JYJ قرار میگیره .
NOVA-NIKI-NAFAS
نویسندگی و ترجمه در این وب، تنها بعد از تایید تیم مدیریت ما، ممکن می باشد.
در صورت تمایل به ادمین پیام بدهید.

مدیر وبلاگ : nova
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 22 تیر 1397 :: نویسنده : nova


قسمت ۱۱ - پارت ۲

"سلام," ججونگ با چشم هایی گرد به چانگمین که مقابلش ایستاده بود, چشم دوخت, از آمدنش به جشن عروسی اش در واقع هم خوشحال بود, هم ناراحت. باورش نمیشد که او را اینجا ببیند, با نگرانی نگاهی به اطرافش کرد و وقتی یونهو را سرگرم حرف زدن با هیوک دید, با چانگمین دست داد.


"خیلی قشنگ شدی ... ججونگ ......" چانگمین با جعبه ای کادو شده, لبخندی به او زد و همزمان متوجه اخم جونسو درست کنار ججونگ شد. " فقط چرا  چشمات  ... " دیگر ادامه نداد وقتی متوجه بغض ججونگ شد.


ججونگ که سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد, نفسی کشید. "چه طوریه ...؟"


"انگار در آستانه گریه کردنی ..." چانگمین صادقانه جواب داد و یک قدم جلوتر آمد. جونسو با نگرانی به اطراف جایی که آقا و خانم جانگ ایستاده بودند, چشم دوخت و با آرنجش به پهلوی ججونگ زد. " بیا بریم پیش بقیه مهمونا"


ججونگ بی توجه به حرف جونسو, به صحبت با چانگمین ادامه داد. "مرسی که اومدی ..."


"بیا ...با این اشکتو پاک کن ..." چانگمین دستمالی از داخل کتش درآورد و آن را به دست ججونگ داد تا تنها قطره اشکی که روی پلکش داشت میلغزید را پاک کند. 


"اشک ؟؟ ..... احتمالا باز حساسیتم برگشته ...." ججونگ, باز هم دروغی سرهم کرد و اشک را کنار زد. احساس فوق العاده بدی داشت. هیچ وقت فکر نمیکرد که روز ازدواجش غمگینترین روز زندگی اش باشد. تنها دلخوشی اش حضور جونسو و حالا حضور چانگمین بود که کمک میکردند او بتواند روی پاهایش بیاستد. بی توجهی یونهو و سختگیری خانواده ی او, و نگاه چپ چپ و عجیب مهمانها و از همه مخمتر لبخند پهن پدرش, حالش را بد میکرد.


"یعنی نپرسم که چی شده ....؟؟" چانگمین, اینرا پرسید و جلوتر رفت. جونسو با حرص از آنها دور شد چون میدانست که به زودی توجه همه به آنها جلب میشود. 


"نه ....." ججونگ جوابی کوتاه داد و یکی از شامپاین های روی میز را به طرف چانگمین گرفت. "سانی و بچه ها رو نمیبینم ..."


"هی اگه بچه ها رو میوردم که اینجا رو میریختن بهم ..."


"سانی چی ....؟؟" ججونگ با حرص و البته کنایه عمدا روی اسم همسر او تاکید کرد.


"اصلا بهش نگفتم "چانگمین, فوتی کشید و یک قلپ از نوشیدنی اش, سر کشید.


"برای چی ...؟؟"


"چرا اینقدر سوال میپرسی ....برات یه هدیه گرفتم .... "


"ممنونم ....."ججونگ با لبخندی هدیه را از دست های او گرفت و روی میز کنارش گذاشت.
***


"یونهو بابات داره میاد سمتمون ..." هیوک با استرس یونهو را کمی عقب هل داد.


"کجاست ...؟؟" یونهو خسته از این مراسم اطرافش را نگاه کرد. در حال حاضر اصلا حوصله ی سرزنش های پدرش را نداشت.


"دقیقا پشت سرته ..." هیوک, با استرس چرخید تا از چشم های آقای جانگ فرار کند.


"کجا میری ..." یونهو گوشه ی کت هیوک را کشید اما موفق نشد او را نگه دارد.


"بزار باهاش کلام به کلام نشم ...یه چیزی بهم میگه ...امشب کوفتم میشه ..." هیوک, اینرا گفت و بی توجه به دوستش در سالن قدم زد.


"یونهو " آقای جانگ با قدم هایی عصبانی به سمت یونهو آمد.


"بله پدر "


"اون پسره کیه ؟؟" آرام اینرا پرسید و با چشم هایش به جایگاهی که ججونگ ایستاده بود, اشاره کرد.


"کی ؟؟" یونهو خودش را به آنراه زد, اما با یک نگاه, چانگمین را شناخت. ولی برای اینکه پدرش, دست از سرشان بردارد, تظاهر کرد که چیزی نمیداند.


"حواست کجاست ...اونیکه کنار ججونگ وایستاده .... چند دقیقه است که توجه خبرنگارا رو جلب کردن ..."آقای جانگ, با دندانهایی که بهم میفشرد, تشری دیگر به پسرش زد.


"یکی از دوستاشه ...." یونهو با ناراحتی دروغی گفت, دلش نمیخواست که اعصاب خودش را بیخود خراب کند, اما از درون واقعا از آن پسر غریبه بدش می آمد, چشمش به جونسو افتاد و وقتی نگرانی را در صورت او هم دید, مطمن شد که آمدن چانگمین فقط برای گفتن تبریک نیست. 


"ولی من تا حالا ندیدمش .... " آقای جانگ با فضولی رفتار ججونگ و چانگمین را زیر نظر داشت.


"من دیدمش, خیالتون راحت باشه ..." یونهو با کنایه جواب داد. در واقع بعد از آنکه آن شب ججونگ از پیش این پسر برگشت, اصلا برایش اهمیتی نداشت که رابطه ی آنها چه طور بوده و چه طور هست. او فقط میخواست که رضایت پدرش را جلب کند و بعد سهامش را از او بگیرد و بعد از این کشور برود. 

"هر کی که هست .... شاید ججونگ هنوز توجیه نشده که کیه و کجاست ..."


"این انتخاب شماست .... اونموقع که من گفتم راضی نیستم .... حرفمو جدی نگرفتید ..." یونهو بالاخره از کوره در رفت و طعنه ای به پدرش زد.


مرد, عصبانی دست هایش را مشت کرد. "پس تو اینجا چی کاره ای ...نباید بهش یاد بدی که .... " در حال اعتراض بود که یک دفعه ساکت شد. نگاه او, هم مثل نگاه یونهو و نگاه بیشتر مهمان ها سمت ججونگ جلب شد که چانگمین را محکم بغل کرد.

جونسو با نگاه به چهره ی درهم آقای جانگ پشت یکی از ستون ها مخفی شد و از آنجا به هیوک اشاره کرد تا او هم جایی مخفی شود. صدای پچ پچ زنها بلند شد. آقای جانگ هم محکم به شانه یونهو ضربه زد و با عصبانیتی که همه متوجه آن شدند از سالن بیرون رفت. خبرنگار ها هم پشت سرد مرد یکی یکی بیرون رفتند. خانم جانگ با لبخندی مصنوعی دنبال شوهرش رفت و ججونگ غافل از همه اتفاق های دور و برش, از اغوش چانگمین بیرون آمد و همزمان نگاهش به یونهو افتاد که داشت سمتش می آمد.


جونسو به سمت ججونگ رفت و کنار گوشش پچ پچ کرد. " ججونگ..چیکاااار میکنی .." اما وقتی یونهو مقابلشان ظاهر شد, او عقب رفت.
 

"سلام یونهو شی ...تبریک میگم ..." چانگمین دستش را سمت یونهو دراز کرد اما چون یونهو واکنشی نشان نداد, او دستش را انداخت.


"ممنون ...شما ؟؟"


"چانگمین هستم .... دوست ِ ..."


"همونی که جواب رد به ججونگ داد؟؟ ...."یونهو کنایه ای زد و باعث شد چشم های چانگمین, دو برابر اندازه ی معمولی اش بزرگ شود. جونسو لبش را گاز گرفت و خواست به چانگمین اشاره ای کند اما چون متوجه نگاه دقیق یونهو شد, اینکار را نکرد.


"چی ..." چانگمین اینرا پرسید و گیج به ججونگ نگاه کرد, اصلا این احتمال را نمیداد که یونهو هم خبری از دوستی گذشته آنها داشته باشد.


"اشتباه گفتم ؟؟...."یونهو اینرا گفت اما نگاهش کاملا به ججونگ بود. کسی که کاملا خونسرد داشت بهش نگاه میکرد.


"نمیدونم از چی حرف میزنید .... به هر حال ..بازم تبریک میگم ججونگ ...آرزو میکنم که ...."چانگمین به سمت ججونگ برگشت اما ججونگ حرفش را قطع کرد.


"آرزو نکن چانگمین .... " ججونگ, با ناراحتی اینرا گفت. اصلا دلش نمیخواست کسی که همه زندگی اش دلش میخواست در همچین روزی کنارش بیاستد, برایش ارزوی خوشبختی کند.


یونهو خنده ای عصبی کرد و وسط حرف ججونگ پرید. "منم باهاش موافقم .... شما خودت, آرزوی ایشونی .... مسخره هست اگه براش ارزو کنی ..."


"من واقعا ..."چانگمین کمی صدایش را بالا برد. نمیفهمید چرا یونهو اینطور علیهش جبهه گرفته. نمیفهمید چه طور یونهو میتواند در همچین لحظه ای به ججونگ متلک بیاندازد. حالا نیفهمید که چرا چشم های ججونگ اینقدر ناراحت است. از نظرش, یونهو فوق العاده بی تربیت بود. " نمیفهمم که چی میگید!!"


جونسو که دیگر نتوانست ساکت بماند, بازوی چانگمین را گرفت"...خدای من ...یونهو شی .... این چه حرفیه .... چانگمین باهام بیا لطفا ...." او را سمت خودش کشید تا از آنجا بیرون ببرد.


ججونگ کاملا بی تفاوت رفتن چانگمین را تماشا کرد و به نزدیکترین میز کنارش تکیه داد. به خاطر طعنه های یونهو, خون داشت خونش را میخورد اما میخواست همه چیز را طبیعی نشان دهد. 

یونهو مقابلش ایستاد تا توجه بقیه مهمانها به آنها برای لحظه ای هم شده, برداشته شود. 


"آره .... خودش بود .... " ججونگ اینرا گفت قبل از اینکه یونهو فرصت کند, سوالی بپرسد. 


"سقف آرزو هات خیلی کوتاهه ... " 


"اگه تو و پدرت ...سقف بلندین .... با افتخار میگم که من عاشق سقفای کوتاهم ..." ججونگ اینرا گفت و خواست از آنجا برود که یونهو محکم مچ دستش را گرفت."دنبالم بیا .... "


"برای چی ...؟؟"


"فقط بیا .... " یونهو او را درون اتاق مخصوص لباس برد. 

***
"نگاه کن .... همه دارن ازش فیلم میگیرن ... " یونهو با دست اشاره ای به خبرنگار های پشت پنجره کرد. 


ججونگ که باورش نمیشد چانگمین فقط به خاطر آن چند دقیقه حضورش اینطور به دردسر بیوفتد, عصبانی به خبرنگار ها نگاه کرد. دلش میخواست که بیرون میرفت و چانگنین را از دست سوال های مزخرف آنها نجات میداد,"اما ..."


"وایستا ببینم ...." یونهو که متوجه نیت او شد, او را سمت خودش کشید.


"ولم کن ...."


"خوب نگاه کن .... به همین خاطره که میگم مراقب رفتارت باش .... همش همین نیست ...فردا عکست توی بغل اون احمق, اولین تیتر روزنامه هاست .... " یونهو اینرا فریاد زد و بعد بالاخره بازوی ججونگ را رها کرد.


"ولی ..."


"یونهو ... ججونگ ...میدونم که دوست دارید زودتر تنها بشید....اما الان باید پیش مهمونا باشید" صدای خانم جانگ حواس آنها را پرت کرد. زن اینها را گفت و چند باری به در اتاق زد. یونهو دستی به موهایش کشید و عقبتر رفت. 

در اتاق باز شد و خانم جانگ با لبخندی موزیانه به سمت ججونگ آمد. " میخوام تو رو به همکارام نشون بدم .... از اونجایی که بعدا خیلی باهاشون رفت و آمد داریم ...باید خیلی خوب باهاشون آشنا بشی" دست ججونگ را گرفت تا او را به سمت بیرون بکشد.

ججونگ با بغض نگاهی به یونهو کرد اما یونهو بدون اینکه حرفی به مادرش بزند, جلوتر از آنها از اتاق بیرون رفت. " بله خانم جانگ ..."
***

"پسرم, گفتم که شامتون رو از قبل توی اتاقون بزارن...روی میزه....... این چند شب اول رو دو تایی غذا بخورید ...لازم نیست بیایید پایین" خانم جانگ اینرا گفت و و بالاخره آنها را تنها گذاشت. 

یونهو خسته از مراسم و جشن, روی تخت نشست و مشغول باز کردن کرواتش شد. در حال حاضر دلش فقط میخواست که بخوابد, اما میدانست که مادرش دست از سرشان بر نمیدارد. 

ججونگ که همه روز به زور خندیده بود, با رفتن این زن, بالاخره روی زمین افتاد و ثانیه ای طول نکشید که اشک هایش پایین ریخت. او بالاخره با یونهو ازدواج کرده بود و بالاخره به خانه یا درست ترش به عمارت آنها آورده شده بود. پدرش حتی برای بدرقه اش هم نیامد و اجازه نداد که جونسو هم بعد از جشن با آنها بیاد. فقط عمو یوچان تا مقابل در خانه ی جانگ ها آمد و او را بغل کرد و بعد از کلی نصیحت, او هم رفت. احساس تنهایی و ترس عجیبی میکرد. مدام به این فکر میکرد که چه طور باید, با این شرایط تازه ی زندگی اش کنار بیاید. او هیچ وقت در هیچ سنی در هیچ جایی اینقدر احساس غریبگی نکرده بود. 


 یونهو اما اصلا از دیدن این اشک ها خوشحال نشد. با وجودی که از دست ججونگ حرص زیاد میخورد اما طاقت نداشت که ناراحتی او را ببیند. خیلی خوب میفهمید که چه شرایطی را تجربه میکند. به هر حال او بهتر از هر کسی پدر و مادر خودش را میشناخت. زندگی در این عمارت بی شبیه به زندگی در ارتش نبود. مخصوصا برای همچین پسری مثل ججونگ که تا قبل از امروز همیشه برای خودش زندگی میکرد. نگاهی به میز چیده شده ی گوشه اتاق کرد. "برو یه چیزی بخور "


"اشتها ندارم ... البته اگه پدر و مادرت نمیان و ظرف ها رو چک نمیکنن, و برنامه تو بهم نمیخوره ... و عکس پشقاب پر از غذا توی روزنامه چاپ نمیشه ..." ججونگ در همان حالت با بغض این ها را گفت و به دیوار تکیه زد. 


"هر جور راحتی .... من میرم دوش بگیرم .... " یونهو کرواتش را روی تخت کوبید و به داخل حمام رفت. 

ججونگ اشک هایش را پاک کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. یک اتاق لوکس به تمام معنا و یک زندگی مشترک مصنوعی از هر جهت, حالش را بهم میزد. صدای در دوباره بلند شد و او آنرا باز کرد.


"ججونگ , یونهو کجاست ؟؟" خانم جانگ با لباسی درون دستش به میز دست نخورده نگاهی کرد. " شام نخوردید؟؟"


"رفته تا دوش بگیره ...میخوریم ..." ججونگ با نگرانی جواب داد.


"چه عالی ...بیا اینو بپوش تا بیرون نیومده " زن, لباس خوابی را مقابل چشم های ججونگ گرفت.


"این چیه ...؟؟"


"یه لباس ابریشمی فوق العاده ... که مطمنم یونهو عاشقش میشه" 


"اما "


"عزیزم .... فقط بپوشش .... شبت بخیر ...." خانم جانگ, لباس را به دست های ججونگ داد و بدو بدو بیرون رفت. 


ججونگ از حرصش با همه توانش آنرا به دیوار کوبید. باورش نمیشد که این زن تا این حد میخواست در زندگی آنها دخالت کند. هر چه میگذشت بیشتر به یونهو حق میداد که بخواهد از دست آنها فرار کند. با نگاهی به آن لباس خواب سکسی فکری از سرش گذشت. " یونهو عاشق این لباس میشه ...به یه ورم !!" ادای زن را در آورد و به طرف لباس رفت. " ولی چه حالی میده که منو توی این ببینه و نتونه چشمشو ازم برداره .... با پوشیدن این لباس میتونم پسر خانم جانگ رو خیلی خوب حرص بدم ...." با فکر به اینکه یونهو را اذیت کند, آنرا از روی زمین برداشت. " اوف ...ججونگ ...اینا هنوز نفهمیدن با کی طرفن ..... من یه پسر ننر و لوس نیستم که فقط بشینم گریه کنم .... با سیاست و درایت اشک همشونو در میارم ..... " سعی میکرد که خودش را دلداری دهد. " به خاطر این انتخابشون پشیمون میشن ....قسم میخورم ....." لباس هایش را فورا در آورد و آنها را به داخل کمد انداخت, همزمان لباس انتخابی مادر یونهو را پوشید. " چه سلیقه ی خوبی هم داره یونهو ....اما حیف که جرات نداره بهم دست بزنه .... " خندید و مقابل آینه ایستاد تا آنرا در تنش مرتب کند. در همین لحظه احساس گرسنگی عجیبی سراغش آمد. سمت میز رفت و روی صندلی نشست, " اشکالی نداره اگه یکم بخورم؟؟" اینرا از خودش پرسید و کمی از غذا داخل بشقابش کشید.


یونهو در حالی که با کلاه رب دشامش داشت قطره های آب را از سرش میگرفت, وقتی تصویر ججونگ را پای میز غذا از  درون آینه دید, خندید و جلو رفت, اما خنده روی لب هایش خشک شد وقتی متوجه شد که  ججونگ با یک لباس کاملا سکسی و زیبا, پایش را روی پای دیگرش انداخته و به شیوه ی خیلی بانمکی دارد, غذا میخورد. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد به آن موجود شهوت انگیز فکر نکند. سمت دیگر میز نشست.

"مامانت گفت تنم کنم .... گفت خوشت میاد .... " ججونگ با حالتی مسخره اینرا گفت و به عقب صندلی تکان داد و با بند نازک لباسش که از روی شانه سمت سینه اش کشیده شده, بازی کرد. 


"آره خب ...قشنگه ...." یونهو کمی صدایش لرزید و نگاهش را فورا به غذاهای روی میز آورد. بهترش هم همین بود. وقتی آنها همدیگر را دوست نداشتند و ججونگ حتی کس دیگری را دوست داشت, به هیچ وجه نباید اتفاقی بین آنها می افتاد. نصف مغزش سعی میکرد در این شرایط به خودش درس اخلاق بدهد و نصف دیگر مغزش به آن نصفه قبلی تشر میزد که هر چه اخلاق است زیر پا بگذارد و همین الان این موجود دوست داشتنی را به بی اخلاق ترین روش ممکن, بکند. با این فکرهای متناقض, کمی از استیکش برید و داخل دهانش گذاشت. با وجود ججونگ مقابل چشماهایش, این استیکِ آبدارِ محبوبِ همیشگیِ دوست داشتنی اش, مزه ی گوشت سگ میداد. 


ججونگ که متوجه شد, یونهو مجذوب او شده لبخندی زد. "خیلی هم لطیفه ... در واقع خیلی خیلی منو سکسی نشون میده ... نتونستم بهش بگم که قرار نیست همه چی همونجور پیش بره که اون میخواد ...شاید فردا شب بهش گفتم ...." اینرا گفت و از پشت میز بلند شد. 

یونهو با شنیدن این حرف, چنگالش را محکم درون بشقاب انداخت. "به هیج وجه مادر و پدرم نباید متوجه بشن که ما با هم رابطه نداریم" آرام گفت تا صدایش بیرون نرود.

ججونگ, خندید و روی تخت نشست. " .....اینکه بهشون دروغ گفتی ...مشکل خودته ......" 

یونهو که اعصابش هر لحظه بیشتر داشت خرد میشد, دستمالی به لب هایش کشبد و از روی صندلی بلند شد و به طرف ججونگ رفت.

ججونگ که نگران این نگاه یونهو شد خواست از روی تخت بلندشود اما یونهو دست هایش را روی شانه هایش گذاشت و اجازه نداد که تکان بخورد.

 " چیکار میکنی ...برو اونور!!"

یونهو, کمی خم شد و با اشاره ای ساده او را روی تخت انداخت. " این لباسو پوشیدی که منو تحریک کنی و بعد حالمو بگیری .... خیلی خب موفق شدی ...اما اگه یه بار دیگه منو تهدید کنی که میری همه چیزو به پدر و مادرم میگی .... " بند لباس را از روی شانه ججونگ پایین کشید و به چشم های وحشت زده ججونگ نگاه کرد. " در عرض ۵ دقیقه ....واقعا همسرم میشی!! .....فهمیدی؟؟"

ججونگ سرش را فورا پایین آورد تا یونهو زودتر از رویش کنار برود. " فهمیدم ..." 

یونهو خودش را عقب کشید و ججونگ بالافاصله از جایش بلند شد."دیگه بهم دست نزن ....!!"


"اگه میخوای بهت دست نزنم, جلوی دهنتو بگیر و حرفی به مادرم نزن .... چون اگه بفهمهمن ما امشب رابطه نداشتیم .... میان توی اتاق و مجبورمون میکنن .... پس فقط خفه شو ... و تظاهر کن  که امشب عین پسر خوب, بهم دادی  ..... " 


"جدی که نمیگی؟؟" 


"چیو ؟؟"


"اینکه مجبورمون میکنن "


"کاملا جدی گفتم ... وقتی لباسو اورده تنت کرده یعنی چی؟؟ ...." یونهو نگاهی به شانه برهنه ججونگ کرد و با احساس تحریک شدگی دوباره چشم هایش را از او گرفت".. حالا درش بیار ..." 

ججونگ راضی از خودش برای پرت کردن حواس یونهو, قیافه ای مظلومانه به خودش گرفت. "برای چی ....؟؟ توش خیلی راحتم"


"میخوام یکم چروکش کنم .... تا فردا مچمونو نگیره ...."


"باشه حالا...صبح چروکش کن... چه عجله ایه" ججونگ اینرا گفت و بالشتی از روی تخت برداشت. " من کجا بخوابم؟؟"


یونهو بالشت را از او قاپید, " پرنسس شما روی تخت بخواب ..... " خودش به سمت کاناپه رفت و روی آن دراز کشید, در حالی که غری در دلش به خودش زد. ~~ ای یونهوی بیچاره, شب عروسیت, توی خونه ی خودت, توی اتاق خودت, نمیتونی روی تخت خودت بخوابی .....~~ غلتی خورد و نگاهی به ججونگ کرد که با تردید داشت روی تخت میرفت. 

 ججونگ که اصلا به یونهو اعتماد نداشت, به پهلو خوابید. پتو را روی تنش کشید و به یونهو نگاه کرد. " نصفه شب نیایی روی تخت ..." 

" جام راحته ..."

" پتو نمیخوایی؟؟"

" همینجوری گرمم هست" یونهو طعنه ای زد اما بعد از دیدن چهره ی ججونگ خندید.

" چرا گرمته؟؟ ...دستگاه خنک کننده که روشنه ..."

" نه اون گرما که .... یه گرمای دیگه ...."

" به خاطر من؟؟" ججونگ که تازه متوجه شوخی یونهو شد روی تخت نشست. " مگه باهات شوخی دارم؟؟"

یونهو آهی کشید و دوباره غلت زد و پشتش را به او کرد. "پسرایی که دوست پسر دارن, برای من جذاب نیستن..." اینرا با کنایه گفت.

ججونگ چشم هایش را باریک کرد. " چانگمین ازدواج کرده ... اینو میخواستم همون شب بهت بگم اما فرصتش رو ندادی .... " اصلا دلش نمیخواست یونهو فکر بدی درباره اش بکند. 

"...پسرایی که عاشق مردای متاهل هستن هم ...برام جذاب نیستن ..." یونهو با خمیازه ای اینرا گفت و چشم هایش را بست.

"اما ..." ججونگ نتوانست حرفش را ادامه بدهد. فایده اش چه بود وقتی یونهو حرفش را باور نمیکرد. آری او یک زمانی عاشق چانگمین بود, آرزو میکرد که با او ازدواج کند, اما حالا به هیچ قیمتی نمیخواست که زندگی چانگمین بهم بخورد. چانگمین برایش فقط یک مشت خاطره ی شیرین بود نه چیز دیگری.

 " اگه دوست داری اینجوری فکر کنی, پس فکر کن ...." اینرا گفت و منتظر جواب یونهو ماند, اما از چشم های بسته اش, فهمید که خوابش برده.

انکار نمیکرد اما خیلی هم از یونهو بدش نمی آمد. مخصوصا وقتی بعد از مهمانی, آقای جانگ سمتش آمد تا به خاطر بغل کردن چانگمین, سرزنشش کند, و یونهو آنجا مقابل پدرش ایستاد و به او گفت که از نظرش هیچ اشکالی ندارد که همسرش, کسی را بغل کند. حتی با وجودی که یونهو,  میتوانست طرف او را نگیرد. اما طرف او را گرفت و به خاطر اشتباه او, مقابل پدرش ایستاد. با این فکرها چشم هایش را بست.
پارت بعدی~~ احتمالا پس فردا







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 23 تیر 1397 10:57 ق.ظ
مرسیییی
خیلی منتظرش بود
واقعا خانواده یونهو ترسناکن
nova واقعااااا مادر بدجنس و فضولی دارهههه.:)
جمعه 22 تیر 1397 10:51 ب.ظ
ججونگ بلایی واسه خودش فقط رو نکرده بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر